پارت بیستم (عاشقانهای با بوی قهوه)
پارت بیستم (عاشقانهای با بوی قهوه)
جونگکوک هنوز وسط اتاق ایستاده بود و با شک به یونگی و جیمین نگاه میکرد.
«من حس میکنم یه چیزی رو قطع کردم.»
تهیونگ پشت سرش آه کشید. «چون دقیقاً همین کارو کردی.»
جیمین با صورت کاملاً قرمز بالشو پرت کرد سمت جونگکوک. «بیرونننن!»
جونگکوک بالشو گرفت و با قیافهی مظلوم گفت: «من فقط نگران بودم بچهم زنده باشه.»
«من بچهی تو نیستم!»
یونگی آروم خندید. اون خندهی کمصدایی که باعث شد جیمین دوباره قلبشو توی گلوش حس کنه.
تهیونگ دست جونگکوکو کشید. «بیا بریم قبل از اینکه اینا واقعاً ما رو بکشن.»
جونگکوک موقع بیرون رفتن برگشت و انگشت اشارهشو سمت یونگی گرفت. «ولی هیونگ، دفعهی بعد اعتراف کردی کاملش کن.»
در بسته شد.
و سکوت دوباره اتاقو پر کرد.
جیمین همونطور که بالشو بغل کرده بود، زیر لب غر زد: «من دیگه روم نمیشه بهشون نگاه کنم.»
یونگی کنار تخت نشست. «من میتونم.»
جیمین آروم نگاهش کرد. «تو چرا اینقدر خونسردی؟»
«نیستم.»
صدای آرومش باعث شد جیمین مکث کنه.
یونگی چند لحظه به دستهای خودش نگاه کرد… بعد خیلی آهسته گفت: «وقتی فکر کردم ممکنه دیگه نبینمت… فهمیدم بیشتر از چیزی که فکر میکردم دوستت دارم.»
نفس جیمین بند اومد.
یونگی بالاخره سرشو بلند کرد و مستقیم توی چشمهاش نگاه کرد.
«پارک جیمین… من دوستت دارم.»
قلب جیمین رسماً ایستاد.
همهچی ساکت شد. فقط صدای تند نفسهاشونو میشنید.
«ی… یونگی…»
لبهای جیمین لرزید. «منم دوستت دارم.»
و برای اولین بار، یونگی کامل لبخند زد.
نه اون پوزخند آروم همیشگیش… یه لبخند واقعی. گرم. قشنگ.
جیمین مات نگاهش کرد. «وای… تو وقتی کامل لبخند میزنی خیلی خوشگل میشی.»
یونگی خیره نگاش کرد. «تو الان وسط اعتراف عاشقانه اینو فهمیدی؟»
جیمین خندید. و چند ثانیه بعد، یونگی آروم دستشو گرفت.
گرمای دستش باعث شد دل جیمین دوباره بلرزه.
یونگی خیلی یواش گفت: «از الان مال منی.»
صورت جیمین درجا سرخ شد. «خیلی رو مخی وقتی رمانتیک میشی.»
«ولی دوست داری.»
«…شاید.»
چند ماه بعد…
تالار عروسی تقریباً آماده شده بود. نورهای طلایی، گلهای سفید و بوی قهوهای که توی سالن پیچیده بود، همهچی رو شبیه رویا کرده بود.
جونگکوک با هیجان دور خودش میچرخید. «من هنوز باورم نمیشه اینا واقعاً دارن ازدواج میکنن.»
تهیونگ که کنارش ایستاده بود، آروم خندید. «تو از روز اول شبیه مادرای شایعهپخشکن رفتار میکردی.»
«چون از اول معلوم بود عاشق هم میشن!»
اون طرف…
جیمین برای بار دهم از اتاق پرو بیرون اومد.
«خب این چطوره؟»
کت سفید قشنگی تنش بود که کمی یقهش باز بود.
یونگی همون لحظه اخم کرد. «نه.»
جیمین ناباور خندید. «چرا نه؟!»
«زیادی بازه.»
«یونگی!»
جونگکوک از خنده خم شد. «خدایا باز شروع کرد.»
جیمین با حرص برگشت داخل. چند دقیقه بعد با لباس دیگهای بیرون اومد.
یونگی: «اون کوتاهه.»
«این که تا مچ پامه!»
«بازم کوتاهه.»
تهیونگ زیر لب به جونگکوک گفت: «فکر کنم آخرش جیمینو با پتو بفرسته مراسم.»
جونگکوک داشت خفه میشد از خنده.
جیمین اینبار با اخم بیرون اومد. «خب آقای سختگیر، خودت انتخاب کن!»
یونگی چند ثانیه بهش نگاه کرد… بعد آروم رفت سمتش.
لباسی سفید و ساده رو از رگال برداشت. آستینهای بلند، پارچهی نرم، و طراحی ظریف.
«این.»
جیمین لباسو گرفت. «…این قشنگه.»
«چون تو توش قشنگ میشی.»
قلب جیمین طبق معمول دیوونه شد.
چند ساعت بعد…
موسیقی آرومی توی سالن پیچیده بود. نورها گرم و طلایی بودن و مهمونا لبخند میزدن.
جیمین کنار یونگی ایستاده بود؛ دستش توی دست کسی که حالا خونهی قلبش شده بود.
یونگی آروم نگاهش کرد. «هنوزم میترسی؟»
جیمین لبخند زد. «نه.»
«چرا؟»
جیمین دستشو محکمتر گرفت.
«چون تو کنارمی.»
و درست همون لحظه، زیر نورهای طلایی و بوی همیشگی قهوه، یونگی آروم پیشونیشو بوسید.
جونگکوک همون عقب جیغ زد: «من گریه میکنم قسم میخورم!»
تهیونگ خندید و دستشو دور شونهش انداخت.
و اون شب… چهار تا قلبی که توی جنگل گم شده بودن، بالاخره خونهشونو پیدا کردن.
پایان.
[نویسنده: ممنونم که برای این رمان هم همراهم بود شرایط رو برسونید تا رمان جدیدی رو شروع کنم.
تازه رمان بعدی یه چند پارتی اص//مات داره.
۱۲ بازنشر ، ۲۰ لایک ]
جونگکوک هنوز وسط اتاق ایستاده بود و با شک به یونگی و جیمین نگاه میکرد.
«من حس میکنم یه چیزی رو قطع کردم.»
تهیونگ پشت سرش آه کشید. «چون دقیقاً همین کارو کردی.»
جیمین با صورت کاملاً قرمز بالشو پرت کرد سمت جونگکوک. «بیرونننن!»
جونگکوک بالشو گرفت و با قیافهی مظلوم گفت: «من فقط نگران بودم بچهم زنده باشه.»
«من بچهی تو نیستم!»
یونگی آروم خندید. اون خندهی کمصدایی که باعث شد جیمین دوباره قلبشو توی گلوش حس کنه.
تهیونگ دست جونگکوکو کشید. «بیا بریم قبل از اینکه اینا واقعاً ما رو بکشن.»
جونگکوک موقع بیرون رفتن برگشت و انگشت اشارهشو سمت یونگی گرفت. «ولی هیونگ، دفعهی بعد اعتراف کردی کاملش کن.»
در بسته شد.
و سکوت دوباره اتاقو پر کرد.
جیمین همونطور که بالشو بغل کرده بود، زیر لب غر زد: «من دیگه روم نمیشه بهشون نگاه کنم.»
یونگی کنار تخت نشست. «من میتونم.»
جیمین آروم نگاهش کرد. «تو چرا اینقدر خونسردی؟»
«نیستم.»
صدای آرومش باعث شد جیمین مکث کنه.
یونگی چند لحظه به دستهای خودش نگاه کرد… بعد خیلی آهسته گفت: «وقتی فکر کردم ممکنه دیگه نبینمت… فهمیدم بیشتر از چیزی که فکر میکردم دوستت دارم.»
نفس جیمین بند اومد.
یونگی بالاخره سرشو بلند کرد و مستقیم توی چشمهاش نگاه کرد.
«پارک جیمین… من دوستت دارم.»
قلب جیمین رسماً ایستاد.
همهچی ساکت شد. فقط صدای تند نفسهاشونو میشنید.
«ی… یونگی…»
لبهای جیمین لرزید. «منم دوستت دارم.»
و برای اولین بار، یونگی کامل لبخند زد.
نه اون پوزخند آروم همیشگیش… یه لبخند واقعی. گرم. قشنگ.
جیمین مات نگاهش کرد. «وای… تو وقتی کامل لبخند میزنی خیلی خوشگل میشی.»
یونگی خیره نگاش کرد. «تو الان وسط اعتراف عاشقانه اینو فهمیدی؟»
جیمین خندید. و چند ثانیه بعد، یونگی آروم دستشو گرفت.
گرمای دستش باعث شد دل جیمین دوباره بلرزه.
یونگی خیلی یواش گفت: «از الان مال منی.»
صورت جیمین درجا سرخ شد. «خیلی رو مخی وقتی رمانتیک میشی.»
«ولی دوست داری.»
«…شاید.»
چند ماه بعد…
تالار عروسی تقریباً آماده شده بود. نورهای طلایی، گلهای سفید و بوی قهوهای که توی سالن پیچیده بود، همهچی رو شبیه رویا کرده بود.
جونگکوک با هیجان دور خودش میچرخید. «من هنوز باورم نمیشه اینا واقعاً دارن ازدواج میکنن.»
تهیونگ که کنارش ایستاده بود، آروم خندید. «تو از روز اول شبیه مادرای شایعهپخشکن رفتار میکردی.»
«چون از اول معلوم بود عاشق هم میشن!»
اون طرف…
جیمین برای بار دهم از اتاق پرو بیرون اومد.
«خب این چطوره؟»
کت سفید قشنگی تنش بود که کمی یقهش باز بود.
یونگی همون لحظه اخم کرد. «نه.»
جیمین ناباور خندید. «چرا نه؟!»
«زیادی بازه.»
«یونگی!»
جونگکوک از خنده خم شد. «خدایا باز شروع کرد.»
جیمین با حرص برگشت داخل. چند دقیقه بعد با لباس دیگهای بیرون اومد.
یونگی: «اون کوتاهه.»
«این که تا مچ پامه!»
«بازم کوتاهه.»
تهیونگ زیر لب به جونگکوک گفت: «فکر کنم آخرش جیمینو با پتو بفرسته مراسم.»
جونگکوک داشت خفه میشد از خنده.
جیمین اینبار با اخم بیرون اومد. «خب آقای سختگیر، خودت انتخاب کن!»
یونگی چند ثانیه بهش نگاه کرد… بعد آروم رفت سمتش.
لباسی سفید و ساده رو از رگال برداشت. آستینهای بلند، پارچهی نرم، و طراحی ظریف.
«این.»
جیمین لباسو گرفت. «…این قشنگه.»
«چون تو توش قشنگ میشی.»
قلب جیمین طبق معمول دیوونه شد.
چند ساعت بعد…
موسیقی آرومی توی سالن پیچیده بود. نورها گرم و طلایی بودن و مهمونا لبخند میزدن.
جیمین کنار یونگی ایستاده بود؛ دستش توی دست کسی که حالا خونهی قلبش شده بود.
یونگی آروم نگاهش کرد. «هنوزم میترسی؟»
جیمین لبخند زد. «نه.»
«چرا؟»
جیمین دستشو محکمتر گرفت.
«چون تو کنارمی.»
و درست همون لحظه، زیر نورهای طلایی و بوی همیشگی قهوه، یونگی آروم پیشونیشو بوسید.
جونگکوک همون عقب جیغ زد: «من گریه میکنم قسم میخورم!»
تهیونگ خندید و دستشو دور شونهش انداخت.
و اون شب… چهار تا قلبی که توی جنگل گم شده بودن، بالاخره خونهشونو پیدا کردن.
پایان.
[نویسنده: ممنونم که برای این رمان هم همراهم بود شرایط رو برسونید تا رمان جدیدی رو شروع کنم.
تازه رمان بعدی یه چند پارتی اص//مات داره.
۱۲ بازنشر ، ۲۰ لایک ]
- ۱۸۵
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط