{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فصل قسمت

﴿ فصل 1قسمت 6﴾
یک روز بعد.
آنیا یک روز تموم بیهوش بود بلاخره بهوش آمد باربد کنار تختش روی صندلی نشسته بود وقتی آنیا را دید گفت :بیب بیدار شدی ؟
آنیا گیج شده بود گفت:تو کی هستی من کجام ؟(تعجب)
باربد خندید آنیا هم یادش آمد خندید ، نامجون کاری های آنیا را کرده بود دوباره باربد آینا را بغل کرد و برد توی ماشین کل راه آنیا بیرون شیشه را میدی. یهو گفت کجا داریم میریم؟
باربد :عمارتمون
آنیا با تعجب به چشم های خاکستری باربد نگاه کرد .
نامجون: رسیدیم.
وقتی عمارت را دید شکه شد خیلی‌ خوشگل بود وارد عمارت شدن.(عمارت اسلاید دوم)
چند تا دختر که خیلی بودن با لباس های (لباس ها اسلاید سوم)یک مدل و جوراب شلواری مشکی امدن جلو خم شدن برای ما و درود فرستادن.
آنیا دختران را نگاه کرد چشماش گرد شده بود . ساعت 19:19 دقیقه بود
که باربد گفت: برای ملکه غذا بیارید توی اتاقم.
آنیا:ملکه ؟ اتاقت؟
باربد:اره ملکه من قراره امشب استراحت کنیم .
آنیا:باهم ؟(با چشم های گرد)
باربد: نمی‌تونم بزارمت توی اتاق خدمتکارا که
آنیا :باش ولی مگه اتاق دیگه ای نداری؟
باربد :نه
باربد و آنیا رفتند داخل اتاق آنیا گفت: میشه بهم یک لباس بدی این لباس داره اذیتم می‌کنه؟
.......
بدون لایک و کامنت حلال نیست و حمایت فراموش نشه
دیدگاه ها (۱)

﴿ فصل 1قسمت 5﴾آنیا: گوشیم هم میخواهم. باربد:اوک بیب گوشی را ...

﴿ فصل 1قسمت 4﴾باربد در آنیا را باز کردم یک دختر مو نارنجی ی...

﴿ فصل 1قسمت 3﴾فردا صبح ساعت 8:30 از زبان باربدداشت با خودش ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط