بسم الله
بسم الله
امان از فراموشی لاله ها...
سلام بر شهیدان اسلام.........
قرار شد سه شهید گمنام را در شهرستان چترود کرمان تشییع نمایند.تشییع شهدا قبل از ظهر با شکوه خاصی برگزار شد.
موقع غروب جوانی از میان جمعیت برخاست و گفت: زمانی ک زیر تابوت شهدا بودم با خودم حرف می زدم،میگفتم: یعنی اینها چه کسانی هستند،یک مشت استخوان و ....
به شهدا می گفتم: باید چیزی نشان دهید تا من اطمینان پیدا کنم.
ظهر بعد از نماز به خانه رفتم.بعد از ناهار مشغول استراحت شدم.به محض خوابیدن جوان زیبایی را دیدم که به سمت من آمد.
بعد به من اشاره کرد و گفت: که باور داشته باش!!! من همان شهیدی هستم که زیر تابوت من گلایه کردی،آمده ام بگویم امیدوار باش،باور داشته باش.
آرامش خاصی پیدا کردم.رو به شهید گفتم:شما خواسته مرا اجابت کردی،آیا من میتوانم کاری برای شما انجام دهم؟
جوان نگاه پرمحبتی کرد و گفت: آری،من هادی هستم،بچه اهواز فلکه چهار شیر کوچه.........نشان به آن نشان که مرا در محل به نام دانشجوی مفقودالاثر میشناسند.
به مادر پیرم بگو منتظر من نباش......
با یکی از دوستانم در بنیاد شهید خوزستان تماس گرفتم،ساعتی بعد تماس گرفت و گفت: پیگیری کردم،همه گفته ها صحیح است.
باهم به اهواز رفتیم.آدرس را پیدا کردیم.زنگ خانه را زدیم،پیرزن رنجوری باقد خمیده در را باز کرد.بی مقدمه گفت: از هادی من خبر آوردید!!؟؟
((شادی روح شهدا صلوات ))
کتاب: شهید گمنام ص ۱۹۴
راوی: آقای نظام اسلامی(مجری سیما)
امان از فراموشی لاله ها...
سلام بر شهیدان اسلام.........
قرار شد سه شهید گمنام را در شهرستان چترود کرمان تشییع نمایند.تشییع شهدا قبل از ظهر با شکوه خاصی برگزار شد.
موقع غروب جوانی از میان جمعیت برخاست و گفت: زمانی ک زیر تابوت شهدا بودم با خودم حرف می زدم،میگفتم: یعنی اینها چه کسانی هستند،یک مشت استخوان و ....
به شهدا می گفتم: باید چیزی نشان دهید تا من اطمینان پیدا کنم.
ظهر بعد از نماز به خانه رفتم.بعد از ناهار مشغول استراحت شدم.به محض خوابیدن جوان زیبایی را دیدم که به سمت من آمد.
بعد به من اشاره کرد و گفت: که باور داشته باش!!! من همان شهیدی هستم که زیر تابوت من گلایه کردی،آمده ام بگویم امیدوار باش،باور داشته باش.
آرامش خاصی پیدا کردم.رو به شهید گفتم:شما خواسته مرا اجابت کردی،آیا من میتوانم کاری برای شما انجام دهم؟
جوان نگاه پرمحبتی کرد و گفت: آری،من هادی هستم،بچه اهواز فلکه چهار شیر کوچه.........نشان به آن نشان که مرا در محل به نام دانشجوی مفقودالاثر میشناسند.
به مادر پیرم بگو منتظر من نباش......
با یکی از دوستانم در بنیاد شهید خوزستان تماس گرفتم،ساعتی بعد تماس گرفت و گفت: پیگیری کردم،همه گفته ها صحیح است.
باهم به اهواز رفتیم.آدرس را پیدا کردیم.زنگ خانه را زدیم،پیرزن رنجوری باقد خمیده در را باز کرد.بی مقدمه گفت: از هادی من خبر آوردید!!؟؟
((شادی روح شهدا صلوات ))
کتاب: شهید گمنام ص ۱۹۴
راوی: آقای نظام اسلامی(مجری سیما)
- ۹۶۱
- ۰۴ آذر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط