مهجزه عشق( پارت دوم )
مهجزه عشق( پارت دوم )
از زبان نویسنده
بعد از امتهاحات معلم اومد و گفت : هیچکس ستاره نمیگیره به جز ۳ نفر
ذهن دامیان: یعنی کیا میتونن باشن
ذهن انیا: خدایا
ذهن بکی: خدایا انیا و من ممتاز شده باشیم ..الاهی امین
معلم: انیا فورجر، دامیان دزموند و بکی بلک بل
ولی بقیه خراب کردن ...
انیا و دامیان و بکی از خوش حالی هم رو بغل کردن وقتی که از هم جدا شدن ....
دامیان : ای ای.....اون دختره کله صورتی رو بغل کردم( سرخ شدن)
انیا : انگار من خوشم اومد تو رو بغل کردم ( سرخ شدن )
بکی: پس چرا هر دوتون سرخ شدین
انیا و دامیان : ساکت ( سرخ شدن )
دامیان : ولی با اون وضییتی که هر دمون داشتیم .....هنوز که هنوزه باورم نمیشه
انیا: منم
بکی: تا الان چنتا ستاره گرفتین ؟
دامیان: ۵
انیا: ۴
بکی: منم ۵ ...هالا چند تا رعد
دامیان: ۱
انیا: ۳
بکی: منم یکی
دامیان : چقدر خراب کاری کردی که ۳ تا گرفتی اتیا
انیا: ۱ بار به خواطر انداختن ناخوداگاه جولیا ،یک بار هم جولیا علکی خودش رو انداخت، ۱ بار هم برای اینکه امتحال جغرافیا رو ریدن
دامیان: منم برای ابنکه با الکس بهصم شد
بکی: منم برا اینکه یکی از امتحان هام رو ریدمان کردم
دامیان : خب ..انیا...و بکی...به افتخار....اینکه...قبول شدیم .... من میخوام چشن بگیرم
((نکته : الان صلح بین شرق و غرب بر قراره و همه هویت هم رو میدونن ))
انیا: باشه
بکی: باشه ..
شب ،زمان مهمونی))))
انیا : چه جای زیبا ایی
دامیان : اره
ناخداگاه چند نفر اومدن و اونا رو تا سر حد مرگ زدن
زمانی که بیدار شدن دست و پاهاشون بسته بود
انیا : اییینجا کجاس
دامیان: خداااایااااا...انیا خوبی
بکی: شانسو
یکی اومد و گفت : ما میخوایم جنگ رو راه بندازیم ...دوباره...و شما رو بکُشیم
انیا،بکی،دامیان ( هم صدا ): نههههههه
دامیان : میدونی من کیم ..پسر جناب اقای دزموندم
بکی: پدر من بزرگ تربن کار خونه دنیا رو به اسم " کارخونه بلک بل داریم"
انیا: پدر من هم جاسوس ..
دامیان : اوسکل جرا گفتی ...بد بخت میشین که
انیا: یکی دیگه رو جای گزینش کردن
دامیان : ها؟
انیا: الان وقت این حرفا نیست....اقا طرف میخواد ما رو بکُشه
و بعدش یارو دست برد به چاقو و بردش سمت گلو انیا
دامیان: نههههههههه....التماست میکنمممممممممم...نکنننننننننننننننننن............لطفاااااااااااااا
بکی: نهههههههههههههههه.....این کار رو نکنننننننننننننن.....نههههههههه
بعدش جاسوس ها ریختن اونجا
دست بچه ها رو باز کردن
بعدش دامیان انیا رو پرنسسی بغل کرد و دست بکی رو گرف و رفتن بیرون از حادسه
دامیان هم انیا رو گذاست رو زمین و بعدش محکم انیا رو بغل کرد
دامیان: اون لحظه....... فکر کردم میمیری .....
بعدش گریه کرد
بکی: مگه شما دشمن نبودین ؟
انیا: یک لحظه ساکت ....
♡ پایان پارت دوم ♡
از زبان نویسنده
بعد از امتهاحات معلم اومد و گفت : هیچکس ستاره نمیگیره به جز ۳ نفر
ذهن دامیان: یعنی کیا میتونن باشن
ذهن انیا: خدایا
ذهن بکی: خدایا انیا و من ممتاز شده باشیم ..الاهی امین
معلم: انیا فورجر، دامیان دزموند و بکی بلک بل
ولی بقیه خراب کردن ...
انیا و دامیان و بکی از خوش حالی هم رو بغل کردن وقتی که از هم جدا شدن ....
دامیان : ای ای.....اون دختره کله صورتی رو بغل کردم( سرخ شدن)
انیا : انگار من خوشم اومد تو رو بغل کردم ( سرخ شدن )
بکی: پس چرا هر دوتون سرخ شدین
انیا و دامیان : ساکت ( سرخ شدن )
دامیان : ولی با اون وضییتی که هر دمون داشتیم .....هنوز که هنوزه باورم نمیشه
انیا: منم
بکی: تا الان چنتا ستاره گرفتین ؟
دامیان: ۵
انیا: ۴
بکی: منم ۵ ...هالا چند تا رعد
دامیان: ۱
انیا: ۳
بکی: منم یکی
دامیان : چقدر خراب کاری کردی که ۳ تا گرفتی اتیا
انیا: ۱ بار به خواطر انداختن ناخوداگاه جولیا ،یک بار هم جولیا علکی خودش رو انداخت، ۱ بار هم برای اینکه امتحال جغرافیا رو ریدن
دامیان: منم برای ابنکه با الکس بهصم شد
بکی: منم برا اینکه یکی از امتحان هام رو ریدمان کردم
دامیان : خب ..انیا...و بکی...به افتخار....اینکه...قبول شدیم .... من میخوام چشن بگیرم
((نکته : الان صلح بین شرق و غرب بر قراره و همه هویت هم رو میدونن ))
انیا: باشه
بکی: باشه ..
شب ،زمان مهمونی))))
انیا : چه جای زیبا ایی
دامیان : اره
ناخداگاه چند نفر اومدن و اونا رو تا سر حد مرگ زدن
زمانی که بیدار شدن دست و پاهاشون بسته بود
انیا : اییینجا کجاس
دامیان: خداااایااااا...انیا خوبی
بکی: شانسو
یکی اومد و گفت : ما میخوایم جنگ رو راه بندازیم ...دوباره...و شما رو بکُشیم
انیا،بکی،دامیان ( هم صدا ): نههههههه
دامیان : میدونی من کیم ..پسر جناب اقای دزموندم
بکی: پدر من بزرگ تربن کار خونه دنیا رو به اسم " کارخونه بلک بل داریم"
انیا: پدر من هم جاسوس ..
دامیان : اوسکل جرا گفتی ...بد بخت میشین که
انیا: یکی دیگه رو جای گزینش کردن
دامیان : ها؟
انیا: الان وقت این حرفا نیست....اقا طرف میخواد ما رو بکُشه
و بعدش یارو دست برد به چاقو و بردش سمت گلو انیا
دامیان: نههههههههه....التماست میکنمممممممممم...نکنننننننننننننننننن............لطفاااااااااااااا
بکی: نهههههههههههههههه.....این کار رو نکنننننننننننننن.....نههههههههه
بعدش جاسوس ها ریختن اونجا
دست بچه ها رو باز کردن
بعدش دامیان انیا رو پرنسسی بغل کرد و دست بکی رو گرف و رفتن بیرون از حادسه
دامیان هم انیا رو گذاست رو زمین و بعدش محکم انیا رو بغل کرد
دامیان: اون لحظه....... فکر کردم میمیری .....
بعدش گریه کرد
بکی: مگه شما دشمن نبودین ؟
انیا: یک لحظه ساکت ....
♡ پایان پارت دوم ♡
۶.۸k
۲۵ مرداد ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.