تکاپو پارت ۶۸:بزار تو آغوشت بمیرم...
تکاپو پارت ۶۸:بزار تو آغوشت بمیرم...
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍بارانِ بیرون، با صدایِ تند و بیرحمانهاش، صدایِ جهان رو از بین برده بود. آنیا، که برای فرار از سرمایِ بیرون به یکی از خلوتترین بخشهای کتابخانه پناه آورده بود، در میانِ قفسههای بلند و قدیمی، به دنبالِ جایی برای پنهان شدن میگشت. اما فضایِ باریکِ بینِ قفسهها، مثل یک هزارتویِ بیپایان بود.
او در حالی که سعی میکرد لرزشِ بدنش رو پنهان کنه، با عجله از میانِ راهروهایِ تنگ عبور میکرد که ناگهان، با سایهیِ سنگینی روبرو شد.
دامیان.
او هم در همان بخشِ خلوت، میانِ سکوتِکتابخانه، ایستاده بود؛ انگار که او هم از دنیایِ بیرون و از خودش فرار کرده باشد. وقتی در راهروی تنگ کتابخانه همدیگر را دیدند آنیا که مسبتا با سرعت زیادی داشت راه میرفت، از شدتِ غافلگیری و لغزیدنِ کفشهایش روی کفِ صیقلیِ کتابخانه، تعادلش را از دست داد.
«آی…!»
صدایِ کوتاه و خفه، در میانِ قفسهها پیچید. اما قبل از اینکه آنیا بتواند سقوطش را به زمینِ سخت بسپارد، دامیان با واکنشی که حتی خودش هم از سرعتش وحشت کرد، به سمت او هجوم برد.
در یک لحظهیِ به شدت فشرده، دامیان او را در میانِ بازوانش گرفت. برخوردِ بدنهایشان، در آن فضایِ تنگ، مثل انفجارِیک ستاره بود. آنیا، بدونِ اختیار، خودش را در آغوشِ گرم و لرزانِ او رها کرد. سرش روی سینهی دامیان قرار گرفت و در همان لحظه، جهان برای هر دو متوقف شد.
در آن سکوتِ سنگین، تنها صدایی که شنیده میشد، صدایِ وحشی و نامنظمِ قلبها بود. آنیا حس میکرد قلبِ دامیان مثل یک ضربآهنگِ پر از اضطراب، در زیرِ دستانش میکوبد؛ ضرباتی که انگار میخواست از قفسهی سینهی او فرار کند و به قلبِ خودِ آنیا بپیوندد. دامیان هم، با هر نفسِ تندِ آنیا، لرزشِ تمامِ وجودش را در قلبِ او حس میکرد.
آنیا، که از شدتِ نزدیکی و گرمایِ ناگهانی،نفسش بند آمده بود، با دستهایی لرزان، سعی کرد از میانِ بازوانِ او بیرون بیاید. او میخواست این “تنشِ الکتریکی” را متوقف کند، قبل از اینکه از شدتِ احساسات، از هم بپاشد.
اما دامیان… دامیان اجازه نداد.
او در یک حرکتِ ناخودآگاه و محکم، دستهایش را دورِ کمرِ آنیا حلقه کرد و او را به خود نزدیکتر کرد. فشارِ بازوانش نشاندهنده نوعی استیصال بود؛ انگار داشت به چیزی که در حالِ لغزیدن است، چنگ میزد.
صدایِ دمی لرزان از میانِ گلویش خارج شد، صدایی که از میانِ هزاران لایه از غرور و درد،به سختی راه خود را به بیرون پیدا میکرد:
«میخوام ازش استفاده کنم… حتی اگر الکی باشه…»
داییان سرش را کمی خم کرد، گونهاش تقریباً به گونهی آنیا برخورد میکرد. او با صدایی که از شدتِ بغض و بیقراری، تقریباً به نجوا میمانست، ادامه داد:
«لطفاً… بزار حداقل فقط برای یک ثانیه توی آغوشت بمیرم…»
آنیا خشکش زده بود. کلماتِ دامیان مثلِ قطرههایِ باران، روی روحش نشستند و او را غرق کردند. او نمیتوانست حرف بزند. گلویش پر از بغض بود و زبانش از شدتِ تپشِ قلب، از کار افتاده بود. او فقط توانستبا دستهای لرزانش، لبهیِ پیراهنِ دامیان را کمی فشار دهد—یک حرکتِ بسیار کوچک، اما در آن فضایِ خفقانآور، مثلِ یک فریادِ بیصدا بود.
آنها همانجا، در میانِ قفسههایِ خاکگرفته و سایههایِ بلند، به هم قفل شده بودند. دامیان، در حالی که چشمانش را از شدتِ فشارِ عاطفی بسته بود، تمامِ هستیاش را در آن یک ثانیه از “مرگ” و “زندگی” در آغوشِ آنیا جستجو میکرد. و آنیا، در سکوتِ مطلقِ خود، اجازه داد آن یک ثانیه، تا ابد طول بکشد.
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍بارانِ بیرون، با صدایِ تند و بیرحمانهاش، صدایِ جهان رو از بین برده بود. آنیا، که برای فرار از سرمایِ بیرون به یکی از خلوتترین بخشهای کتابخانه پناه آورده بود، در میانِ قفسههای بلند و قدیمی، به دنبالِ جایی برای پنهان شدن میگشت. اما فضایِ باریکِ بینِ قفسهها، مثل یک هزارتویِ بیپایان بود.
او در حالی که سعی میکرد لرزشِ بدنش رو پنهان کنه، با عجله از میانِ راهروهایِ تنگ عبور میکرد که ناگهان، با سایهیِ سنگینی روبرو شد.
دامیان.
او هم در همان بخشِ خلوت، میانِ سکوتِکتابخانه، ایستاده بود؛ انگار که او هم از دنیایِ بیرون و از خودش فرار کرده باشد. وقتی در راهروی تنگ کتابخانه همدیگر را دیدند آنیا که مسبتا با سرعت زیادی داشت راه میرفت، از شدتِ غافلگیری و لغزیدنِ کفشهایش روی کفِ صیقلیِ کتابخانه، تعادلش را از دست داد.
«آی…!»
صدایِ کوتاه و خفه، در میانِ قفسهها پیچید. اما قبل از اینکه آنیا بتواند سقوطش را به زمینِ سخت بسپارد، دامیان با واکنشی که حتی خودش هم از سرعتش وحشت کرد، به سمت او هجوم برد.
در یک لحظهیِ به شدت فشرده، دامیان او را در میانِ بازوانش گرفت. برخوردِ بدنهایشان، در آن فضایِ تنگ، مثل انفجارِیک ستاره بود. آنیا، بدونِ اختیار، خودش را در آغوشِ گرم و لرزانِ او رها کرد. سرش روی سینهی دامیان قرار گرفت و در همان لحظه، جهان برای هر دو متوقف شد.
در آن سکوتِ سنگین، تنها صدایی که شنیده میشد، صدایِ وحشی و نامنظمِ قلبها بود. آنیا حس میکرد قلبِ دامیان مثل یک ضربآهنگِ پر از اضطراب، در زیرِ دستانش میکوبد؛ ضرباتی که انگار میخواست از قفسهی سینهی او فرار کند و به قلبِ خودِ آنیا بپیوندد. دامیان هم، با هر نفسِ تندِ آنیا، لرزشِ تمامِ وجودش را در قلبِ او حس میکرد.
آنیا، که از شدتِ نزدیکی و گرمایِ ناگهانی،نفسش بند آمده بود، با دستهایی لرزان، سعی کرد از میانِ بازوانِ او بیرون بیاید. او میخواست این “تنشِ الکتریکی” را متوقف کند، قبل از اینکه از شدتِ احساسات، از هم بپاشد.
اما دامیان… دامیان اجازه نداد.
او در یک حرکتِ ناخودآگاه و محکم، دستهایش را دورِ کمرِ آنیا حلقه کرد و او را به خود نزدیکتر کرد. فشارِ بازوانش نشاندهنده نوعی استیصال بود؛ انگار داشت به چیزی که در حالِ لغزیدن است، چنگ میزد.
صدایِ دمی لرزان از میانِ گلویش خارج شد، صدایی که از میانِ هزاران لایه از غرور و درد،به سختی راه خود را به بیرون پیدا میکرد:
«میخوام ازش استفاده کنم… حتی اگر الکی باشه…»
داییان سرش را کمی خم کرد، گونهاش تقریباً به گونهی آنیا برخورد میکرد. او با صدایی که از شدتِ بغض و بیقراری، تقریباً به نجوا میمانست، ادامه داد:
«لطفاً… بزار حداقل فقط برای یک ثانیه توی آغوشت بمیرم…»
آنیا خشکش زده بود. کلماتِ دامیان مثلِ قطرههایِ باران، روی روحش نشستند و او را غرق کردند. او نمیتوانست حرف بزند. گلویش پر از بغض بود و زبانش از شدتِ تپشِ قلب، از کار افتاده بود. او فقط توانستبا دستهای لرزانش، لبهیِ پیراهنِ دامیان را کمی فشار دهد—یک حرکتِ بسیار کوچک، اما در آن فضایِ خفقانآور، مثلِ یک فریادِ بیصدا بود.
آنها همانجا، در میانِ قفسههایِ خاکگرفته و سایههایِ بلند، به هم قفل شده بودند. دامیان، در حالی که چشمانش را از شدتِ فشارِ عاطفی بسته بود، تمامِ هستیاش را در آن یک ثانیه از “مرگ” و “زندگی” در آغوشِ آنیا جستجو میکرد. و آنیا، در سکوتِ مطلقِ خود، اجازه داد آن یک ثانیه، تا ابد طول بکشد.
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
- ۳۴۹
- ۰۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط