{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حکایت ...

حکایت ...
پیرمرد و تفنگ آبپاش


پیرمرد، صدای زنگ را که شنید به سمت آیفون رفت و گوشی را برداشت؛ « بله؟» صدای ناراحت مرد جوانی را شنید که: «آقا جلوی بچه تون رو بگیرید! یه تفنگ آب پاش دستش گرفته، از توی بالکن داره به مردم آب میپاشه!» نگاهی به بالکن انداخت و جواب داد: «شرمنده ام آقا! ببخشید! چشم! همین الان...» و در حالی که گوشی در دستش بود، با صدای بلند گفت: «بچه! تو داری اونجا چه غلطی میکنی؟! بیا تو ببینم!» گوشی را گذاشت. همانجا نشست، خنده اش را که حبس کرده بود، رها کرد و یک دل سیر خندید. بعد چهار دست و پا به سمت صندلی راحتی اش رفت، تفنگ را برداشت و دوباره رفت توی بالکن...
دیدگاه ها (۲)

There are a lot of sentences to cover you. There is a great ...

I used to glorify the poor,Not simply lofty views expressing...

حتما با موسیقی بی کلا م اشنا هستی .مرغزار گریان .لذت ببر

کتاب مفید «داداش! یکی دو تا کتاب بهم میدی؟» نمیدانم کی نصیحت...

‌──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹²از ماشین پیاده شد،نگاهی به من انداخت...

خـیــانـــت دروغــیـن 𝔓𝔞𝔯𝔱²³/عشق ثابت میشودادامه پارت قبلدخت...

ناپلئون گمشده (فصل سوم)پارت ۳۰ (بخش دوم)سئول اولین کسی بود ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط