نویسنده آوین | 그녀는 내 거야
نویسنده آوین | 그녀는 내 거야
پارت¹¹ | ملاقات در عمارت جئون
صبح روز بعد، عمارت جئون مثل همیشه با نظم و انضباط جونکوک شروع شده بود، اما فضای خونه کمی متفاوت بود. انگار همه منتظر بودند ببینند “عروس آینده” چطور وارد این خونه میشود.
ات با یک پیراهن ساده اما شیک و با موهایی که این بار خودش با دقت درست کرده بود، جلوی آینه ایستاد. یونا از پشت سر دستش را روی شانه ات گذاشت و گفت: «امروز دیگه راه برگشتی نیست، ات. یا وارد این دنیای پر زرق و برق میشی یا…»
ات با بیحوصلگی پرید وسط حرفش: «یا چی؟ یا اینکه از شدت استرس تبدیل به کلاغ سیاه میشم؟»
یونا خندید: «نه، یا اینکه بالاخره میفهمی اون جونکوک واقعاً چه آدمیه. هی، برو دیگه، جونکوک و خانوادهاش منتظرن.»
وقتی ات به عمارت جئون رسید، با دیدن ویلا و خدمهای که با احترام به او خوشامد میگفتند، کمی احساس غریبی کرد. اما وقتی وارد سالن شد، دید که همه در حال چای خوردن هستند.
جونکوک، که با یک پیراهن مشکی رسمی نشسته بود، به محض ورود ات، چشمان خاکستریاش را روی او ثابت کرد. او حتی یک لبخند هم نزد، اما نگاهش سنگینتر از همیشه بود.
دایول با مهربانی گفت: «خوش اومدی دخترم. بفرما بشین. امروز قرار نیست بحث رسمی کنیم، فقط میخوایم کمی با هم گپ بزنیم.»
ات با تردید نشست. درست روبروی او، جونکوک نشسته بود. سکوت سنگینی بین آن دو برقرار شد. تهیونگ که از دور داشت تماشا میکرد، زیر لب به کیان گفت: «ببین، این دو تا جوری به هم نگاه میکنن که انگار یا میخوان همدیگه رو بکشن یا…»
کیان پرید وسط حرفش: «یا میخوان همو از شدت جذابیت آب کنن! ولی فعلاً بیشتر شبیه دو تا مجسمه سنگی هستن.»
جونکوک بالاخره سکوت را شکست. با صدایی بم و آرام گفت: «میدونم این ازدواج برات راحتی نیست. اما من اهل بازیهای الکی نیستم. هدف من از این قرارداد، امنیت خانوادهات و پیدا کردن اون کلاغ سیاه است.»
ات نگاهش را به چشمان خاکستری جونکوک دوخت. برخلاف انتظارش، جونکوک فقط یک مرد سرد نبود؛ او مردی بود که باری از مسئولیت را روی شانههایش حمل میکرد. ات با لحنی که سعی میکرد محکم باشد، گفت: «من هم اینجا نیستم که وقتت رو تلف کنم. فقط میخوام بدونم… در این قرارداد، من چقدر آزادی دارم؟»
جونکوک برای اولین بار، گوشهی لبش را کمی بالا برد؛ یک نیملبخند بسیار محو: «آزادی تو، به شرطی که در کنار من باشی، تامین میشه.»
🍉🩷
پارت¹¹ | ملاقات در عمارت جئون
صبح روز بعد، عمارت جئون مثل همیشه با نظم و انضباط جونکوک شروع شده بود، اما فضای خونه کمی متفاوت بود. انگار همه منتظر بودند ببینند “عروس آینده” چطور وارد این خونه میشود.
ات با یک پیراهن ساده اما شیک و با موهایی که این بار خودش با دقت درست کرده بود، جلوی آینه ایستاد. یونا از پشت سر دستش را روی شانه ات گذاشت و گفت: «امروز دیگه راه برگشتی نیست، ات. یا وارد این دنیای پر زرق و برق میشی یا…»
ات با بیحوصلگی پرید وسط حرفش: «یا چی؟ یا اینکه از شدت استرس تبدیل به کلاغ سیاه میشم؟»
یونا خندید: «نه، یا اینکه بالاخره میفهمی اون جونکوک واقعاً چه آدمیه. هی، برو دیگه، جونکوک و خانوادهاش منتظرن.»
وقتی ات به عمارت جئون رسید، با دیدن ویلا و خدمهای که با احترام به او خوشامد میگفتند، کمی احساس غریبی کرد. اما وقتی وارد سالن شد، دید که همه در حال چای خوردن هستند.
جونکوک، که با یک پیراهن مشکی رسمی نشسته بود، به محض ورود ات، چشمان خاکستریاش را روی او ثابت کرد. او حتی یک لبخند هم نزد، اما نگاهش سنگینتر از همیشه بود.
دایول با مهربانی گفت: «خوش اومدی دخترم. بفرما بشین. امروز قرار نیست بحث رسمی کنیم، فقط میخوایم کمی با هم گپ بزنیم.»
ات با تردید نشست. درست روبروی او، جونکوک نشسته بود. سکوت سنگینی بین آن دو برقرار شد. تهیونگ که از دور داشت تماشا میکرد، زیر لب به کیان گفت: «ببین، این دو تا جوری به هم نگاه میکنن که انگار یا میخوان همدیگه رو بکشن یا…»
کیان پرید وسط حرفش: «یا میخوان همو از شدت جذابیت آب کنن! ولی فعلاً بیشتر شبیه دو تا مجسمه سنگی هستن.»
جونکوک بالاخره سکوت را شکست. با صدایی بم و آرام گفت: «میدونم این ازدواج برات راحتی نیست. اما من اهل بازیهای الکی نیستم. هدف من از این قرارداد، امنیت خانوادهات و پیدا کردن اون کلاغ سیاه است.»
ات نگاهش را به چشمان خاکستری جونکوک دوخت. برخلاف انتظارش، جونکوک فقط یک مرد سرد نبود؛ او مردی بود که باری از مسئولیت را روی شانههایش حمل میکرد. ات با لحنی که سعی میکرد محکم باشد، گفت: «من هم اینجا نیستم که وقتت رو تلف کنم. فقط میخوام بدونم… در این قرارداد، من چقدر آزادی دارم؟»
جونکوک برای اولین بار، گوشهی لبش را کمی بالا برد؛ یک نیملبخند بسیار محو: «آزادی تو، به شرطی که در کنار من باشی، تامین میشه.»
🍉🩷
- ۱۲۹
- ۲۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط