چندپارتی وقتی بچه نمیخواست و توpt
چندپارتی: وقتی بچه نمیخواست و تو...pt²
وقتی رسیدن خونه..داهیون رفت خونه و جی هوپ رفت توی اتاق کارش...داهیون توی اتاق روی تخت نشسته بود و دستشو روی شکمش کشید و با صدای لرزون گفت:"عزیز دل مامان...مامان و ببخش..ببخشید...بدون من همیشه دوست دارم..بدون من دلم نمیخواست باهات این کارو بکنم ولی...ولی مجبورم..انگار بابات خیلی بچه دوست نداره..ولی من عاشقتم خب؟؟ اینو بدون که من عاشقت بودم.."
با هر کلمه ای که میگفت اشکاش شدت بیشتری میگرفت... اون فکر میکرد جی هوپ بچه هارو دوست نداره و از پدر شدن خوشش نمیاد در حالی که جی هوپ عاشق بچه ها بود!
اون همیشه بچه هارو دوست داشت و عاشق این بود که پدر باشه ولی...الان میخواست بچه ی خودش رو سقت کنه؟؟
توی اتاق کارش روی صندلی ی کنار پنجره نشسته بود..اینکه به خاطر شغلش هیچوقت نمیتونست حس پدر شدنو تجربه کنه...آزارش میداد..هرچی نباشه اون یه مافیا بود و دشمن کم نداشت..اونا میتونستن به زنش و بچش آسیب بزنن.. اون میدونست داهیون چقدر دوست داره مادر بشه..ولی نمیتونست این آرزو رو برآورده کنه...همش با خودش میگفت:"چرا اینجوری شد؟...مگه من چه گناهی کردم که نمیتونم پدر باشم؟؟"
در اتاق رو زد و اروم در اتاق رو باز کرد..داهیون روی تخت نشسته بود..اروم گفت:"فردا وقت دکتر گرفتم..گفتم بهت خبر بدم.."
داهیون کل اون شب رو گریه کرد..
داهیون:"
اون شب حتی غذا هم نخوردم..فقط تا صبح گریه کردم..روی تخت دراز کشیدم و سعی کردم بخوابم..بالشتم خیس شده بود..بالاخره به سختی خوابم برد..
*پرش زمانی به صبح*
دیشب همش کابوس میدیدم
همش صدای گریه ی بچه میشنیدم...صدای جی هوپ رو شنیدم:"داهیون؟؟بیدار شو عزیزم..وقت رفتنه!"
عزیرم؟؟چطور میتونه انقدر عادی رفتار کنه؟؟
از جام بلند شدم...سرم درد میکرد انقدر گریه کرده بودم..توی آینه به خودم نگاه کردم...با اینکه فقط یک ماه بود حاملم ولی شکمم یکوچولو بر آمده شده بود..دستی به شکمم کشیدم...برگه ی سونوگرافیم رو از توی کشو در اوردم..من داشتم چیکار میکردم؟؟
واقا میخواستم این کارو بکنم؟؟...من همیشه آرزو داشتم این حسو تجربه کنم..شاید اگه این کارو کنم دیگه نتونم این حسو تجربه کنم!
نه نه...من این کارو نمیکنم..هرچی میخواد بشه بزار بشه..من نمیتونم با بچم این کارو کنم!
"حاضری؟"
صدای جی هوپ بود..داشت با لبخند بهم نگاه میکرد..از جام بلند شدم با اعصبانیت رفتم سمتش و برگه ی سونوگرافی رو کوبوندم تو سینش..تعجب کرد
عصبی و شمرده گفتم:"من...با تو...جایی نمیام..جانگ هوسوک!"
ادامه دارد...
شب بخیر
یذره دیروقت گذاشتم میدونمم
امروز خیلیییی خسته شدم واسه همین خیلی حال نداشتم نمیدونم خوب شد یا نه
خلاصه که ربات فعاله رفیق
نظرتون برام با ارزشه
هیت و توهین نه نظره و نه قابل احترام...💗
وقتی رسیدن خونه..داهیون رفت خونه و جی هوپ رفت توی اتاق کارش...داهیون توی اتاق روی تخت نشسته بود و دستشو روی شکمش کشید و با صدای لرزون گفت:"عزیز دل مامان...مامان و ببخش..ببخشید...بدون من همیشه دوست دارم..بدون من دلم نمیخواست باهات این کارو بکنم ولی...ولی مجبورم..انگار بابات خیلی بچه دوست نداره..ولی من عاشقتم خب؟؟ اینو بدون که من عاشقت بودم.."
با هر کلمه ای که میگفت اشکاش شدت بیشتری میگرفت... اون فکر میکرد جی هوپ بچه هارو دوست نداره و از پدر شدن خوشش نمیاد در حالی که جی هوپ عاشق بچه ها بود!
اون همیشه بچه هارو دوست داشت و عاشق این بود که پدر باشه ولی...الان میخواست بچه ی خودش رو سقت کنه؟؟
توی اتاق کارش روی صندلی ی کنار پنجره نشسته بود..اینکه به خاطر شغلش هیچوقت نمیتونست حس پدر شدنو تجربه کنه...آزارش میداد..هرچی نباشه اون یه مافیا بود و دشمن کم نداشت..اونا میتونستن به زنش و بچش آسیب بزنن.. اون میدونست داهیون چقدر دوست داره مادر بشه..ولی نمیتونست این آرزو رو برآورده کنه...همش با خودش میگفت:"چرا اینجوری شد؟...مگه من چه گناهی کردم که نمیتونم پدر باشم؟؟"
در اتاق رو زد و اروم در اتاق رو باز کرد..داهیون روی تخت نشسته بود..اروم گفت:"فردا وقت دکتر گرفتم..گفتم بهت خبر بدم.."
داهیون کل اون شب رو گریه کرد..
داهیون:"
اون شب حتی غذا هم نخوردم..فقط تا صبح گریه کردم..روی تخت دراز کشیدم و سعی کردم بخوابم..بالشتم خیس شده بود..بالاخره به سختی خوابم برد..
*پرش زمانی به صبح*
دیشب همش کابوس میدیدم
همش صدای گریه ی بچه میشنیدم...صدای جی هوپ رو شنیدم:"داهیون؟؟بیدار شو عزیزم..وقت رفتنه!"
عزیرم؟؟چطور میتونه انقدر عادی رفتار کنه؟؟
از جام بلند شدم...سرم درد میکرد انقدر گریه کرده بودم..توی آینه به خودم نگاه کردم...با اینکه فقط یک ماه بود حاملم ولی شکمم یکوچولو بر آمده شده بود..دستی به شکمم کشیدم...برگه ی سونوگرافیم رو از توی کشو در اوردم..من داشتم چیکار میکردم؟؟
واقا میخواستم این کارو بکنم؟؟...من همیشه آرزو داشتم این حسو تجربه کنم..شاید اگه این کارو کنم دیگه نتونم این حسو تجربه کنم!
نه نه...من این کارو نمیکنم..هرچی میخواد بشه بزار بشه..من نمیتونم با بچم این کارو کنم!
"حاضری؟"
صدای جی هوپ بود..داشت با لبخند بهم نگاه میکرد..از جام بلند شدم با اعصبانیت رفتم سمتش و برگه ی سونوگرافی رو کوبوندم تو سینش..تعجب کرد
عصبی و شمرده گفتم:"من...با تو...جایی نمیام..جانگ هوسوک!"
ادامه دارد...
شب بخیر
یذره دیروقت گذاشتم میدونمم
امروز خیلیییی خسته شدم واسه همین خیلی حال نداشتم نمیدونم خوب شد یا نه
خلاصه که ربات فعاله رفیق
نظرتون برام با ارزشه
هیت و توهین نه نظره و نه قابل احترام...💗
- ۱۰۵.۸k
- ۱۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط