سلام
سلام
سلام همیشگی من همیشهی روزهای علاقهام
سلام همیشه مهربان حتی روزهای بد خُلقیام، دردهای ناکالَم
سلام به تو که جاری روزهای بودنی
حواس شنبههای ابتدای هفته تا انتهای جمعههای غروب دلتنگی
سلام به تو ای که دوستت دارم و هی بیشتر و بیشتر علاقهی دیدنت را به کول میکشم
روز به روز
ساعت به ساعت و سال به سال
بیشتر که میگذرد کمتر خسته میشوم و دوستتر میدارمت
البته دروغش را نگویم
خسته که میشوم گاهی اوقات... نه بیشتر وقتها
مثلاً همین دیروز که برفی کوچک آمده بود و تمام آدمبرفیها دلشان برای تو تنگ شده بود
برای شالی که با دستهای خودت،
هرسال برایشان میبافتی
برای وقتهایی که هی میبوسیدیشان و میگفتی که حس میکنند
برای داستانهای تو از بهار
از باران
دلشان برای تو تنگ شده بود، مثل من
یا امروز که باران در کوچه هی تو را صدا میزد و هی نشانی تو را میخواست
یا بادی که آمد و نبودن تو را بهانه کرد و هی وزید و وزید
تا شیشههای پنجره بینوا را شکست
انگار دستشان با هم بود و نبودن تو را بغض بهانه کرده بودند
باد زد و شیشه شکست و پنجره باز شد و آسمان گریست و آدم برفی
آب شد
بعد که بغض فرو خودهی مرا دیدند انگار دلشان به حال من گریست
آفتاب و باران و برف و ماه همه مهربان شدند
ناگفته نباشد من مقصر بودم
کمتر به آنها سر میزنم،
بعد رفتم تمام پنجرهها را رو به دریا باز کردم و از روزهای بودن با تو برایشان گفتم
از صبحهای یواشکی در راه مدرسه
از غروبهای یواشکی در باغهای چای، نارنج
از فصل بوسه که میگفتم گونههای دریا قرمز شده بود
باران عرقی شرم کرده بود و آدم برفی بینوا
هی آب میشد و آب میشد
برایشان از شکوفههای بهار در راه گفتم، از فصلی که نزدیک است
علاقهام تو را به جان باد
به شرم برف
به آب شدن آدم برفی
گاهی سری به خوابهایشان بزن
به خوابهای من هم و به خود من
دارد اینجا آوازهای هزارها هرز میرود در نبودنت
دوباره دوستت دارم
دوباره برایت مینویسم
باران دارد گریه میکند و پنجره سردش شده
بروم پتویی بپیچم به آن گرم شود،
خوابش ببرد
تا بعد عزیزکم، علاقهی طولانیام
خوب بخوابی
میبوسمت
میبوسمت بیفاصله و مدام.
سلام همیشگی من همیشهی روزهای علاقهام
سلام همیشه مهربان حتی روزهای بد خُلقیام، دردهای ناکالَم
سلام به تو که جاری روزهای بودنی
حواس شنبههای ابتدای هفته تا انتهای جمعههای غروب دلتنگی
سلام به تو ای که دوستت دارم و هی بیشتر و بیشتر علاقهی دیدنت را به کول میکشم
روز به روز
ساعت به ساعت و سال به سال
بیشتر که میگذرد کمتر خسته میشوم و دوستتر میدارمت
البته دروغش را نگویم
خسته که میشوم گاهی اوقات... نه بیشتر وقتها
مثلاً همین دیروز که برفی کوچک آمده بود و تمام آدمبرفیها دلشان برای تو تنگ شده بود
برای شالی که با دستهای خودت،
هرسال برایشان میبافتی
برای وقتهایی که هی میبوسیدیشان و میگفتی که حس میکنند
برای داستانهای تو از بهار
از باران
دلشان برای تو تنگ شده بود، مثل من
یا امروز که باران در کوچه هی تو را صدا میزد و هی نشانی تو را میخواست
یا بادی که آمد و نبودن تو را بهانه کرد و هی وزید و وزید
تا شیشههای پنجره بینوا را شکست
انگار دستشان با هم بود و نبودن تو را بغض بهانه کرده بودند
باد زد و شیشه شکست و پنجره باز شد و آسمان گریست و آدم برفی
آب شد
بعد که بغض فرو خودهی مرا دیدند انگار دلشان به حال من گریست
آفتاب و باران و برف و ماه همه مهربان شدند
ناگفته نباشد من مقصر بودم
کمتر به آنها سر میزنم،
بعد رفتم تمام پنجرهها را رو به دریا باز کردم و از روزهای بودن با تو برایشان گفتم
از صبحهای یواشکی در راه مدرسه
از غروبهای یواشکی در باغهای چای، نارنج
از فصل بوسه که میگفتم گونههای دریا قرمز شده بود
باران عرقی شرم کرده بود و آدم برفی بینوا
هی آب میشد و آب میشد
برایشان از شکوفههای بهار در راه گفتم، از فصلی که نزدیک است
علاقهام تو را به جان باد
به شرم برف
به آب شدن آدم برفی
گاهی سری به خوابهایشان بزن
به خوابهای من هم و به خود من
دارد اینجا آوازهای هزارها هرز میرود در نبودنت
دوباره دوستت دارم
دوباره برایت مینویسم
باران دارد گریه میکند و پنجره سردش شده
بروم پتویی بپیچم به آن گرم شود،
خوابش ببرد
تا بعد عزیزکم، علاقهی طولانیام
خوب بخوابی
میبوسمت
میبوسمت بیفاصله و مدام.
- ۲.۸k
- ۱۷ بهمن ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط