{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۱۹
(عکس انفرادیو گذاشتم واستون. با تشکر از گپ جی پی تی که ایندفعه تر نزد تو عکس)

وقتی فضا دورش تاریک شد، میتوانست صدای قلبش را بشنود. خیره ماند به در و شروع کرد نفس عمیق کشیدن:"تاریکه...."
بخار سردی که از لای درز های دیوار توی اتاق میپیچید، به پشت ساق پایش برخورد کرد:"تاریکه...."
صدای پیچید، صدای اشنا:"ناروتو....به حرفم رسیدی؟ گفته بودم باهاش حرف نزن. اون ضعیفت کرده‌."
N:"...."
"به حرفم گوش کن ناروتو...بیا دوتایی انجامش بدیم، مثل همیشه. مگه از تاریکی بدت نمیاد؟"
ناروتو میتوانست حسش کند، بزرگی روباه پشت سرش را. بزرگی خشمی که در قلبش شعله ور شد:"کوراما..."
و او برای اولین بار، خودش درخواست این را کرد:"بهم قدرت بده."
"پشت سرتو نگاه کن، من تنها دوست توام. ما از اول با هم بودیم."
و اینبار ناروتو با میل خودش پشت سرش را نگاه کرد، اجازه داد توهم خیالی ای که خودش ساخته بود، ذهنش را بگیرد.

ساسکه جلوی در اتاق انفرادی ایستاده بود، هنوز عصبانی بود. دفعه قبلی که ناروتو ان مرد را زده بود شکایت علیه ساسکه درست شده بود و حسابی به ضرر اسایشگاه شد، ایندفعه هم اصلا مشخص نبود ان مرد زنده است یا مرده. ساسکه سرش را گرفت و هوف کرد:"وای چیکار کنم حالا؟ فعلا مجبوره یه مدت اونجا بمون-"
N:"ساسکه~."
جیییییرررر، در اتاق سلول انفرادی که صد تا قفل و زنجیر بهش بود اهسته باز شد. ناروتو صاف ایستاده بود جلوی قاب در:"چه خبرا؟"
ساسکه یک قدم رفت عقب، چشم هایش گرد شد. ناروتو...چجوری در را باز کرد؟! (یوسف پیامبر) سعی کرد خونسرد بماند:"چیه، چرا اینجوری..."
ولی بعد فهمید که ناروتو دوباره زده به سرش، از چشم هایش معلوم بود. ناروتو زنجیر جلوی در را گرفت:"یه کم خورده حساب داریم که باید حل کنیم."
و زنجیر را کشید. صدای چق چق اهن توی راهرو پیچید و بعد از وسط پاره شد. ناروتو با زنجیر توی دستش یک قدم امد جلو:"چطور جرئت کردی منو بندازی توی...یه جای تاریک؟"
ساسکه دو سه قدم رفت عقب، قلبش تند تند میتپید. دستش را روی جیب شلوارش کشید و بعد فهمید که ای داد...سوزن ارامبخش را توی اتاقش جا گذاشته.
Sa:"ناروتو...اونو بذار زمین."
ولی ناروتو گوش نمیکرد، ساسکه مانده بود. دست خالی جلوی ناروتویی که از همیشه بدتر بنظر میرسید.
N:"وقتی تنها موندی اینجا...چرا فرار نمیکنی؟"
ساسکه میدانست که احمقانه است اگر جلوی یک مریض که تازه فروپاشی کرده دست خالی بایستد، میدانست که مزخرف ترین ایده جهان است اگر سعی کند جلویش را بگیرد. ولی ان مریض، هر مریضی نبود. ناروتو بود‌.
Sa:"من زیاده روی کردم ناروتو، نباید اونکارو میکردم. میخوای حرف بزنیم؟"
ناروتو با تمسخر به او نگاه کرد:"هه، حرف؟ قبلا حرفامونو زدیم."
و پرید روی ساسکه. دعوا شد. ساسکه سعی کرد زنجیر را بگیرد تا ناروتو نتواند بیاوردش بالا، ولی زور ناروتو زیادی زیاد بود. ساسکه فکر کرد:'اخه کشتی گیرام دیگه انقد زور ندارن تو از کجا...'
ناروتو محکم مشت کوبید زیر فک ساسکه، یقه او را گرفت:"میدونی چقد اونجا بده؟ میدونی تاریکی اونجا چقد عذاب اوره؟ میدونی چند ساله دارم سعی میکنم ازش فرار کنم و بعد دقیقا کسی که بهش تکیه کردم منو میندازه اونجا چه حسی دارهههه؟!"
ساسکه چیزی نگفت، نمیتوانست ناروتو را بزند. دلش نیامد به او اسیب برساند. دستانش را دور ناروتو حلقه کرد:"من...احمق بودم. یه چیزی در مورد تو، باعث این میشه."
ولی کوراما توی ذهن ناروتو داشت خلاف این را یاداوری میکرد، حرف های منفی بی وقفه‌. ناروتو از شدت فشار ذهنی با تمام زورش ساسکه را هل داد طرف دیوار:"این دومین بارته!"
پشت سر ساسکه خورد توی دیوار، یک لحظه چشم هایش رفت. ناروتو اول نگران نشد، فکر کرد چیزی نشده. ولی وقتی ساسکه افتاد روی زانوهایش و روی زمین پخش شد، ناروتو لکه ی بزرگ خون را روی دیوار دید.
N:"س...ساسکه؟"
صدایی نیامد، ناروتو بلافاصله فهمید چی شده و به خودش امد:"ساسکههه؟!" سریع زانو زد سر ساسکه را اورد بالا، چشم هایش بسته بود. کل بدن ناروتو یخ کرد:"چیکار کردم؟ نکنه اون..."
و بعد با ته توانش فریاد زد:"پرستاااار!"
دیدگاه ها (۷)

پارت ۳۶ واقعییییاون کثافت قبلیو فراموش کنید خوابشم نبینید

پارت ۱۸یک لحظه قلب ناروتو نزدیک بود بایستد، نفسش توی سینه اش...

پارت ۸وقتی ساسکه از سلول ناروتو خارج شد و در میله ای را پشت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط