🖤My little girl~»
🖤My little girl~»
🖤دختر کوچولوی من~»
🖤Part ۳۱
وارد خونه شدم... در بسته شد!
روی زمین پر از گلبرگ های گل رز قرمز بود! روی راهرو... روی سرامیکا... روی راه پله... همه جا!
یه میز وسط سالن بود که روش پر از گل رز قرمز بود!
اروم صدا زدم: هییی؟؟؟ کسی اینجا هست؟؟
یهو چشمم خورد به تقریبا ده تا خدمتکار که کنار راهرو روبروی من ایستاده بودن!
یهو ب سمتم تعظیم کردن: خوش اومدید بانو!
سرمو کج کردم و دور و برمو نگاه کردم: بانو کیه؟؟ منو میگید!!؟؟
خدمتکار جلویی گفتن: ما خدمتکارای شما هستیم! ما تا پای جان ب شما خدمت خواهیم کرد بانو ا. ت!
با تعجب مو ب تنم سیخ شد: هییی!!! تو... تو گفتی بانو ا. تتت!؟؟ منظورت منم!؟؟؟
یهو دست گرمی شونم رو لمس کرد: بله شما بانو!
یهو ترس برم داشت: جونگکوککک!؟؟؟
جونگکوک پشت سرم بود... زمزمه کرد: خدمتکارا برید ب کارتون برسید!
خدمتکارا چشمی گفتن و دور شدن.
جونگکوک اومد و روبرو ایستاد: حالت چطوره؟ مشتاق دیدار!
خندیدم: ممنون شما خوبی؟
جونگکوک بدون اینکه جواب بده یهو خم شد و منو بلند کرد و گذاشت روی همون میز پر از گل!
با ترس گفتم: هی... جونگکوک..
جونگکوک نیشخندی زد: نباید یه پسرو اینجوری صدا بزنی...
بعد سرشو کنار گردنم برد: این لحن...
با ترس لباسشو گرفتم و سعی کردم هولش بدم ولی انقدر قوی بود که اصلا تکون نمیخورد!!
بوسه ای روی گردنم زد و دور شد: ا. ت! این عمارت برای توعه! دیگه لازم نیست توی هتل زندگی کنی!
با تعجب گفتم: برای من؟ ولی... ولی اخه چجوری!؟؟
جونگکوک لبخندی زد... همینطور که خم شده بود سمتم گفت: عااممم... نمیدونم! ب هر حال برای توعه! پس سوال نکن که از کجا اومده!!
اخم کردم: خب نمیشه که بلاخره باید بدونم اینجا برای کیه ک بخوام توش زندگی کنم!!
جونگکوک بی اهمیت گفت: ای بابا! کی اهمیت میده!؟؟
غر زدم: مننن!! کیه که اهمیت نده؟؟
جونگکوک گفت: اهمیت نده دیگه! خوشحال باش... کل این عمارت برای توعه هااا!
گوشه لبمو کج کردم: من دنبال پول یا زندگی شاهانه نیستم ک چشم و گوش بسته سریع این عمارتو قبول کنم... بلاخره باید بدونم این عمارت_
یهو جونگکوک اخم کرد و انگشتشو روی لبم گذاشت: بسه بچه چقدر غر میزنی!! من برات خریدمش! راضی شدی!؟؟
با تعجب توی چشماش زل زدم... این عمارتت به ایننن بزرگییی!!!! چجوری تونسته اینو برای یه دختر غریبه بخره!!!
انگشتشو از روی لبم برداشت...
خواستم چیزی بگم که یهو بهم نزدیک شد: اگه بخوای بازم غر بزنی، بهت قول نمیدم بلایی سرت نیارم!
در همین حال به لبام خیره شده بود...!!!
اب دهنمو قورت دادم و خودمو عقب کشیدم: خیلی خب باشه ممنون!
جونگکوک لبخند رضایتی زد و دور شد: افرین دختر کوچولوی من!
ب گل های روی زمین اشاره کردم: این همه گل برای چیه؟؟
⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
ادامه دارد...
#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
🖤دختر کوچولوی من~»
🖤Part ۳۱
وارد خونه شدم... در بسته شد!
روی زمین پر از گلبرگ های گل رز قرمز بود! روی راهرو... روی سرامیکا... روی راه پله... همه جا!
یه میز وسط سالن بود که روش پر از گل رز قرمز بود!
اروم صدا زدم: هییی؟؟؟ کسی اینجا هست؟؟
یهو چشمم خورد به تقریبا ده تا خدمتکار که کنار راهرو روبروی من ایستاده بودن!
یهو ب سمتم تعظیم کردن: خوش اومدید بانو!
سرمو کج کردم و دور و برمو نگاه کردم: بانو کیه؟؟ منو میگید!!؟؟
خدمتکار جلویی گفتن: ما خدمتکارای شما هستیم! ما تا پای جان ب شما خدمت خواهیم کرد بانو ا. ت!
با تعجب مو ب تنم سیخ شد: هییی!!! تو... تو گفتی بانو ا. تتت!؟؟ منظورت منم!؟؟؟
یهو دست گرمی شونم رو لمس کرد: بله شما بانو!
یهو ترس برم داشت: جونگکوککک!؟؟؟
جونگکوک پشت سرم بود... زمزمه کرد: خدمتکارا برید ب کارتون برسید!
خدمتکارا چشمی گفتن و دور شدن.
جونگکوک اومد و روبرو ایستاد: حالت چطوره؟ مشتاق دیدار!
خندیدم: ممنون شما خوبی؟
جونگکوک بدون اینکه جواب بده یهو خم شد و منو بلند کرد و گذاشت روی همون میز پر از گل!
با ترس گفتم: هی... جونگکوک..
جونگکوک نیشخندی زد: نباید یه پسرو اینجوری صدا بزنی...
بعد سرشو کنار گردنم برد: این لحن...
با ترس لباسشو گرفتم و سعی کردم هولش بدم ولی انقدر قوی بود که اصلا تکون نمیخورد!!
بوسه ای روی گردنم زد و دور شد: ا. ت! این عمارت برای توعه! دیگه لازم نیست توی هتل زندگی کنی!
با تعجب گفتم: برای من؟ ولی... ولی اخه چجوری!؟؟
جونگکوک لبخندی زد... همینطور که خم شده بود سمتم گفت: عااممم... نمیدونم! ب هر حال برای توعه! پس سوال نکن که از کجا اومده!!
اخم کردم: خب نمیشه که بلاخره باید بدونم اینجا برای کیه ک بخوام توش زندگی کنم!!
جونگکوک بی اهمیت گفت: ای بابا! کی اهمیت میده!؟؟
غر زدم: مننن!! کیه که اهمیت نده؟؟
جونگکوک گفت: اهمیت نده دیگه! خوشحال باش... کل این عمارت برای توعه هااا!
گوشه لبمو کج کردم: من دنبال پول یا زندگی شاهانه نیستم ک چشم و گوش بسته سریع این عمارتو قبول کنم... بلاخره باید بدونم این عمارت_
یهو جونگکوک اخم کرد و انگشتشو روی لبم گذاشت: بسه بچه چقدر غر میزنی!! من برات خریدمش! راضی شدی!؟؟
با تعجب توی چشماش زل زدم... این عمارتت به ایننن بزرگییی!!!! چجوری تونسته اینو برای یه دختر غریبه بخره!!!
انگشتشو از روی لبم برداشت...
خواستم چیزی بگم که یهو بهم نزدیک شد: اگه بخوای بازم غر بزنی، بهت قول نمیدم بلایی سرت نیارم!
در همین حال به لبام خیره شده بود...!!!
اب دهنمو قورت دادم و خودمو عقب کشیدم: خیلی خب باشه ممنون!
جونگکوک لبخند رضایتی زد و دور شد: افرین دختر کوچولوی من!
ب گل های روی زمین اشاره کردم: این همه گل برای چیه؟؟
⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
ادامه دارد...
#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
- ۸۳۴
- ۲۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط