#اربابسنگدل
#اربابسنگدل
#پارت_23
کوک ا.ت رو برد توی اتاقش
ا.ت ناراحت رفت روی تختش نشست
کوک تا خواست بره به یاد حرفای دکتر افتاد
یاد اوردی>>
دکتر : اگه انقدر اون بچه براتون مهمه سعی کنید به مادر بیشتر محبت کنید هر گونه رفتارتون روی بچه هم تاثیراتی میزاره
کوک نگاهی به ا.ت انداخت
لبخندی فیک روی رد و گفت : ببین عزیزم تو الان خسته ای باید استراحت کنی باشه.
ا.ت متعجب به کوک نگاه میکرد
کوک : استراحت کن من میرم باشه
و با همون لبخند از اتاق رفت. بیرون
چند نگذشت که ا.ت متعجب گفت : این یهو چرا رفتارش تغییر کرد
ولی بعد گفت : اصن مهم نیستت اینجاش مهمه که میخواد منو بکشه. الانم داره تصمیم میگیره چی بخورم چی نه
از روی تخت بلند شد و دوباره رفت سمت اشپزخونه
گشت دنبال چیزی که میخواست ولی... نبود
تا اینکه از خدمتکارا پرسید
خدمتکار قفسه ای رو بهش نشون داد. که پر از بطری مشروبات بود
ا.ت وایستاد
و گفت : تا حدی که در توانم هست میخورم بقیه اش رو هم از بیت میبرم
خدمتکار متعجب بهش نگاه کرد. کع ا.ت گفت: اگه قراره بمیرم همه جا رو به آتیش بکشم و بمیرم نه ؟
کوک و تهیونگ وارد عمارت شدن
تهیونگ : خب واسه چهار روز
کوک : آره
که با صدایی که از اشپزخونه اومد نگاهشون رفت سمت اشپزخونه
و رفتن سمت منبع صدا
با دیدن بطری های شکسته و قفسه خالی
کوک عصبی گفت : کار کیه
خدمتکاری که ا.ت رو آورده بود. ترسیده گفت: ق..قربان کار خانم بود
کوک : الان کدوم گوریهه
که خدمتکار به میز اون نزدیکی اشاره کرد
کوک عصبی رفت. سمت میز و تهیونگ هم رفت تا اگه اتفاقی قرار بود بیوفته جلوشو بگیره
کوک به ا.ت که سرشو روی میز گذاشته بود. نگاه کرد و عصبی گفت : معلومه چه غلطی میکنی
ا.ت با شنیدن صدای کوک اروم سرشو آورد بالا با چشم هایی ریز شده گفت: هاا...کی من
کوک : نه پس کی. همه قفسه رو خالی کردی به درک. .....
مگه من بهت نگفتم از این زهر ماری نمیخوری
#پارت_23
کوک ا.ت رو برد توی اتاقش
ا.ت ناراحت رفت روی تختش نشست
کوک تا خواست بره به یاد حرفای دکتر افتاد
یاد اوردی>>
دکتر : اگه انقدر اون بچه براتون مهمه سعی کنید به مادر بیشتر محبت کنید هر گونه رفتارتون روی بچه هم تاثیراتی میزاره
کوک نگاهی به ا.ت انداخت
لبخندی فیک روی رد و گفت : ببین عزیزم تو الان خسته ای باید استراحت کنی باشه.
ا.ت متعجب به کوک نگاه میکرد
کوک : استراحت کن من میرم باشه
و با همون لبخند از اتاق رفت. بیرون
چند نگذشت که ا.ت متعجب گفت : این یهو چرا رفتارش تغییر کرد
ولی بعد گفت : اصن مهم نیستت اینجاش مهمه که میخواد منو بکشه. الانم داره تصمیم میگیره چی بخورم چی نه
از روی تخت بلند شد و دوباره رفت سمت اشپزخونه
گشت دنبال چیزی که میخواست ولی... نبود
تا اینکه از خدمتکارا پرسید
خدمتکار قفسه ای رو بهش نشون داد. که پر از بطری مشروبات بود
ا.ت وایستاد
و گفت : تا حدی که در توانم هست میخورم بقیه اش رو هم از بیت میبرم
خدمتکار متعجب بهش نگاه کرد. کع ا.ت گفت: اگه قراره بمیرم همه جا رو به آتیش بکشم و بمیرم نه ؟
کوک و تهیونگ وارد عمارت شدن
تهیونگ : خب واسه چهار روز
کوک : آره
که با صدایی که از اشپزخونه اومد نگاهشون رفت سمت اشپزخونه
و رفتن سمت منبع صدا
با دیدن بطری های شکسته و قفسه خالی
کوک عصبی گفت : کار کیه
خدمتکاری که ا.ت رو آورده بود. ترسیده گفت: ق..قربان کار خانم بود
کوک : الان کدوم گوریهه
که خدمتکار به میز اون نزدیکی اشاره کرد
کوک عصبی رفت. سمت میز و تهیونگ هم رفت تا اگه اتفاقی قرار بود بیوفته جلوشو بگیره
کوک به ا.ت که سرشو روی میز گذاشته بود. نگاه کرد و عصبی گفت : معلومه چه غلطی میکنی
ا.ت با شنیدن صدای کوک اروم سرشو آورد بالا با چشم هایی ریز شده گفت: هاا...کی من
کوک : نه پس کی. همه قفسه رو خالی کردی به درک. .....
مگه من بهت نگفتم از این زهر ماری نمیخوری
- ۱۹۱
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط