{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مردم اینجا چقدر مهربانند دیدند کفش ندارم

مردم اینجا چقدر مهربانند دیدند کفش ندارم
برایم پاپوش دوختند دیدند سرما میخورم سرم کلاه گذاشتند، و چون برایم تنگ بود کلاه گشادتری و دیدند هوا گرم شد
پس کلاهم را برداشتند
و چون دیدند لباسم کهنه و پاره است
به من وصله چسباندند
و چون از رفتارم فهمیدند که
سواد ندارم محبت کردند و
حسابم را رسیدند .
خواستم در این مهربانکده خانه بسازم
نانم را آجر کردند
گفتند کلبه بساز .
دیدگاه ها (۵)

خاطرات، خیلی عجیب اند؛گاهی اوقات می خندیم به روزهایی که گریه...

زندگی خوبه هامثل عطر کیک توت فرنگیعطر خاک بارون خوردهمثل چشم...

شراب تلخ بیاور که وقت شیدایی ست!که آنچه در سر من نیست بیم رس...

بـا کسـی ...رابــطـه " احـسـاسـی "بر قـرار کـنکـه نه تــنهــ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط