_خب دخترم ، شیرین امروز گفتم بیای که درمورد طناز و فرهاد
_خب دخترم ، شیرین امروز گفتم بیای که درمورد طناز و فرهاد باهات حرف بزنم
ابرو هایم را بالا انداختم و گفتم : بفرمایید بعدش نگاهی به طناز کردم که داشت با پوزخند نگاهم میکرد نمیدانم چرا از من بدش می آمد با اینکه آشنایی خاصی باهم نداریم البته منم حس خوبی نسبت بهش نداشتم
پدر فرهاد آقای خداداد گفت : من تصمیم گرفتم تو دو هفته آخر این ماه عروسی این دو جوون یعنی فرهاد و طناز رو بگیرم به نظرم خوبیت نداره انقدر منتظرشون بزاریم بلاخره دو جوونن شیطنت میکنن و بعد از اینکه این حرف را زد نگاهی به فرهاد که صورتش از خشم قرمز شده بود انداخت و بعدم به طنازی که با لبخندی مرموز به آقای خداداد نگاه میکرد ، آقای خداداد ادامه داد : خب حالا واسه چی تورو گفتم بیای...خب برای اینکه وقت زیادی نداریم و دو هفته دیگه عروسی رو میگیریم و میخوام شیرین جان تو به طناز کمک کنی تا خریداشو بکنه ، نیشخندی زدم و نگاهم را بین فرهاد و طناز گذراندم و گفتم : خب چرا فرهاد کمکش نمیکنه؟! آقای خداداد گفت : برای اینکه فرهاد کار داره و همچنین میخوام آخر این هفته بفرستمشون مسافرت تا بیشتر باهم آشنا شن و هم اینکه طناز یه خواهر داره میتونیم به خواهرش بگیم بیاد و تو هم باهاشون بری چطوره؟؟ به من من افتادم : خب ... چیزه ... راستش یک پوزخند زدم و ادامه دادم :نمیخوام مزاحم این دو جــوون بشم و به فرهاد زیر چشمی نگاه کردم که داشت با چشمایی سرخ نگاهم میکرد وقتی نگاهم را روی خودش دید چشمانش را بست..
همان موقع طناز با عشوه گفت : خب عزیزم راستش میخوام یک عروسی بزرگ و قشنگ بگیرم که دهن همه باز بمونه پوزخندی زد و گفت : اگه کمکم کنی میزارم شاهد و ساقدوشم بشی..هوم چطوره؟؟؟
یک لبخند حرصی زدم و گفتم : نمیخوام ناراحتت کنم ولی شرمنده بد موقعی میخوای عروسی بگیری منم امتحانام شروع شده وقت ندارم کمکت کنم
از صندلی بلند شدم و گفتم : پس معذرت میخوام کمکی از دست من بر نمیاد ایشالا وقتی باهاتون میام مسافرت جبران میکنم ، پوزخندی زدم و رو به فرهاد و آقای خداداد گفتم : ببخشید من باید برم کار دارم خدانگهدار نگاه دلخور آخرم را به فرهاد انداختم و از رستوران زدم بیرون
نمیدانم ، واقعا نمیدانم ولی وقتی از رستوران زدم بیرون اشک هایم رو گونه هایم جا خوش کرد
راستش از بچگی علاقه خاصی به فرهاد داشتم نمیتوانستم با دختری ببینمش حسادت میکردم ، در پیاده رو شروع به راه رفتن کردم یاد یک خاطرات در طفولیتم افتادم
.
.
.
دختر کوچک داشت با اخمی در هم به فرهاد و آن دختر که آمده بود و میخواست با فرهاد عکس بگیرد نگاه میکرد ، سرش را انداخت پایین ولی باز بلند کرد و به لبخند زیبای فرهاد نگاه کرد که داشت به آن دختر قشنگ نگاه میکرد ، به دوروبرش نگاه کرد تا شاید بتواند کاری کند آن دختر از فرهاد دور شود ناگهان فکری به ذهنش رسید با اینکه به خودش لطمه میزد ولی در نظر آن دخترک می ارزید این کار ...
شروع به دوییدن کرد پایش را به لبه جون گیر داد و اینکار باعث شد با زانو بیوفتد و شلوارش پاره شود راستش خیلی دردش گرفته بود و راحت بگویم به غلط کردن افتاده بود اشکش شروع به ریزش کرد به فرهاد نگاه کرد که هنوز متوجهش نشده بود ولی عده ای از مردم سعی به کمک کردن او داشتن ، یک زن دست آن را گرفت و خواست بلندش کند ولی شیرین دستش را کشید و به فرهاد نگاهی کرد دو سه دقیقه گذشت که فرهاد نگاهی به سمت شیرین انداخت..شیرین را با زانویی زخمی و شلواری پاره دید به طرف دویید و دو زانو رو به روی شیرین نشست و گفت :شیرین چیشده ؟؟؟ دستش را روی بازوی دخترک گذاشت که دخترک با پرخاش بازویش را از دست پسر بیرون کشید و با درد بلند شدو گفت : مهم نیست شما برو با اون دختره دل و قلوه پاس بده تا خواست یک قدم بردارد زانویش خم شد و به زمین افتاد صورتش از درد جم شد فرهاد سریع شیرین را رو دستایش بلند کرد و گفت : دل و قلوه چیه دختر میخواست عکس بگیره ، نگاه کن خودتو چیکار کرد و دخترک را به خودش فشاری داد...
.
.
.
از خاطراتم بیرون آمدم که خودم را در پارکی دیدم نشستم روی نیمکت و به این فکر کردم که اگر فرهاد ازدواج کند چه میشود قطعا از حسادت روانی میشوم ولی...آیا واقعا این حسادت است یا چیز دیگر؟؟
بعد از پنج دقیقه گوشی ام زنگ خورد نگاهی به صفحه گوشی ام کردم که دیدم فرهاد است یک نفس عمیق کشیدم و اتصال را زدم گفتم : الو
گفت : الو شیرین دختر تو کجایی اومدم در خونتون که مامانت گفت هنوز نرفتی خونه ، کجایی شیرین؟؟
گفتم : پارک(...)
گفت : تا پنج دقیقه دیگه اونجام
قطع کرد به صفحه خاموش،گوشی نگاه کردم و پوفی کشیدم
درست پنج دقیقه بعد فرهاد رسید بغلم نشست و گفت : نگرانت شدم من...پریدم وسط حرفش و گفتم : نگرانی نداره مگه بچم جانم؟؟خودم میتونم از خودم مراقبت کنم فرهاد با تعحب نگاهم کرد و گفت : یعنی چی شیری
ابرو هایم را بالا انداختم و گفتم : بفرمایید بعدش نگاهی به طناز کردم که داشت با پوزخند نگاهم میکرد نمیدانم چرا از من بدش می آمد با اینکه آشنایی خاصی باهم نداریم البته منم حس خوبی نسبت بهش نداشتم
پدر فرهاد آقای خداداد گفت : من تصمیم گرفتم تو دو هفته آخر این ماه عروسی این دو جوون یعنی فرهاد و طناز رو بگیرم به نظرم خوبیت نداره انقدر منتظرشون بزاریم بلاخره دو جوونن شیطنت میکنن و بعد از اینکه این حرف را زد نگاهی به فرهاد که صورتش از خشم قرمز شده بود انداخت و بعدم به طنازی که با لبخندی مرموز به آقای خداداد نگاه میکرد ، آقای خداداد ادامه داد : خب حالا واسه چی تورو گفتم بیای...خب برای اینکه وقت زیادی نداریم و دو هفته دیگه عروسی رو میگیریم و میخوام شیرین جان تو به طناز کمک کنی تا خریداشو بکنه ، نیشخندی زدم و نگاهم را بین فرهاد و طناز گذراندم و گفتم : خب چرا فرهاد کمکش نمیکنه؟! آقای خداداد گفت : برای اینکه فرهاد کار داره و همچنین میخوام آخر این هفته بفرستمشون مسافرت تا بیشتر باهم آشنا شن و هم اینکه طناز یه خواهر داره میتونیم به خواهرش بگیم بیاد و تو هم باهاشون بری چطوره؟؟ به من من افتادم : خب ... چیزه ... راستش یک پوزخند زدم و ادامه دادم :نمیخوام مزاحم این دو جــوون بشم و به فرهاد زیر چشمی نگاه کردم که داشت با چشمایی سرخ نگاهم میکرد وقتی نگاهم را روی خودش دید چشمانش را بست..
همان موقع طناز با عشوه گفت : خب عزیزم راستش میخوام یک عروسی بزرگ و قشنگ بگیرم که دهن همه باز بمونه پوزخندی زد و گفت : اگه کمکم کنی میزارم شاهد و ساقدوشم بشی..هوم چطوره؟؟؟
یک لبخند حرصی زدم و گفتم : نمیخوام ناراحتت کنم ولی شرمنده بد موقعی میخوای عروسی بگیری منم امتحانام شروع شده وقت ندارم کمکت کنم
از صندلی بلند شدم و گفتم : پس معذرت میخوام کمکی از دست من بر نمیاد ایشالا وقتی باهاتون میام مسافرت جبران میکنم ، پوزخندی زدم و رو به فرهاد و آقای خداداد گفتم : ببخشید من باید برم کار دارم خدانگهدار نگاه دلخور آخرم را به فرهاد انداختم و از رستوران زدم بیرون
نمیدانم ، واقعا نمیدانم ولی وقتی از رستوران زدم بیرون اشک هایم رو گونه هایم جا خوش کرد
راستش از بچگی علاقه خاصی به فرهاد داشتم نمیتوانستم با دختری ببینمش حسادت میکردم ، در پیاده رو شروع به راه رفتن کردم یاد یک خاطرات در طفولیتم افتادم
.
.
.
دختر کوچک داشت با اخمی در هم به فرهاد و آن دختر که آمده بود و میخواست با فرهاد عکس بگیرد نگاه میکرد ، سرش را انداخت پایین ولی باز بلند کرد و به لبخند زیبای فرهاد نگاه کرد که داشت به آن دختر قشنگ نگاه میکرد ، به دوروبرش نگاه کرد تا شاید بتواند کاری کند آن دختر از فرهاد دور شود ناگهان فکری به ذهنش رسید با اینکه به خودش لطمه میزد ولی در نظر آن دخترک می ارزید این کار ...
شروع به دوییدن کرد پایش را به لبه جون گیر داد و اینکار باعث شد با زانو بیوفتد و شلوارش پاره شود راستش خیلی دردش گرفته بود و راحت بگویم به غلط کردن افتاده بود اشکش شروع به ریزش کرد به فرهاد نگاه کرد که هنوز متوجهش نشده بود ولی عده ای از مردم سعی به کمک کردن او داشتن ، یک زن دست آن را گرفت و خواست بلندش کند ولی شیرین دستش را کشید و به فرهاد نگاهی کرد دو سه دقیقه گذشت که فرهاد نگاهی به سمت شیرین انداخت..شیرین را با زانویی زخمی و شلواری پاره دید به طرف دویید و دو زانو رو به روی شیرین نشست و گفت :شیرین چیشده ؟؟؟ دستش را روی بازوی دخترک گذاشت که دخترک با پرخاش بازویش را از دست پسر بیرون کشید و با درد بلند شدو گفت : مهم نیست شما برو با اون دختره دل و قلوه پاس بده تا خواست یک قدم بردارد زانویش خم شد و به زمین افتاد صورتش از درد جم شد فرهاد سریع شیرین را رو دستایش بلند کرد و گفت : دل و قلوه چیه دختر میخواست عکس بگیره ، نگاه کن خودتو چیکار کرد و دخترک را به خودش فشاری داد...
.
.
.
از خاطراتم بیرون آمدم که خودم را در پارکی دیدم نشستم روی نیمکت و به این فکر کردم که اگر فرهاد ازدواج کند چه میشود قطعا از حسادت روانی میشوم ولی...آیا واقعا این حسادت است یا چیز دیگر؟؟
بعد از پنج دقیقه گوشی ام زنگ خورد نگاهی به صفحه گوشی ام کردم که دیدم فرهاد است یک نفس عمیق کشیدم و اتصال را زدم گفتم : الو
گفت : الو شیرین دختر تو کجایی اومدم در خونتون که مامانت گفت هنوز نرفتی خونه ، کجایی شیرین؟؟
گفتم : پارک(...)
گفت : تا پنج دقیقه دیگه اونجام
قطع کرد به صفحه خاموش،گوشی نگاه کردم و پوفی کشیدم
درست پنج دقیقه بعد فرهاد رسید بغلم نشست و گفت : نگرانت شدم من...پریدم وسط حرفش و گفتم : نگرانی نداره مگه بچم جانم؟؟خودم میتونم از خودم مراقبت کنم فرهاد با تعحب نگاهم کرد و گفت : یعنی چی شیری
- ۷.۴k
- ۰۴ آذر ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط