نویسنده آوین | 그녀는 내 거야
نویسنده آوین | 그녀는 내 거야
پارت¹⁰ | خاستگاری قراردادی
دایول و بومی با سوآه صحبت میکردند. گهگاهی هم جونکی چیزی میگفت
تهیونگ کنار گوش کیان: « در حالت عادی اگه جونکی اینجوری جلومون بود جرس میدادیم اما الان اومدیم خاستگاری دخترش »
کیان دم گوشش گفت: « شبیه لاکپشت پسر میمونه بیچاره جونکوک که قراره پدر زنش بشه »
هردو سعی کردن جلوی خنده شونو بگیرند.
صدای برخورد پاشنه کفش به سرامیک های سفید تو خونه پیچید. ات و یونا وارد سالن شدند
فقط چند ثانیه نگاه جونکوک روی ات ثابت ماند. فقط چند ثانیه
سلامی زیر لب گفت؛ برعکس یونا که با صدای بلند و خوشحالی سلامی کرد
دایول نگاهی از سرتاپا بهش انداخت، لبخندی زد و گفت: « سلام دخترم »
لیما با انرژی که سعی میکرد مهارش کنه گفت: « سلاممم »
چند دقیقه ای میگذشت. ات ساکت نشسته بود، تقریبا با همه آشنا شده بود
تنها کسی که حرفی نزده بود جونکوک بود
جونکی: « پس عروسی میوفته برای آخر هفته »
دایول سر تکون داد و گفت: « برا ما هم مناسبه »
بعد رو به آن کرد و گفت: « ات دخترم فردا بیا خونه ما یکم بیشتر باهم آشنا بشیم »
ات فقط لبخندی زد و سر تکون داد. تهیونگ کنار گوش جونکوک گفت: « اوه اوه بانو دایول خوب تو نقش رفته ها » اما با یه نگاه جونکوک خنده ای کرد و خفن شد
اورا گفت: « نگران نباش فقط میخوایم آشنا بشیم نیاز نیست بترسی »
ات که فهمیدم همه متوجه استرس و کنجکاویش شدن سعی کرد با یه لبخند اوضاع رو جمع کنه
..
بلاخره این خاستگاری تموم شد، ات نفس راحتی کشید و خودشو روی مبل ولو کرد
یونا با خنده گفت: « دختر تو چرا اینقدر استرسی و خجالتی هستید با هر حرفاشون یه چهره میگرفتی »
ات: « یونا دست رو دلم نزار »
یونا با شیطنت گفت: « خب نظرت درباره اش چیه جذاب بود مگه نه »
ات با نگاهی کشنده گفت: « یونا یکم دیگه ادامه بدی همینجا چالت میکنم »
ویو نویسنده | عمارت جئون
جیمین روی مبل نشست و گفت: « خب دایول بانو نظرت چیه »
دایول لبخندی زد و گفت: « دختر خوشگلی بود، باادب هم بود بقیه چیز هارو بعدا میفهمیم »
تهیونک با شیطنت گفت: « جیمین این سوال رو باید از آقا داماد هم پرسید »
کیان: « خب خب نظرت درباره اش چیه »
جونکوک بی خیال روی مبل نشست و گفت: « انگار خیلی بیکارید، اون محموله رو چیکار کردید »
تهیونگ: « آممممم من حرفی ندارم »
کیان: « من میرم دستشویی »
اسلاید اول لباس ات🍓
اسلاید دوم موهاش🥝
شرط ها🍉
۲۰ لایک
۲۰ کامنت
۱۵ بازنشر
بای بای
پارت¹⁰ | خاستگاری قراردادی
دایول و بومی با سوآه صحبت میکردند. گهگاهی هم جونکی چیزی میگفت
تهیونگ کنار گوش کیان: « در حالت عادی اگه جونکی اینجوری جلومون بود جرس میدادیم اما الان اومدیم خاستگاری دخترش »
کیان دم گوشش گفت: « شبیه لاکپشت پسر میمونه بیچاره جونکوک که قراره پدر زنش بشه »
هردو سعی کردن جلوی خنده شونو بگیرند.
صدای برخورد پاشنه کفش به سرامیک های سفید تو خونه پیچید. ات و یونا وارد سالن شدند
فقط چند ثانیه نگاه جونکوک روی ات ثابت ماند. فقط چند ثانیه
سلامی زیر لب گفت؛ برعکس یونا که با صدای بلند و خوشحالی سلامی کرد
دایول نگاهی از سرتاپا بهش انداخت، لبخندی زد و گفت: « سلام دخترم »
لیما با انرژی که سعی میکرد مهارش کنه گفت: « سلاممم »
چند دقیقه ای میگذشت. ات ساکت نشسته بود، تقریبا با همه آشنا شده بود
تنها کسی که حرفی نزده بود جونکوک بود
جونکی: « پس عروسی میوفته برای آخر هفته »
دایول سر تکون داد و گفت: « برا ما هم مناسبه »
بعد رو به آن کرد و گفت: « ات دخترم فردا بیا خونه ما یکم بیشتر باهم آشنا بشیم »
ات فقط لبخندی زد و سر تکون داد. تهیونگ کنار گوش جونکوک گفت: « اوه اوه بانو دایول خوب تو نقش رفته ها » اما با یه نگاه جونکوک خنده ای کرد و خفن شد
اورا گفت: « نگران نباش فقط میخوایم آشنا بشیم نیاز نیست بترسی »
ات که فهمیدم همه متوجه استرس و کنجکاویش شدن سعی کرد با یه لبخند اوضاع رو جمع کنه
..
بلاخره این خاستگاری تموم شد، ات نفس راحتی کشید و خودشو روی مبل ولو کرد
یونا با خنده گفت: « دختر تو چرا اینقدر استرسی و خجالتی هستید با هر حرفاشون یه چهره میگرفتی »
ات: « یونا دست رو دلم نزار »
یونا با شیطنت گفت: « خب نظرت درباره اش چیه جذاب بود مگه نه »
ات با نگاهی کشنده گفت: « یونا یکم دیگه ادامه بدی همینجا چالت میکنم »
ویو نویسنده | عمارت جئون
جیمین روی مبل نشست و گفت: « خب دایول بانو نظرت چیه »
دایول لبخندی زد و گفت: « دختر خوشگلی بود، باادب هم بود بقیه چیز هارو بعدا میفهمیم »
تهیونک با شیطنت گفت: « جیمین این سوال رو باید از آقا داماد هم پرسید »
کیان: « خب خب نظرت درباره اش چیه »
جونکوک بی خیال روی مبل نشست و گفت: « انگار خیلی بیکارید، اون محموله رو چیکار کردید »
تهیونگ: « آممممم من حرفی ندارم »
کیان: « من میرم دستشویی »
اسلاید اول لباس ات🍓
اسلاید دوم موهاش🥝
شرط ها🍉
۲۰ لایک
۲۰ کامنت
۱۵ بازنشر
بای بای
- ۶۳
- ۰۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط