نام رمان چادرت را می بویم
نام: رمان چادرت را می بویم
نویسنده:moon shine
ژانر:عاشقانه
خلاصه: سجاد یه پسر ساده و معتقده . یه پسر معمولی که تو گشت ارشاده واز نظر خودش هدف والایی داره … نجات زمین از فساد … ماجرا از جایی شروع میشه که با رضوانه فراهانی آشنا میشه … رضوانه ای که با تمام زن های خیابونی و دخترهای آنچنانی فرق داره . رضوانه نه تنها هفت قلم آرایش نداره ، نه تنها مانتوی کوتاه و ساپورت به تن نداره ، بلکه محجبه است و چادری … سجاد و رضوانه هر دو مسلمانن ، هر دو آدمهای خوبی هستن ولی دیدگاهشون زمین تا آسمون متفاوته . یکی بیش از حد مقید و بسته است و دیگری بیش از حد روشن فکر …
پیشنهاد ما
رمان به وقت تنهایی | افسانه افشاری کاربر انجمن نودهشتیا
رمان تقاص آبی چشمهایش | zhrw._.sl کاربر انجمن نودهشتیا
بخشی از رمان
دستش رو جلو آورد که داد زدم.
_دست به روسریم بزنی همینجا از سرم درش میارم.
_صدات رو بیار پایین..مگه اینجا چاله میدونه؟
_همینکه گفتم. من دیگه آب از سرم گذشته. دیوونه ترم نکن.
زن از گوشه ی شونه ام نگاهی به عقب انداخت..همزمان من هم به عقب برگشتم..سجاد با چشم اشاره ای کرد و زن راهم رو باز کرد.
پوزخند واضحی زدم و از کنار چادر زن گذشتم.زنی که شاید تا چند ساعت پیش شباهت های زیادی باهم داشتیم..ولی حالا به تنها کسی که شبیه نبودم همین زن بود.
کنار دیوار ردیف ایستادیم..درست مثل قاتل ها..همه سر به زیر..شاید هم گریان..درست مثل دزدان اسیر شده.
یه نفر تک به تک ازمون شماره و اسم و آدرس خواست درست مثل مجرم ها.
اینجا کجای دنیا بود که جرم یه تار موی بیرون..یه رژ لب پررنگ..یه رنگ جیغ لاک ناخن..مساوی بود با این توهین..این همه تحقیر..؟؟
_اسم و آدرس.
https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%da%86%d8%a7%d8%af%d8%b1%d8%aa-%d8%b1%d8%a7-%d9%85%db%8c-%d8%a8%d9%88%db%8c%d9%85-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
نویسنده:moon shine
ژانر:عاشقانه
خلاصه: سجاد یه پسر ساده و معتقده . یه پسر معمولی که تو گشت ارشاده واز نظر خودش هدف والایی داره … نجات زمین از فساد … ماجرا از جایی شروع میشه که با رضوانه فراهانی آشنا میشه … رضوانه ای که با تمام زن های خیابونی و دخترهای آنچنانی فرق داره . رضوانه نه تنها هفت قلم آرایش نداره ، نه تنها مانتوی کوتاه و ساپورت به تن نداره ، بلکه محجبه است و چادری … سجاد و رضوانه هر دو مسلمانن ، هر دو آدمهای خوبی هستن ولی دیدگاهشون زمین تا آسمون متفاوته . یکی بیش از حد مقید و بسته است و دیگری بیش از حد روشن فکر …
پیشنهاد ما
رمان به وقت تنهایی | افسانه افشاری کاربر انجمن نودهشتیا
رمان تقاص آبی چشمهایش | zhrw._.sl کاربر انجمن نودهشتیا
بخشی از رمان
دستش رو جلو آورد که داد زدم.
_دست به روسریم بزنی همینجا از سرم درش میارم.
_صدات رو بیار پایین..مگه اینجا چاله میدونه؟
_همینکه گفتم. من دیگه آب از سرم گذشته. دیوونه ترم نکن.
زن از گوشه ی شونه ام نگاهی به عقب انداخت..همزمان من هم به عقب برگشتم..سجاد با چشم اشاره ای کرد و زن راهم رو باز کرد.
پوزخند واضحی زدم و از کنار چادر زن گذشتم.زنی که شاید تا چند ساعت پیش شباهت های زیادی باهم داشتیم..ولی حالا به تنها کسی که شبیه نبودم همین زن بود.
کنار دیوار ردیف ایستادیم..درست مثل قاتل ها..همه سر به زیر..شاید هم گریان..درست مثل دزدان اسیر شده.
یه نفر تک به تک ازمون شماره و اسم و آدرس خواست درست مثل مجرم ها.
اینجا کجای دنیا بود که جرم یه تار موی بیرون..یه رژ لب پررنگ..یه رنگ جیغ لاک ناخن..مساوی بود با این توهین..این همه تحقیر..؟؟
_اسم و آدرس.
https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%da%86%d8%a7%d8%af%d8%b1%d8%aa-%d8%b1%d8%a7-%d9%85%db%8c-%d8%a8%d9%88%db%8c%d9%85-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
- ۳.۵k
- ۰۵ اردیبهشت ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط