{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❸

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❸
_بخش دوم_
می‌نشینم"مامان اون فوق العاده ست باید ببینیش تا بفهمی"
لبخند می‌زند و می‌نشیند"درباره لیلی از این حرفها نمی‌زدی‌."
می‌گویم"من لیلی رو دوست داشتم چون تنها دوستم بود.ولی عاشق ریچلم چون....تنها کسیه که می‌تونم‌ عاشقش باشم"
مادرم تنها کسی‌ست که کنارش انقدر راحت از احساساتم حرف می‌زنم.اشک در چشمهایش جمع میشود
"بیشتر برام بگو سِوی"
"من بهش درباره توبیاس گفتم.ولی ازم فرار نکرد یا هرچیز دیگه ای.فقط دستمو گرفت و کنارم موند.مامان حتی بخاطر من گریه کرد!"
دستم را می‌گیرد"اونم تورو دوست داره؟یعنی منظورم اینه که عاشقته؟"
سرم را پایین می‌اندازم"اینطور می‌گه.دیشب حرفهای خیلی قشنگی زد.باید اونجا می‌بودی"
اشکی از گونه مادرم پایین می‌چکد"خیلی خوبه سوروس!خیلی خوبه!خانوادش مشکلی با رابطه تون ندارن؟"
سر تکان می‌دهم"برادرش...دوستمه.و با پدرخونده ش هم صحبت کردم.هردو راضی ن.مادرخونده ش رو نمی‌دونم"
می‌گوید"چجور آدمایی‌ان؟"
می‌گویم"پدرومادر ریچل خیلی سال پیش فوت شدن.اینا دایی و زن داییش‌ن.و یه جوری ازشون حرف می‌زنه که انگار بهترین آدم‌های دنیان"
"چقد خوب!"
سر تکان می‌دهم
"تو چی سوروس؟چکار حاضری براش بکنی؟"
"هرکاری.می‌دونی که به تو دروغ نمی‌گم.برای ریچل حاضرم هرکاری که از دستم برمیاد انجام بدم‌"
دستی به صورتم می‌کشد"پس پسر کله‌پوک من بلاخره عاشق شده!"
"همچین دیر هم نیست!من هنوز هفده سالمه!"
"ولی عشق واقعی رو پیدا کردی"
"تو چی مامان؟تو بخاطر این چیزا با توبیاس ازدواج کردی؟"
"من مجبور شدم‌.عشق من توبیاس نبود.عشقم رو توی عمارت پرنس جا گذاشتم و رفتم"
"الان داری به من می‌گی عاشق شدی؟"
"همسن و سال تو بودم.قرار بود عروسی کنیم.ولی‌...ولی نشد"
"توبیاس از کجا پیداش شد"
"من رفتم اون ور دیوار.به جهان ماگل ها.خیلی دوست داشتم اونجا رو ببینم.فقط یه مهمونی ماگلی بود.ولی‌...ولی توبیاس اونجا بود.یهو یه گوشه گیرم آورد زورش خیلی زیاد بود و تمام قدرت من متکی به چوبدستی بود.اونجا هم که چوبدستی نداشتم.منو با خودش برد.‌هیچکس صدامو نشنید"
نمی‌دانم کی ناخن هایم را در پارچه شلوارم فرو کردم چون مادرم دستم را می‌گیرد"بعد پدرم گفت خیلی زود باید زن توبیاس بشم.توبیاس نمی‌خواست.یه لات دائم الخمر نمی‌خواست ازدواج کنه ولی مجبور شد.چندبار گفت بچه‌مو بندازم.اولش فکر کردم فقط یه دختر حامله‌م.ولی وقتی به دنیا اومدین...تو از اولش سورپرایز بودی سوروس‌.توبیاس برای تو خیلی خوشحال بود.ده سال تمام لب به مشروب نزد سر یه کار درست و حسابی می‌رفت و همه چیز عالی بود.فکر می‌کردم شوهرم درست شده.تا وقتی که فهمید جادوگری.هردوتون‌. و خب بقیه ش هم که یادته."
"چرا نذاشتی بکشمش!"
"سوروس...من مادرتم.نمی‌تونم بشینم و نگاه کنم وقتی که تو می‌جنگی!تو پسر منی!نمی‌تونم ببینم دستت به خون آلوده می‌شه.توی دنیای امروز.بلاخره مجبور میشی آدم بکشی‌.ترجیح دادم یکم دیرتر باشه"
نگاهش می‌کنم"اونی که دوسش داشتی چی‌شد؟اینجاست؟"
سر تکان می‌دهد"ازدواج کرده دوتا بچه داره.البته همسرش فوت شده"
میگویم"مثل تو"
"من مجبور بودم"
"شاید اونم مجبور شده"
"شاید.به من ربطی نداره.من اینجام تابچه هام تو آسایش درس بخونن"
"برای من خیلی بده که همچین حرفی بزنم.ولی برو پسره رو ببین مامان"
"بچه هاش رو چکار کنم؟!و زن مرده ش رو؟سوروس از من گذشته.بزودی چهل سالم میشه.بعدشم تو اصلاً بهت برنمی‌خوره که مادرت ازدواج کنه؟"
"تو سی و شیش سالته مامان.و به علاوه،کسی که حریم مادر منو شکسته الان زیر خاکه.با دست خودم براش چال کندم.اونی که مادرمو دوست داشت و حرمتش رو می‌گرفت الان اینجاست.و من دوست دارم مادرم بعد از اینهمه سال بلاخره نفس بکشه.فکر میکنی نمیشنوم شبا چقدر سرفه می‌کنی؟یا مشت مشت دارو هایی که می‌خوری؟من قبل از هرچیز میخوام تو زنده بمونی مامان!"
دستم را می‌گیرد"میرم می‌بینمش.ولی فقط باهاش حرف می‌زنم.درسته که همسرش فوت شده ولی دلیل نمی‌شه‌."
"کاری رو بکن که خوشحالت می‌کنه!بعد از هجده سال لیاقت خوشبختی رو داری مامان."
دستم را می‌فشارد"فکر کنم تو تنها کسی هستی که این حرف رو بهم میزنی.من الان فقط شماها رو میخوام.حالم بهتر میشه.حالا که اون نیست.شاید بعداً به مارک و ماجرا هاش فکر کنم"
دستم را نوازش وار روی دستش می‌کشم"قول می‌دی که خوشحال باشی؟"
سرش را تکان می‌دهد"من خوشحالم پسرم.تو و خواهرت اینجایین حالتون خوبه و آدمهای مورد علاقه تون رو پیدا گردین.دیگه من چی می‌خوام از این زندگی؟"
دیدگاه ها (۰)

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②②_بخش سوم_چوبدستی ام را توی جیب...

چند پارتی جونگ کوک | قرار قلابییک روز خیلی عادی رفتم تا نمای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط