🖤My little girl~»
🖤My little girl~»
🖤دختر کوچولوی من~»
🖤Part ۳۲
به گل های روی زمین اشاره کردم: این همه گل برای چیه؟
مشخص بود جونگکوک جواب سوالمو میدونه اما با این حال چیزی نگفت و همچنان بهم زل زده بود!
از این کارش خجالت کشیدم و گفتم: میشه برید عقب تا من بتونم از روی میز برم پایین؟
جونگکوک اروم عقب رفت و منم از روی میز اومدم پایین. نگاهی به سالن انداختم... چه عمارت بزرگی! واقعا باورم نمیشه اینجاقراره برای من باشه!
جونگکوک همونطور که دستاش توی جیباش بودن پرسید: خوشت اومد از اینجا؟
لبخند زدم: بله خیلی! ولی... شما خیلی برای من زحمت کشیدید... از بچگی تا الان! من باید یجوری براتون جبران کنم!
جونگکوک خندید: من نیازی ب جبران تو ندارم... فقط پیشم باش همین!
پیشش باشم؟ این حرفاش باعث میشه فکر کنم منو دوست داره...!
جونگکوک متوجه چهره ی کنجکاوم شد و دستمو گرفت و منو با خودش برد به سمت طبقه بالا و گفت: بیا میخوام عمارتتو بهت نشون بدم!
با هیجان سر تکون دادم: ممنونممم!
طبقه ی بالا پر از اتاق بود... طبقه ی پایین هم همینطور! همه ی اتاق ها حموم داشتن اما یه حموم بزرگتر و جدا هم طبقه ی پایین داشت و همینطور دستشویی ها هم همینجوری بودن!
حیاط عمارت خیلی بزرگ بود. دورش پر از درخت های میوه بود و وسطش هم یه حوض بزرگ بود که یه مجسمه ی فرشته ی سفید وسط اون حوض بود.
دور حوض یه عالمه گل رز رنگی رنگی روییده بود...
اونجا... واقعا رویایی بود!!
از زبان راوی
همینطور که ا. ت محو زیبایی حیاط شده بود.... جونگکوک هم محو زیبایی ا. ت شده بود... جونگکوک، فکرهایی توی سرش داشت که دلش میخواست زودتر عملیشون کنه! اما نباید عجولانه رفتار کنه! چون میترسید ا. ت ردش کنه! و... بله! اون خبر نداشت ک ا. ت چقدر عاشقشه و شبا از فکر اون خوابش نمیبره!
⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
ادامه دارد...
#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
🖤دختر کوچولوی من~»
🖤Part ۳۲
به گل های روی زمین اشاره کردم: این همه گل برای چیه؟
مشخص بود جونگکوک جواب سوالمو میدونه اما با این حال چیزی نگفت و همچنان بهم زل زده بود!
از این کارش خجالت کشیدم و گفتم: میشه برید عقب تا من بتونم از روی میز برم پایین؟
جونگکوک اروم عقب رفت و منم از روی میز اومدم پایین. نگاهی به سالن انداختم... چه عمارت بزرگی! واقعا باورم نمیشه اینجاقراره برای من باشه!
جونگکوک همونطور که دستاش توی جیباش بودن پرسید: خوشت اومد از اینجا؟
لبخند زدم: بله خیلی! ولی... شما خیلی برای من زحمت کشیدید... از بچگی تا الان! من باید یجوری براتون جبران کنم!
جونگکوک خندید: من نیازی ب جبران تو ندارم... فقط پیشم باش همین!
پیشش باشم؟ این حرفاش باعث میشه فکر کنم منو دوست داره...!
جونگکوک متوجه چهره ی کنجکاوم شد و دستمو گرفت و منو با خودش برد به سمت طبقه بالا و گفت: بیا میخوام عمارتتو بهت نشون بدم!
با هیجان سر تکون دادم: ممنونممم!
طبقه ی بالا پر از اتاق بود... طبقه ی پایین هم همینطور! همه ی اتاق ها حموم داشتن اما یه حموم بزرگتر و جدا هم طبقه ی پایین داشت و همینطور دستشویی ها هم همینجوری بودن!
حیاط عمارت خیلی بزرگ بود. دورش پر از درخت های میوه بود و وسطش هم یه حوض بزرگ بود که یه مجسمه ی فرشته ی سفید وسط اون حوض بود.
دور حوض یه عالمه گل رز رنگی رنگی روییده بود...
اونجا... واقعا رویایی بود!!
از زبان راوی
همینطور که ا. ت محو زیبایی حیاط شده بود.... جونگکوک هم محو زیبایی ا. ت شده بود... جونگکوک، فکرهایی توی سرش داشت که دلش میخواست زودتر عملیشون کنه! اما نباید عجولانه رفتار کنه! چون میترسید ا. ت ردش کنه! و... بله! اون خبر نداشت ک ا. ت چقدر عاشقشه و شبا از فکر اون خوابش نمیبره!
⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
ادامه دارد...
#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
- ۶۸۷
- ۲۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط