معجزه عشق( پارت اول )
معجزه عشق( پارت اول )
از زبان انیا
من انیا فورجر هستم
دانش دانش آموزه مدرسه ادل
یک پسری هست به اسم: دامیان دزموند
اون از من بدش میاد
اما من دارم سعی میکنم که رفتارم باهاش خوب باشه
یک روز توی مدرسه)))))
از زبان انیا
رسیدم به مدرسه
بکی من رو دید و سریع پرید تو بغلم
بکی: سلااااااااام انیاااا جوننننننم
انیا: سلام بکی جون
بکی: میدونی فردا امتحانه
دامیان داشت رد میشد و گفت: و تو دخره کله صورتی تنها کسی هستی که نمرت از همه کم تره
انیا: به تو ربطی نداره
همین که بابام و مامانم من رو میپذیرن کافیی
دامیان: خفه شوووو
بکی: انگار خودت دانش اموز ممتازی
دامیان : نه پس تو ممتازی
بکی: ولش ...اون کلا اینجوره
انیا: باشد
ذهن دامیان: میتونم بهش بگم ؟؟
من سریع ذهن دامیان رو خوندم گفت" میتپنم بهش بگم؟"
ذهن انیا: منظورش چی بود ؟ ...با کی بود ..؟؟
سر کلاس))))
معلم: فردا امتحان داریم
به خواطر این امتهان هم ستاره طلایی میگیرید
ذهن اینا: یعنی من میگیرم تا به بابا توی عملیات کمک کنم؟؟
ذهن بکی: هر کی ستاره بگیره یا نگیره برام مهم نیس به جز خودم و انیا
ذهن دامیان: میتونم پیش بابام بدرخشم..
بعد از کلاس)))
انیا: بکی بکی ... وایسا کارت دارم
بکی: جانم؟
انیا: بریم کتاب خوبه درس بخونیم
بکی: صد در صد
انیا: بریم
کتاب خونه))))
از زبان دامیان
ذهن انیا : اَی بابا
دامیان هم که اینجاس ...مسخرم نکنه
دامیان: اهای تو دختره کله صورتی ..بیا اینجا
بکی: نرو ...شاید بخواد مسخرت کنه
انیا : نه ...بیاد برم ...
رفتم پیش دامیان و گفتم : پسر دوم ..
دامیان : اسم من دامیانه ..نه پسر دوم
انیا: دامیان...بفرما چکار داشتی؟
دامیان : این یک دستوره ....امشب بیا باهم درس بخونیم
انیا: توی خوابگاه؟؟
دامیان: اره.....شمارش ۳۳۳ هست
انیا : حتما
شب تو خوابگاه )))))
از زبان دامیان
یکی داشت در میزد
کسی که داره در میزنع: دامیان منم...انیا
دامیان: بیا تو
تا ساعت ۴ درس خوندن
انیا: ای بابا ...دامیان خان ابنقدر سر گرم درس بودیم شد ساعت ۴
دامیان : بخوابیم؟؟
انیا: ولی از درس مونده ..
دامیان : بخونیم اشکال نداره
داخل کلاس))))
از زبان نویسنده
انیا و دامیان خسته بودن
بدون اینکه بدونن کجا میشینن
پیش هم نشستن
بکی: پیش من نمیشینی انیا ؟؟
انیا: هااا..مگه الان پیشت نیستم
بکی: تو خیلی خوابت میاد ..؟؟نه؟؟
انیا: تا همین دو دقیقه پیش داشتیم درس میخوندیم
بکی: من حرفی ندارم (قیافه بکی: 😐)
شروع امتهانات))
ذهن انیا: خیلی خستم الان چه کنم
نمیتونم جایی رو ببینم
ذهن دامیان : از شدت خستگی چیزی یادم نمیاد
پایان امتهانات )))
معلم اومد و ....
☆♡پایان پارت اول ♡☆
از زبان انیا
من انیا فورجر هستم
دانش دانش آموزه مدرسه ادل
یک پسری هست به اسم: دامیان دزموند
اون از من بدش میاد
اما من دارم سعی میکنم که رفتارم باهاش خوب باشه
یک روز توی مدرسه)))))
از زبان انیا
رسیدم به مدرسه
بکی من رو دید و سریع پرید تو بغلم
بکی: سلااااااااام انیاااا جوننننننم
انیا: سلام بکی جون
بکی: میدونی فردا امتحانه
دامیان داشت رد میشد و گفت: و تو دخره کله صورتی تنها کسی هستی که نمرت از همه کم تره
انیا: به تو ربطی نداره
همین که بابام و مامانم من رو میپذیرن کافیی
دامیان: خفه شوووو
بکی: انگار خودت دانش اموز ممتازی
دامیان : نه پس تو ممتازی
بکی: ولش ...اون کلا اینجوره
انیا: باشد
ذهن دامیان: میتونم بهش بگم ؟؟
من سریع ذهن دامیان رو خوندم گفت" میتپنم بهش بگم؟"
ذهن انیا: منظورش چی بود ؟ ...با کی بود ..؟؟
سر کلاس))))
معلم: فردا امتحان داریم
به خواطر این امتهان هم ستاره طلایی میگیرید
ذهن اینا: یعنی من میگیرم تا به بابا توی عملیات کمک کنم؟؟
ذهن بکی: هر کی ستاره بگیره یا نگیره برام مهم نیس به جز خودم و انیا
ذهن دامیان: میتونم پیش بابام بدرخشم..
بعد از کلاس)))
انیا: بکی بکی ... وایسا کارت دارم
بکی: جانم؟
انیا: بریم کتاب خوبه درس بخونیم
بکی: صد در صد
انیا: بریم
کتاب خونه))))
از زبان دامیان
ذهن انیا : اَی بابا
دامیان هم که اینجاس ...مسخرم نکنه
دامیان: اهای تو دختره کله صورتی ..بیا اینجا
بکی: نرو ...شاید بخواد مسخرت کنه
انیا : نه ...بیاد برم ...
رفتم پیش دامیان و گفتم : پسر دوم ..
دامیان : اسم من دامیانه ..نه پسر دوم
انیا: دامیان...بفرما چکار داشتی؟
دامیان : این یک دستوره ....امشب بیا باهم درس بخونیم
انیا: توی خوابگاه؟؟
دامیان: اره.....شمارش ۳۳۳ هست
انیا : حتما
شب تو خوابگاه )))))
از زبان دامیان
یکی داشت در میزد
کسی که داره در میزنع: دامیان منم...انیا
دامیان: بیا تو
تا ساعت ۴ درس خوندن
انیا: ای بابا ...دامیان خان ابنقدر سر گرم درس بودیم شد ساعت ۴
دامیان : بخوابیم؟؟
انیا: ولی از درس مونده ..
دامیان : بخونیم اشکال نداره
داخل کلاس))))
از زبان نویسنده
انیا و دامیان خسته بودن
بدون اینکه بدونن کجا میشینن
پیش هم نشستن
بکی: پیش من نمیشینی انیا ؟؟
انیا: هااا..مگه الان پیشت نیستم
بکی: تو خیلی خوابت میاد ..؟؟نه؟؟
انیا: تا همین دو دقیقه پیش داشتیم درس میخوندیم
بکی: من حرفی ندارم (قیافه بکی: 😐)
شروع امتهانات))
ذهن انیا: خیلی خستم الان چه کنم
نمیتونم جایی رو ببینم
ذهن دامیان : از شدت خستگی چیزی یادم نمیاد
پایان امتهانات )))
معلم اومد و ....
☆♡پایان پارت اول ♡☆
۹.۲k
۲۵ مرداد ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۶)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.