پدر از اتاق عمل بعد از ساعتها انتظار بیرون آمد و با دکت
پدر از اتاق عمل بعد از ساعتها انتظار بیرون آمد و با دکترش صحبت کردم راضی بود گفت روحیه بیمار مهم است برای هر بهبودی حرف اول را میزند ...
با خانه پریسا تماس گرفتم از بخت بلندم خانه بود و خودش گوشی را برداشت وقتی گفت سیاوش دلم برایت تنگ شده احساس بودن داشتم حس کردم که هستم و ارزش دارم بعد گفت اجازه نده غیبتت طولانی بشه و اساتید غیبت غیر موجه و عدم نمره قبولی بزنند سیاوش دوست ندارم از من عقب بیفتی ؟
گفتم چشم می ایم ..
خیلی فکر کردم میدانستم پرستارها و دکتر ها بهتر از من با محیط دانشگاه اشنا هستند از انها مشورت خواستم یکی از پرستارها گفت با ریاست بیمارستان صحبت کن اگر نامه بده که پدرت بستری بوده و حصورت در کنارش الزامی
ریس دانشگاه همکاری میکنو و غیبت ها را موجه می کنند و نمره کلاس را میگیری ... فکر خوبی بود ولی جانم به لب رسبد تا نامه را گرفتم و برای دانشگاه نه برای دیدن پریسا رفتم ...
نمیدانم چه شوری در وجودم بود انقدر دلتنگ پریسا بودم که پدرم پیش چشمم رنگ باخته بود . پدرم مرا محدود میکرد ولی پریسا و پدرش به من بال و پر میدادند
من اجازه نداشتم با دختر خاله و عمویم حرف بزنم ولی پیش پدر پریسا گیتار زدم و رقص پریسا را دیدم مگر میشود این دورا یکی دانست ؟؟؟ اعتمادی که پدر پریسا به من داشت خاله و شوهر خاله و پسرهایش و حتی فامیل نداشتند احمق بودم اگر پریسا را به خاطر پدر و خانواده ام رها میکردم ... مگر چند بار فرصت عاشق شدن و ازدواج و زندگی داشتم ؟
به پریسا گفته بودم چه ساعتی می رسم وقتی رفتم دانشگاه پریسا منتظرم بود ولی مثل قدیم بود در صورتی که من انتظاری دیگر داشتم . دلم ریخت گفتم شاید ازاده حرفی زده ارام پرسبدم چیزی شده
کتابی را باز کرد و به بهانه توضیح گفت سباوش قول دادیم کسی از نامزدی ما با خبر نشه بعد با صدایی که بقیه بشنود از مباحثی گفت که استاد تدریس کرده بود ولی قرار شد از دانشگاه به طوری که جلب توجه نکنم در چند خیابان دور از دانشگاه با هم به پارک ساعی برویم .
در همین صحبت ها بودیم که یکی از همکلاسی ها به نام محجوبی که از من خیلی خوش گل تر و باکلاس تر و بچه تهران و پولدار تر بود به پریسا سلام داد و کتابش را باز کردو گفت من این مساله را نفهمیدم خواهش میکنم برام توضیح بدید
پریسا هم که علاقمند تدریس با اشتیاق تمام حدود یک ربع برایش توضیح داد برق شوق را در چشمان محجوبی دیدم و تمام رگ هایم از غیرت سیاه شد
خودش را لوس کرد و بعد از تمجید و تعریف از پریسا گفت
تدریس خصوصی دارین ؟
پریسا سرشار از انرژی گفت نه
محجوبی گفت من حاضرم برای ساعاتی که وقت میگذارید
حق التدریس شما را بپردازم من با استاد و این کتاب نمیتوانم ارتباط بر قرار کنم و استاد دیکری هم نیست که تغییر دهم چون پیش نیاز است این ترم باید پاس کنم و مبلغ قابل توجهی را به پریسا پیشنهاد کرد و پریسا هم گفت
با خانواده صحبت کنم اگر موافقت کردند اطلاع میدهم
محجوبی گفت ازدواج کردید ؟ پریسا گفت نه کسی در زندگیم نیست ولی بدون اجازه پدرم کاری نمیکنم ...
میخواستم محجوبی را با دستانم خفه کنم ...
ولی از صحبتهای پریسا فهمیدم هیچ جایگاه محکمی پیش پریسا ندارم . یک قول و قرار است که براحتی لغو میشود ... عقد دائمش با طلاق باطل میشود اینکه یک قرار مخفی بود
احساس بی پناهی و ترس تمام وحودم را گرفت پریسا برای محجوبی تدریس میکرد و من با رگهای متورم از تاراحتی بدون یککلمه حرف از پریسا جدا شدم و به بیرون دانشگاه رفتم بوی سیگار یکی از دوستان خاطره اولین سیگار را زنده کرد
با خانه پریسا تماس گرفتم از بخت بلندم خانه بود و خودش گوشی را برداشت وقتی گفت سیاوش دلم برایت تنگ شده احساس بودن داشتم حس کردم که هستم و ارزش دارم بعد گفت اجازه نده غیبتت طولانی بشه و اساتید غیبت غیر موجه و عدم نمره قبولی بزنند سیاوش دوست ندارم از من عقب بیفتی ؟
گفتم چشم می ایم ..
خیلی فکر کردم میدانستم پرستارها و دکتر ها بهتر از من با محیط دانشگاه اشنا هستند از انها مشورت خواستم یکی از پرستارها گفت با ریاست بیمارستان صحبت کن اگر نامه بده که پدرت بستری بوده و حصورت در کنارش الزامی
ریس دانشگاه همکاری میکنو و غیبت ها را موجه می کنند و نمره کلاس را میگیری ... فکر خوبی بود ولی جانم به لب رسبد تا نامه را گرفتم و برای دانشگاه نه برای دیدن پریسا رفتم ...
نمیدانم چه شوری در وجودم بود انقدر دلتنگ پریسا بودم که پدرم پیش چشمم رنگ باخته بود . پدرم مرا محدود میکرد ولی پریسا و پدرش به من بال و پر میدادند
من اجازه نداشتم با دختر خاله و عمویم حرف بزنم ولی پیش پدر پریسا گیتار زدم و رقص پریسا را دیدم مگر میشود این دورا یکی دانست ؟؟؟ اعتمادی که پدر پریسا به من داشت خاله و شوهر خاله و پسرهایش و حتی فامیل نداشتند احمق بودم اگر پریسا را به خاطر پدر و خانواده ام رها میکردم ... مگر چند بار فرصت عاشق شدن و ازدواج و زندگی داشتم ؟
به پریسا گفته بودم چه ساعتی می رسم وقتی رفتم دانشگاه پریسا منتظرم بود ولی مثل قدیم بود در صورتی که من انتظاری دیگر داشتم . دلم ریخت گفتم شاید ازاده حرفی زده ارام پرسبدم چیزی شده
کتابی را باز کرد و به بهانه توضیح گفت سباوش قول دادیم کسی از نامزدی ما با خبر نشه بعد با صدایی که بقیه بشنود از مباحثی گفت که استاد تدریس کرده بود ولی قرار شد از دانشگاه به طوری که جلب توجه نکنم در چند خیابان دور از دانشگاه با هم به پارک ساعی برویم .
در همین صحبت ها بودیم که یکی از همکلاسی ها به نام محجوبی که از من خیلی خوش گل تر و باکلاس تر و بچه تهران و پولدار تر بود به پریسا سلام داد و کتابش را باز کردو گفت من این مساله را نفهمیدم خواهش میکنم برام توضیح بدید
پریسا هم که علاقمند تدریس با اشتیاق تمام حدود یک ربع برایش توضیح داد برق شوق را در چشمان محجوبی دیدم و تمام رگ هایم از غیرت سیاه شد
خودش را لوس کرد و بعد از تمجید و تعریف از پریسا گفت
تدریس خصوصی دارین ؟
پریسا سرشار از انرژی گفت نه
محجوبی گفت من حاضرم برای ساعاتی که وقت میگذارید
حق التدریس شما را بپردازم من با استاد و این کتاب نمیتوانم ارتباط بر قرار کنم و استاد دیکری هم نیست که تغییر دهم چون پیش نیاز است این ترم باید پاس کنم و مبلغ قابل توجهی را به پریسا پیشنهاد کرد و پریسا هم گفت
با خانواده صحبت کنم اگر موافقت کردند اطلاع میدهم
محجوبی گفت ازدواج کردید ؟ پریسا گفت نه کسی در زندگیم نیست ولی بدون اجازه پدرم کاری نمیکنم ...
میخواستم محجوبی را با دستانم خفه کنم ...
ولی از صحبتهای پریسا فهمیدم هیچ جایگاه محکمی پیش پریسا ندارم . یک قول و قرار است که براحتی لغو میشود ... عقد دائمش با طلاق باطل میشود اینکه یک قرار مخفی بود
احساس بی پناهی و ترس تمام وحودم را گرفت پریسا برای محجوبی تدریس میکرد و من با رگهای متورم از تاراحتی بدون یککلمه حرف از پریسا جدا شدم و به بیرون دانشگاه رفتم بوی سیگار یکی از دوستان خاطره اولین سیگار را زنده کرد
- ۱.۴k
- ۱۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط