نویسنده آوین | 그녀는 내 거야
نویسنده آوین | 그녀는 내 거야
پارت⁹ | ویو نویسنده
لیما با ذوق پرید جلوی جونکوک: « چطور شدم »
گیج نگاهش کرد: « تو از کی درباره لباست از من میپرسی »
لیما با همون انرژیش ادامه داد: « بلاخره خاستگاری توعه »
تهیونگ گفت: « عالی شدی این کوه یخی رو ول کن »
کیان درحالی که کتش رو تنش میکرد گفت: « اذیتش نکنید حتما استرس قبل خاستگاری داره »
همه خنده ای کردند، درحالی که جونکوک با یه نگاه خفه شوند کرد
دایول از اتاق بیرون اومد، لباسی کرم رنگ پوشیده بود. تهیونگ: « اووو بانو دایول چه کردین »
کیان اضافه کرد: « از همین اول راه میخواد ابهت خودشو نشون بده »
بومی با اعتراض گفت: « وااا از من تعریف نکردین »
تهیونگ: « شما که جای خودتون رو دارید بانو »
اورا گفت: « آه اینجوری که شما خوشتیپ کردین ما دربرابرتون کم میاریم »
بارام گفت: « من دارم افسردگی میگیرم »
همه خنده ای سر دادن
ویو ات | عمارت مین
ندیمه ها درحال اماده سازی غذا و تمیزکاری بودن
ات با حوله از حمام بیرون اومد. یونا لباسی از کمد بیرون آورده بود: « با این لباس عین ماه میشی البته هستیا »
ات بی میل نگاهی به لباس انداخت.
یونا: « من میرم بیرون لباساتو عوض کن بعد میام موهاتو درست میکنم و آرایش »
لباسشویی عوض کرد، یونا وارد اتاق شد: « خیلی خوشگل شدی خب حالا موهات »
ات: « یوناااا میدونی علاقه ای به این خاستگاری ندارم، اصلا تو قبلا باهام همنظر بودی به ووسک فحش میدادی حالا چی شده »
یونا درحالی که شانه رو برمیداشت گفت: « چون این یکی خیلی جذابه قد بلنده و عضله ای مثل ووسک کوتوله ی بی مغز و بی ریخت نیست..بدو بیا بشین موهاتو درست کنم ارایشت هم مونده »
ات: « آرایش فلان نمیخوام! »
یونا با شیطنتی که در چشمهایش موج میزد، دست از شانه کردن برداشت و با لحنی لجباز گفت: «ببین، من به عنوان بهترین دوستت، وظیفهام اینه که اجازه ندم تو این لحظه تاریخی، با اون قیافه “من از هیچی خوشم نمیاد” جلوی اون جذابِ قدبلند قد و بالای خوش ظاهر بشی. فقط پنج دقیقه، ات! فقط پنج دقیقه!»
ات زیر لب چیزی شبیه به «ای بابا…» زمزمه کرد
اما تسلیم قدرت دستهای یونا شد.
یونا با مهارت تمام، هم موها رو به شکلی ظریف حالت داد و هم آرایشی ملایم اما خیرهکننده روی صورت ات اجرا کرد که چشماش رو درخشانتر از همیشه نشون میداد
وقتی کار تمام شد، یونا با افتخار به آینه نگاه کرد: « بفرما..»
در اتاق باز شد، آجوما: « مهمونا اومدن »
یونا: « باشه الان میایم»
ات با کمی تردید و سنگینی در قدمهاش
در حالی که هنوز کمی از بحثهای یونا و مقایسه او با ووسک کلافه بود، به سمت در رفت
در حالی که قلبش تندتر از همیشه میزد، پلههای بزرگ عمارت مین را یکییکی پایین میآمد.
...
میخوام یه پارت دیگه هم بزارم اما ویسگون اجازه نمیده
پارت⁹ | ویو نویسنده
لیما با ذوق پرید جلوی جونکوک: « چطور شدم »
گیج نگاهش کرد: « تو از کی درباره لباست از من میپرسی »
لیما با همون انرژیش ادامه داد: « بلاخره خاستگاری توعه »
تهیونگ گفت: « عالی شدی این کوه یخی رو ول کن »
کیان درحالی که کتش رو تنش میکرد گفت: « اذیتش نکنید حتما استرس قبل خاستگاری داره »
همه خنده ای کردند، درحالی که جونکوک با یه نگاه خفه شوند کرد
دایول از اتاق بیرون اومد، لباسی کرم رنگ پوشیده بود. تهیونگ: « اووو بانو دایول چه کردین »
کیان اضافه کرد: « از همین اول راه میخواد ابهت خودشو نشون بده »
بومی با اعتراض گفت: « وااا از من تعریف نکردین »
تهیونگ: « شما که جای خودتون رو دارید بانو »
اورا گفت: « آه اینجوری که شما خوشتیپ کردین ما دربرابرتون کم میاریم »
بارام گفت: « من دارم افسردگی میگیرم »
همه خنده ای سر دادن
ویو ات | عمارت مین
ندیمه ها درحال اماده سازی غذا و تمیزکاری بودن
ات با حوله از حمام بیرون اومد. یونا لباسی از کمد بیرون آورده بود: « با این لباس عین ماه میشی البته هستیا »
ات بی میل نگاهی به لباس انداخت.
یونا: « من میرم بیرون لباساتو عوض کن بعد میام موهاتو درست میکنم و آرایش »
لباسشویی عوض کرد، یونا وارد اتاق شد: « خیلی خوشگل شدی خب حالا موهات »
ات: « یوناااا میدونی علاقه ای به این خاستگاری ندارم، اصلا تو قبلا باهام همنظر بودی به ووسک فحش میدادی حالا چی شده »
یونا درحالی که شانه رو برمیداشت گفت: « چون این یکی خیلی جذابه قد بلنده و عضله ای مثل ووسک کوتوله ی بی مغز و بی ریخت نیست..بدو بیا بشین موهاتو درست کنم ارایشت هم مونده »
ات: « آرایش فلان نمیخوام! »
یونا با شیطنتی که در چشمهایش موج میزد، دست از شانه کردن برداشت و با لحنی لجباز گفت: «ببین، من به عنوان بهترین دوستت، وظیفهام اینه که اجازه ندم تو این لحظه تاریخی، با اون قیافه “من از هیچی خوشم نمیاد” جلوی اون جذابِ قدبلند قد و بالای خوش ظاهر بشی. فقط پنج دقیقه، ات! فقط پنج دقیقه!»
ات زیر لب چیزی شبیه به «ای بابا…» زمزمه کرد
اما تسلیم قدرت دستهای یونا شد.
یونا با مهارت تمام، هم موها رو به شکلی ظریف حالت داد و هم آرایشی ملایم اما خیرهکننده روی صورت ات اجرا کرد که چشماش رو درخشانتر از همیشه نشون میداد
وقتی کار تمام شد، یونا با افتخار به آینه نگاه کرد: « بفرما..»
در اتاق باز شد، آجوما: « مهمونا اومدن »
یونا: « باشه الان میایم»
ات با کمی تردید و سنگینی در قدمهاش
در حالی که هنوز کمی از بحثهای یونا و مقایسه او با ووسک کلافه بود، به سمت در رفت
در حالی که قلبش تندتر از همیشه میزد، پلههای بزرگ عمارت مین را یکییکی پایین میآمد.
...
میخوام یه پارت دیگه هم بزارم اما ویسگون اجازه نمیده
- ۲۳۸
- ۰۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط