پارت
پارت852
رمانMAM
به قلم م.ا
کپی و نشر رمان حتی با ذکر نام نویسنده حرام میباشد...
_/چرا اینجا هستین...! میدونین اینجا کجاست!
_بله میدونم کجاست ما برای نظافت اومده بودیم...قرار بود با شوهرم برگردیم اما توی راه تصادف کرده منم گوشی ندارم...بچه هام تو خونه تنهان نمیتونم منتظر شوهرم بمونم...
فک کنم باور کرد...دروغ گفتن خوب نیست ...اما بعضی مواقع برای نجات جونتم که شده باید بگی ...
_/خیلی خب تا شهر میبرمتون سوار شین...
سوار شدیم و از اونجا دور شدیم...
امیر...
پشت سیستم نشسته بودم تا شاید بتونم ردی ازشون بگیرم تقریبا کار هر روزم شده بود ...شیخ حاظر نشد اونارو بده.. وقتی اوضاع اروم شد تلافی شو سرش درمیارم....وقتی به ملیکاو اتفاقاتی که براش افتاده بود فکر میکنم...حالم از بی عرضه گیم بهم میخوره...خیلی اذیت شده...نه فقط ملی ارمیتا و مبینا هم خیلی اذیت شدن...غیرتم درد میکرد... بدجور دل تنگش بودم...
رمانMAM
به قلم م.ا
کپی و نشر رمان حتی با ذکر نام نویسنده حرام میباشد...
_/چرا اینجا هستین...! میدونین اینجا کجاست!
_بله میدونم کجاست ما برای نظافت اومده بودیم...قرار بود با شوهرم برگردیم اما توی راه تصادف کرده منم گوشی ندارم...بچه هام تو خونه تنهان نمیتونم منتظر شوهرم بمونم...
فک کنم باور کرد...دروغ گفتن خوب نیست ...اما بعضی مواقع برای نجات جونتم که شده باید بگی ...
_/خیلی خب تا شهر میبرمتون سوار شین...
سوار شدیم و از اونجا دور شدیم...
امیر...
پشت سیستم نشسته بودم تا شاید بتونم ردی ازشون بگیرم تقریبا کار هر روزم شده بود ...شیخ حاظر نشد اونارو بده.. وقتی اوضاع اروم شد تلافی شو سرش درمیارم....وقتی به ملیکاو اتفاقاتی که براش افتاده بود فکر میکنم...حالم از بی عرضه گیم بهم میخوره...خیلی اذیت شده...نه فقط ملی ارمیتا و مبینا هم خیلی اذیت شدن...غیرتم درد میکرد... بدجور دل تنگش بودم...
- ۳.۶k
- ۰۹ آبان ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط