پارت نوزدهم (عاشقانهای با بوی قهوه)
پارت نوزدهم (عاشقانهای با بوی قهوه)
بالاخره نورهای کمپ بین درختها دیده شد.
جونگکوک همون لحظه نزدیک بود گریه کنه. «تمدن…! ما برگشتیم سمت تمدن!»
تهیونگ خندید. «انگار سه سال توی جنگل گیر کرده بودی.»
«برای من همونقدر طول کشید!»
وقتی چهارتایی وارد محوطه شدن، استاد با نگرانی سمتشون دوید.
«شما کجا بودین؟! همه داشتن دنبالتون میگشتن!»
جونگکوک فوراً شروع کرد: «استاد قسم میخورم تقصیر خرس بود—»
تهیونگ دست گذاشت روی دهنش. «بعداً توضیح میدیم.»
استاد با دیدن پای جیمین اخم کرد. «آسیب دیدی؟»
یونگی قبل از اینکه جیمین چیزی بگه جواب داد: «پاش پیچ خورده.»
استاد سریع گفت: «ببریدش درمانگاه کمپ.»
یونگی بدون حرف سر تکون داد.
جیمین هنوز دستش دور شونهی یونگی بود و گرمای بدنش باعث میشد کمتر درد رو حس کنه.
چند دقیقه بعد…
داخل درمانگاه کوچیک کمپ، جیمین روی تخت نشسته بود و با اخم به بانداژ دور پاش نگاه میکرد.
«خیلی ضایعست.»
پرستار خندید. «دو سه روز استراحت کنی خوب میشه.»
بعد از اتاق بیرون رفت و در بسته شد.
حالا فقط جیمین و یونگی مونده بودن.
سکوت آرومی بینشون افتاد.
یونگی کنار تخت ایستاده بود و به بانداژ نگاه میکرد. اخمش هنوز کامل باز نشده بود.
جیمین آروم گفت: «هنوز ناراحتی؟»
«نه.»
«دروغ.»
یونگی آه کوتاهی کشید. «وقتی گم شدی…» مکث کرد. «واقعاً ترسیده بودم.»
قلب جیمین دوباره لرزید.
«یونگی…»
یونگی نگاهشو ازش دزدید. «من معمولاً برای چیزی اینقدر نگران نمیشم.»
«پس چرا برای من شدی؟»
سؤال دوباره بینشون معلق موند.
یونگی چند ثانیه ساکت موند. بعد خیلی آروم نزدیکتر شد.
اونقدر نزدیک که جیمین نفسشو نگه داشت.
«تو واقعاً هنوز نفهمیدی؟»
صدای بم و آرومش باعث شد قلب جیمین دیوونهوار بکوبه.
«چ… چیو؟»
یونگی نگاهش کرد. مستقیم. بدون فرار.
«اینکه من—»
تق تق!
در ناگهانی باز شد.
جونگکوک با هیجان پرید تو. «جیمین! زندهای؟!»
سکوت.
جونگکوک بین جیمین و یونگی نگاه چرخوند. «…اوه.»
تهیونگ که پشت سرش بود، آروم گفت: «فکر کنم مزاحم شدیم.»
صورت جیمین درجا سرخ شد. «شما دوتا در نمیزدین؟!»
جونگکوک بیخبر گفت: «زدم دیگه! ذهنی.»
یونگی دستشو روی صورتش کشید و خیلی آروم خندید.
و جیمین فهمید… شاید برای اولین بار، صدای خندهی یونگی تبدیل شده بود به یکی از محبوبترین صداهای دنیا برایش.
ادامه دارد…
بالاخره نورهای کمپ بین درختها دیده شد.
جونگکوک همون لحظه نزدیک بود گریه کنه. «تمدن…! ما برگشتیم سمت تمدن!»
تهیونگ خندید. «انگار سه سال توی جنگل گیر کرده بودی.»
«برای من همونقدر طول کشید!»
وقتی چهارتایی وارد محوطه شدن، استاد با نگرانی سمتشون دوید.
«شما کجا بودین؟! همه داشتن دنبالتون میگشتن!»
جونگکوک فوراً شروع کرد: «استاد قسم میخورم تقصیر خرس بود—»
تهیونگ دست گذاشت روی دهنش. «بعداً توضیح میدیم.»
استاد با دیدن پای جیمین اخم کرد. «آسیب دیدی؟»
یونگی قبل از اینکه جیمین چیزی بگه جواب داد: «پاش پیچ خورده.»
استاد سریع گفت: «ببریدش درمانگاه کمپ.»
یونگی بدون حرف سر تکون داد.
جیمین هنوز دستش دور شونهی یونگی بود و گرمای بدنش باعث میشد کمتر درد رو حس کنه.
چند دقیقه بعد…
داخل درمانگاه کوچیک کمپ، جیمین روی تخت نشسته بود و با اخم به بانداژ دور پاش نگاه میکرد.
«خیلی ضایعست.»
پرستار خندید. «دو سه روز استراحت کنی خوب میشه.»
بعد از اتاق بیرون رفت و در بسته شد.
حالا فقط جیمین و یونگی مونده بودن.
سکوت آرومی بینشون افتاد.
یونگی کنار تخت ایستاده بود و به بانداژ نگاه میکرد. اخمش هنوز کامل باز نشده بود.
جیمین آروم گفت: «هنوز ناراحتی؟»
«نه.»
«دروغ.»
یونگی آه کوتاهی کشید. «وقتی گم شدی…» مکث کرد. «واقعاً ترسیده بودم.»
قلب جیمین دوباره لرزید.
«یونگی…»
یونگی نگاهشو ازش دزدید. «من معمولاً برای چیزی اینقدر نگران نمیشم.»
«پس چرا برای من شدی؟»
سؤال دوباره بینشون معلق موند.
یونگی چند ثانیه ساکت موند. بعد خیلی آروم نزدیکتر شد.
اونقدر نزدیک که جیمین نفسشو نگه داشت.
«تو واقعاً هنوز نفهمیدی؟»
صدای بم و آرومش باعث شد قلب جیمین دیوونهوار بکوبه.
«چ… چیو؟»
یونگی نگاهش کرد. مستقیم. بدون فرار.
«اینکه من—»
تق تق!
در ناگهانی باز شد.
جونگکوک با هیجان پرید تو. «جیمین! زندهای؟!»
سکوت.
جونگکوک بین جیمین و یونگی نگاه چرخوند. «…اوه.»
تهیونگ که پشت سرش بود، آروم گفت: «فکر کنم مزاحم شدیم.»
صورت جیمین درجا سرخ شد. «شما دوتا در نمیزدین؟!»
جونگکوک بیخبر گفت: «زدم دیگه! ذهنی.»
یونگی دستشو روی صورتش کشید و خیلی آروم خندید.
و جیمین فهمید… شاید برای اولین بار، صدای خندهی یونگی تبدیل شده بود به یکی از محبوبترین صداهای دنیا برایش.
ادامه دارد…
- ۳۰۰
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط