راز قلدر مدرسه
راز قلدر مدرسه
پارت : ۱۰
از این پارت به بعد، چیزی بین جونگ کوک و تهیونگ تغییر کرد که دیگر نمیشد انکارش کرد.
نه دعواها کاملاً تمام شده بود، نه فاصلهشان یکدفعه از بین رفته بود، اما یک چیز واضح بود: هر دو بیشتر از قبل همدیگر را میدیدند، نه فقط با چشم، بلکه با دقت بیشتر.
آن روز تهیونگ مثل همیشه وارد مدرسه شد، اما فضای کلاس کمی متفاوت بود. نگاهها هنوز روی او و جونگ کوک میچرخید، انگار همه منتظر بودند چیزی اتفاق بیفتد.
جونگ کوک مثل همیشه کنار پنجره نشسته بود، اما این بار وقتی تهیونگ وارد شد، فقط نگاهش کرد و سریع نگاهش را برنگرداند.
تهیونگ هم مکث کوتاهی کرد، بعد بیحرف سر جایش نشست.
برای چند دقیقه، سکوت بینشان عجیب نبود. حتی آزاردهنده هم نبود. فقط… متفاوت بود.
زنگ تفریح که خورد، تهیونگ برای برداشتن آب از کلاس بیرون رفت. وقتی برگشت، دید چند نفر از دانشآموزهای سال بالاتر کنار راهرو ایستادهاند و با لحنی تحقیرآمیز دربارهی او حرف میزنند.
«فکر کرده کیه که با جونگ کوک اینجوری حرف میزنه؟»
«اونم دوام نمیاره.»
تهیونگ ایستاد، اما چیزی نگفت. فقط نگاهشان کرد و رد شد.
اما کسی که از انتهای راهرو آن صحنه را دید، جونگ کوک بود.
نگاهش ثابت ماند.
برای چند ثانیه هیچ حرکتی نکرد.
بعد بدون اینکه چیزی بگوید، آرام از کنارشان رد شد و فقط یک جمله کوتاه گفت:
«خفه شید.»
همین.
نه داد زد، نه دعوا راه انداخت. فقط همان یک جمله.
اما کافی بود تا همه ساکت شوند.
تهیونگ که برگشت، نگاهش به جونگ کوک افتاد.
«لازم نبود این کارو بکنی.»
جونگ کوک شانه بالا انداخت.
«لازم بود.»
تهیونگ کمی مکث کرد.
«چرا؟»
جونگ کوک جواب نداد.
چون خودش هم مطمئن نبود چرا. فقط میدانست وقتی اسم تهیونگ وسط میآید، اعصابش مثل قبل نیست.
در زنگ آخر، معلم خبر داد که باید برای پروژهها از فردا جدیتر کار کنند و اگر کسی همکاری نکند، نمره کامل نمیگیرد.
و باز هم اسمها روی کاغذها مشخص شد.
جونگ کوک و تهیونگ.
این بار هیچکس تعجب نکرد.
انگار این ترکیب دیگر به یک چیز عادی تبدیل شده بود.
بعد از کلاس، وقتی همه رفتند، تهیونگ روی میز نشست و گفت:
«فکر کنم باید جدیتر شروع کنیم.»
جونگ کوک نگاهش کرد.
«تو همیشه جدیای.»
تهیونگ لبخند زد.
«و تو همیشه طوری رفتار میکنی که انگار مهم نیست.»
جونگ کوک چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
«بعضی چیزها واقعاً مهم نیست.»
تهیونگ مستقیم نگاهش کرد.
«دروغ میگی.»
این بار جونگ کوک چیزی نگفت.
چون نمیخواست قبول کند تهیونگ خیلی راحت دارد او را میخواند.
و این دقیقاً همان چیزی بود که برایش ترسناک بود…
اینکه یک نفر دارد کمکم واقعیاش را میبیند. 🖤
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت : ۱۰
از این پارت به بعد، چیزی بین جونگ کوک و تهیونگ تغییر کرد که دیگر نمیشد انکارش کرد.
نه دعواها کاملاً تمام شده بود، نه فاصلهشان یکدفعه از بین رفته بود، اما یک چیز واضح بود: هر دو بیشتر از قبل همدیگر را میدیدند، نه فقط با چشم، بلکه با دقت بیشتر.
آن روز تهیونگ مثل همیشه وارد مدرسه شد، اما فضای کلاس کمی متفاوت بود. نگاهها هنوز روی او و جونگ کوک میچرخید، انگار همه منتظر بودند چیزی اتفاق بیفتد.
جونگ کوک مثل همیشه کنار پنجره نشسته بود، اما این بار وقتی تهیونگ وارد شد، فقط نگاهش کرد و سریع نگاهش را برنگرداند.
تهیونگ هم مکث کوتاهی کرد، بعد بیحرف سر جایش نشست.
برای چند دقیقه، سکوت بینشان عجیب نبود. حتی آزاردهنده هم نبود. فقط… متفاوت بود.
زنگ تفریح که خورد، تهیونگ برای برداشتن آب از کلاس بیرون رفت. وقتی برگشت، دید چند نفر از دانشآموزهای سال بالاتر کنار راهرو ایستادهاند و با لحنی تحقیرآمیز دربارهی او حرف میزنند.
«فکر کرده کیه که با جونگ کوک اینجوری حرف میزنه؟»
«اونم دوام نمیاره.»
تهیونگ ایستاد، اما چیزی نگفت. فقط نگاهشان کرد و رد شد.
اما کسی که از انتهای راهرو آن صحنه را دید، جونگ کوک بود.
نگاهش ثابت ماند.
برای چند ثانیه هیچ حرکتی نکرد.
بعد بدون اینکه چیزی بگوید، آرام از کنارشان رد شد و فقط یک جمله کوتاه گفت:
«خفه شید.»
همین.
نه داد زد، نه دعوا راه انداخت. فقط همان یک جمله.
اما کافی بود تا همه ساکت شوند.
تهیونگ که برگشت، نگاهش به جونگ کوک افتاد.
«لازم نبود این کارو بکنی.»
جونگ کوک شانه بالا انداخت.
«لازم بود.»
تهیونگ کمی مکث کرد.
«چرا؟»
جونگ کوک جواب نداد.
چون خودش هم مطمئن نبود چرا. فقط میدانست وقتی اسم تهیونگ وسط میآید، اعصابش مثل قبل نیست.
در زنگ آخر، معلم خبر داد که باید برای پروژهها از فردا جدیتر کار کنند و اگر کسی همکاری نکند، نمره کامل نمیگیرد.
و باز هم اسمها روی کاغذها مشخص شد.
جونگ کوک و تهیونگ.
این بار هیچکس تعجب نکرد.
انگار این ترکیب دیگر به یک چیز عادی تبدیل شده بود.
بعد از کلاس، وقتی همه رفتند، تهیونگ روی میز نشست و گفت:
«فکر کنم باید جدیتر شروع کنیم.»
جونگ کوک نگاهش کرد.
«تو همیشه جدیای.»
تهیونگ لبخند زد.
«و تو همیشه طوری رفتار میکنی که انگار مهم نیست.»
جونگ کوک چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
«بعضی چیزها واقعاً مهم نیست.»
تهیونگ مستقیم نگاهش کرد.
«دروغ میگی.»
این بار جونگ کوک چیزی نگفت.
چون نمیخواست قبول کند تهیونگ خیلی راحت دارد او را میخواند.
و این دقیقاً همان چیزی بود که برایش ترسناک بود…
اینکه یک نفر دارد کمکم واقعیاش را میبیند. 🖤
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۱۵۲
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط