{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان عشق پدری👔🥀

رمان عشق پدری👔🥀
پارت ۲
نکته❗❌: تمام شخصیت ها، جایگاه ها، مکان ها و اتفاقات ساخته ذهن من هستن و هر بی احترامی به شخصیت ها واقعی نیست پس جدی نگیرید، این فقط یک رمانه!!»
بعد از مرخصی بورام تنها به خانه ی قدیمی و کوچکی که به بدبختی با شوهرش خریده برگشت و دخترش رو خواباند.
ساعت از دو شب گذشته بود و بورام درحالی که اشک میریخت داخل خونه نشسته بود.
با ورود یانگ سو، بورام با نگرانی به سمتش رفت. بوی الکل سیگار فوراً به مشام بورام رسید.
_دوباره مست کردی؟! اخه چرا این کار رو با خودت میکنی؟! به فکر من و بچت نیستی به فکر خودت باش!
بورام خواست یانگ سو رو به اتاقشون ببره اما یانگ سو اون رو محکم پس زد.
_ولم کن! چرا نمیزاری به حال خودم باشم؟!..
_دوباره؟...
_اره دوباره قمار کردم و باختم!!! مشکلی داری؟!
_ چرا همش پولمون رو هدر میدی؟!!
چند ماه گذشت...
بورام به سختی دخترش، ا.ت، رو بزرگ کرد. ا.ت حالا شش ماهه بود.
تااینکه یک شب ا.ت مریض شد، تبش خیلی بالا بود و تغریبا داشت جونش رو از دست میداد.
یانگ سو برای اولین بار نگران دخترش بود.
بورام_یه کاری بکن! بچم داره جون میده! زنگ بزن امبولانس..
یانگ سو_پول ویزیتش رو از کجا میخوام بیارم؟! هیچ پولی نداریم!
بورام برای هزارمین بار پارچه ی روی پیشانی ا.ت رو خیس کرد و دوباره روی سرش گزاشت و همچنان برای دختر عزیزش اشک میریخت.
یانگ سو که میدید هرلحظه داره وضعیت ا.ت بدتر میشه، بچه رو داخل یک پتو پیچید یک کاغذ داخل پتو گزاشت و بچه رو برد. مست بود و گیج.
بورام جلویش ایستاد.
_کجا میبریش؟!
_میبرمش جلوی یک پرورشگاهی یا بیمارستانی بزارمش، اینطوری درمان میشه!
_نه، نه، بهت اجازه نمیدم!!
_بهش نگاه کن!! انقدر خودخواه نباش، اون داره جون میده! ما توان نگه داری ازش رو نداریم، زن! یکم عاقل باش!
بورام به ا.ت نگاه کرد، رنگش پریده بود و همچنان داشت از تب میسوخت. زن اشک ریخت و برای اخرین بار پیشانی بچش رو بوسید و با اکراه کنار رفت.
دیدگاه ها (۰)

رمان افسانه خورشید و ماه 🌞🌚🪄پارت ۲۰نکته❗❌: تمام شخصیت ها، جا...

رمان عشق پدری 👔🥀پارت ۱نکته❗❌: تمام شخصیت ها، جایگاه ها، مکان...

آتیشی که از بارون شروع شدprt16ویوی ا. تمچ دستم هنوز توی دست ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط