──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب¹²
از ماشین پیاده شد،نگاهی به من انداخت و لبخندِ کمرنگِ پرمعنایی زد.
بعد به سمت عمارت قدم برداشت.
نفسمو آروم بیرون دادم و منم به سمت عمارت راه افتادم.
چند پله بالا رفته بودم که با صدای جونگ کوک وایسادم.
_رزا
برگشتم.
جلوی در وایساده بود و دستش توی جیبش بود.
نفسشو کلافه داد بیرون و گفت:باید بریم اتاق درمان
دستم ناخودآگاه به سمت گردنم رفت.
سوزش گردنم رو تقریباً فراموش کرده بودم..
سرمو تکون دادم و آروم دنبالش راه افتادم.
راهروهای عمارت مثل همیشه ساکت و مجلل بودن.
فقط صدای قدمهامون توی سکوت میپیچید.
چند دقیقه بعد وارد اتاقی شدیم که بیشتر شبیه درمانگاه خصوصی بود.
پزشک،مردی حدوداً پنجاه ساله بود.
همین که چشمش به جونگکوک افتاد،فوراً از جاش بلند شد و گفت:آقای جئون..
جونگکوک فقط سرشو تکون داد و گفت:گردنشو معاینه کن
پزشک به سمتم اومد و با احتیاط کبودی روی گردنم رو بررسی کرد.
بعد عقب وایساد و گفت:خوشبختانه آسیب جدی نیست،فقط تا چند روز درد داره
جونگکوک بدون هیچ واکنشی گفت:دارو براش بنویس
پزشک نسخهای نوشت و از توی کشو یه پماد و چند تا قرص برداشت.
گذاشت توی سینی و بعد از تعظیم کوتاهی از اتاق خارج شد.
در که بسته شد،برای چند لحظه سکوت بینمون حاکم شد.
جونگکوک کنار پنجره وایساده بود.
بدون اینکه نگاهم کنه،آروم گفت:امروز شانس آوردی
لبخند کمرنگی زدم و گفتم:شاید
برگشت و از روی میز پارچ آب شیشه ای رو برداشت.
یه لیوان آب ریخت و همراه یکی از دارو های توی سینی به سمتم گرفت.
_بخور..
لحظه ای مکث کردم و بعد قرص و آب رو ازش گرفتم.
به پماد اشاره کرد و گفت:میتونی خودت بزنی؟
آروم سرمو تکون دادم.
توی همین لحظه صدای تقهی در اومد.
یکی از خدمتکارها وارد شد و با احترام گفت:ببخشید..رئیس منتظر شماست
جونگکوک به سمت در قدم برداشت و روبه من گفت:استراحت کن..
بدون اینکه منتظر جوابم بمونه،از اتاق خارج شد.
در که بسته شد،نفسی که تمام این مدت توی سینهم حبس کرده بودم،آروم بیرون دادم.
بعد از خوردن قرص،بلند شدم و به سمت اتاق خودم قدم برداشتم.
خدمتکارها با دیدنم سرشون رو خم میکردن و از کنارم رد میشدن.
گردنم هنوز درد میکرد.
پلهها رو بالا رفتم و خودمو به اتاق رسوندم.
آروم روی تخت نشستم و کمی از پماد رو روی گردنم زدم.
بعد روی تخت دراز کشیدم.
پلکهام سنگین شده بودن..
اما هنوز صدای گلوله ها توی سرم میپیچید..
_رزا؟،بیداری؟
صدای دورگه یه مرد...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
نـقــاب¹²
از ماشین پیاده شد،نگاهی به من انداخت و لبخندِ کمرنگِ پرمعنایی زد.
بعد به سمت عمارت قدم برداشت.
نفسمو آروم بیرون دادم و منم به سمت عمارت راه افتادم.
چند پله بالا رفته بودم که با صدای جونگ کوک وایسادم.
_رزا
برگشتم.
جلوی در وایساده بود و دستش توی جیبش بود.
نفسشو کلافه داد بیرون و گفت:باید بریم اتاق درمان
دستم ناخودآگاه به سمت گردنم رفت.
سوزش گردنم رو تقریباً فراموش کرده بودم..
سرمو تکون دادم و آروم دنبالش راه افتادم.
راهروهای عمارت مثل همیشه ساکت و مجلل بودن.
فقط صدای قدمهامون توی سکوت میپیچید.
چند دقیقه بعد وارد اتاقی شدیم که بیشتر شبیه درمانگاه خصوصی بود.
پزشک،مردی حدوداً پنجاه ساله بود.
همین که چشمش به جونگکوک افتاد،فوراً از جاش بلند شد و گفت:آقای جئون..
جونگکوک فقط سرشو تکون داد و گفت:گردنشو معاینه کن
پزشک به سمتم اومد و با احتیاط کبودی روی گردنم رو بررسی کرد.
بعد عقب وایساد و گفت:خوشبختانه آسیب جدی نیست،فقط تا چند روز درد داره
جونگکوک بدون هیچ واکنشی گفت:دارو براش بنویس
پزشک نسخهای نوشت و از توی کشو یه پماد و چند تا قرص برداشت.
گذاشت توی سینی و بعد از تعظیم کوتاهی از اتاق خارج شد.
در که بسته شد،برای چند لحظه سکوت بینمون حاکم شد.
جونگکوک کنار پنجره وایساده بود.
بدون اینکه نگاهم کنه،آروم گفت:امروز شانس آوردی
لبخند کمرنگی زدم و گفتم:شاید
برگشت و از روی میز پارچ آب شیشه ای رو برداشت.
یه لیوان آب ریخت و همراه یکی از دارو های توی سینی به سمتم گرفت.
_بخور..
لحظه ای مکث کردم و بعد قرص و آب رو ازش گرفتم.
به پماد اشاره کرد و گفت:میتونی خودت بزنی؟
آروم سرمو تکون دادم.
توی همین لحظه صدای تقهی در اومد.
یکی از خدمتکارها وارد شد و با احترام گفت:ببخشید..رئیس منتظر شماست
جونگکوک به سمت در قدم برداشت و روبه من گفت:استراحت کن..
بدون اینکه منتظر جوابم بمونه،از اتاق خارج شد.
در که بسته شد،نفسی که تمام این مدت توی سینهم حبس کرده بودم،آروم بیرون دادم.
بعد از خوردن قرص،بلند شدم و به سمت اتاق خودم قدم برداشتم.
خدمتکارها با دیدنم سرشون رو خم میکردن و از کنارم رد میشدن.
گردنم هنوز درد میکرد.
پلهها رو بالا رفتم و خودمو به اتاق رسوندم.
آروم روی تخت نشستم و کمی از پماد رو روی گردنم زدم.
بعد روی تخت دراز کشیدم.
پلکهام سنگین شده بودن..
اما هنوز صدای گلوله ها توی سرم میپیچید..
_رزا؟،بیداری؟
صدای دورگه یه مرد...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۸.۲k
- ۰۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط