عشق مریضی واگیر دار
💜 عشق مریضی واگیر دار 🤍✨
part 25🤍✨
(از زبان یونا)
داشت همینجوری یک و دو سه واسه خودش حرف میزد ک کلافه شدم پریدم وسط حرفش
یونا:یا تهیونگااا باشه بابا فهمیدم جو رفیقمه تو داداشمی کوک عشقم خوب شد راضی شدین بابا کچلم کردین شما ک
تهیونگ: اره خوب شد حالا
یونا:وای خدا
جو: خوب یونا جونم مواظب خودت باش دیگه تنهایی جایی نریا خب اینجا جنگله خطرناکه بعدم میدونم چقد از جنگل تاریک میترسی دیشبم ک تا اخرای شب تو جنگل تنها بودی واییی خدا
یونا:اوهوم خیلی بد بود کلی ترسیده بودم و گریه کردم
جو بغلم کرد و لپمو بوس کرد و گفت اشکال ندارع گذشته دیگه از این ب بعد حواستو جمع کن
خلاصه ک با جو خدافظی کردم و رفت برگشتم سمت کوک و تهیونگ ک دیدم ی جوری نگام میکنن
یونا:وا چتونه شما دوتا چرا اینجوری نگا میکنین 😐😳
کوک: این پسره الان بوست کردددددد(کمی عصبانی و کیوت)
تهیونگ:یااااا یوناا چرا این پسره ی جوری رفتار میکنه انگار واقعا داداشته چرا نمیفهمه من داداشتممم
کوک: اصن چرا داداش فک میکنه رلشه ک اینجوری میکنه ....... شایدم میخواد حرص منو دریاره نه!؟...... دارم براش
یونا:😳🙄🤦🏼
بابا جمع کنین خودتونو .... الان سر این بحث میکنین ک فک میکنه داداشمه یا فک میکنه رلمه خدایااا من ک دوتاشو دارم الان شما هویجین ک اون بیاد بشه داداش و رل من توروخدا نکنین این کاراتونو یکی بیاد منو از دست اینجا نجات بده خدااا
کوک: خب حالا توعمم عععع
تهیونگ:اصن بیا بریم خودم حواسم بهت هست
یونا:ایگوووووو😫
بحث کردنم با ته و کوک تموم شد راه افتادم سمت بچه ها یکیشون این طرفم راه میرفت اون یکی اون طرفم فقط میخواستم جیغ بکشم از دستشون خلاصه ک گذشت و دور هم جمع شده بودیم ک برنامه ی امروز رو معلوم کنن این دفه من نمیدونستم چ خبره و قراره چیکار کنیم .....
نشسته بودیم ک مدیر اومد و گفت ک امروز قراره توی اردوگاه (همونجایی ک گفتم کلی کلبه داره و ....)
باهم بازی کنیم و مسابقه بزاریم مثل مسابقه ی طناب کشی و آشپزی و اینا
جین:واییی آخ جون اشپزیییی
شوگا رو ب نامجون
شوگا:هیونگ میشه من بخوابم بعد از مسابقه ها موقعی ک غذا آماده شد بیدارم کنین
نامجون:شوگاااا ن نمیشههه ن م ی ش ه
شوگا:باشه بابا فهمیدم
مینجی:یونا توعم برو مسابقه ی آشپزی شرکت کن تو دست پختت خیلی خوبه من ک واقعا عاشقشم
جیوو:یونا راس میگه با جین یک گروه بشین صد درصد میبرین
کوک:یونا تو آشپزی بلدی!!؟؟
مینجی: هه چی فک کردی بابا ب من باشه واسش رستوران میزنم
..... ادامه دارد
part 25🤍✨
(از زبان یونا)
داشت همینجوری یک و دو سه واسه خودش حرف میزد ک کلافه شدم پریدم وسط حرفش
یونا:یا تهیونگااا باشه بابا فهمیدم جو رفیقمه تو داداشمی کوک عشقم خوب شد راضی شدین بابا کچلم کردین شما ک
تهیونگ: اره خوب شد حالا
یونا:وای خدا
جو: خوب یونا جونم مواظب خودت باش دیگه تنهایی جایی نریا خب اینجا جنگله خطرناکه بعدم میدونم چقد از جنگل تاریک میترسی دیشبم ک تا اخرای شب تو جنگل تنها بودی واییی خدا
یونا:اوهوم خیلی بد بود کلی ترسیده بودم و گریه کردم
جو بغلم کرد و لپمو بوس کرد و گفت اشکال ندارع گذشته دیگه از این ب بعد حواستو جمع کن
خلاصه ک با جو خدافظی کردم و رفت برگشتم سمت کوک و تهیونگ ک دیدم ی جوری نگام میکنن
یونا:وا چتونه شما دوتا چرا اینجوری نگا میکنین 😐😳
کوک: این پسره الان بوست کردددددد(کمی عصبانی و کیوت)
تهیونگ:یااااا یوناا چرا این پسره ی جوری رفتار میکنه انگار واقعا داداشته چرا نمیفهمه من داداشتممم
کوک: اصن چرا داداش فک میکنه رلشه ک اینجوری میکنه ....... شایدم میخواد حرص منو دریاره نه!؟...... دارم براش
یونا:😳🙄🤦🏼
بابا جمع کنین خودتونو .... الان سر این بحث میکنین ک فک میکنه داداشمه یا فک میکنه رلمه خدایااا من ک دوتاشو دارم الان شما هویجین ک اون بیاد بشه داداش و رل من توروخدا نکنین این کاراتونو یکی بیاد منو از دست اینجا نجات بده خدااا
کوک: خب حالا توعمم عععع
تهیونگ:اصن بیا بریم خودم حواسم بهت هست
یونا:ایگوووووو😫
بحث کردنم با ته و کوک تموم شد راه افتادم سمت بچه ها یکیشون این طرفم راه میرفت اون یکی اون طرفم فقط میخواستم جیغ بکشم از دستشون خلاصه ک گذشت و دور هم جمع شده بودیم ک برنامه ی امروز رو معلوم کنن این دفه من نمیدونستم چ خبره و قراره چیکار کنیم .....
نشسته بودیم ک مدیر اومد و گفت ک امروز قراره توی اردوگاه (همونجایی ک گفتم کلی کلبه داره و ....)
باهم بازی کنیم و مسابقه بزاریم مثل مسابقه ی طناب کشی و آشپزی و اینا
جین:واییی آخ جون اشپزیییی
شوگا رو ب نامجون
شوگا:هیونگ میشه من بخوابم بعد از مسابقه ها موقعی ک غذا آماده شد بیدارم کنین
نامجون:شوگاااا ن نمیشههه ن م ی ش ه
شوگا:باشه بابا فهمیدم
مینجی:یونا توعم برو مسابقه ی آشپزی شرکت کن تو دست پختت خیلی خوبه من ک واقعا عاشقشم
جیوو:یونا راس میگه با جین یک گروه بشین صد درصد میبرین
کوک:یونا تو آشپزی بلدی!!؟؟
مینجی: هه چی فک کردی بابا ب من باشه واسش رستوران میزنم
..... ادامه دارد
- ۶.۲k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط