مافیای من
مافیای من
part : 29
که کوک اومد سمتم و دستشو گذاشت رو صورتم و
کوک: مطمئنی
ا.ت: اره چیزی نیست
کوک؛: باشه
رفتیم سمت میز و نشستیم که لیا و تهیونگ هم اومدن خدمتکارا میزو چیده بودن پس شروع کردیم به خوردن و بعد تموم کردن
ته: ما امروز تو شرکت کار داریم باید زود بریم
کوک: اهمم درسته
ا.ت: واقعا باشه*ناراحت
لیا: باشه
کوک: ا.ت چرا ناراحت میشی
ا.ت: شما تازه برگشتین دلم میخواست باهم وقت بگزرونیم
کوک اومد سمتم و از پیشونیم بوسید و
کوک: بمونه برای یه وقت دیگه همم
ا.ت: اهم باشه
و بعد خداحافظی رفتن ماهم رفتیم نشستیم که یهو سرم گیج رفت دستمو گذاشتم روی سرم
لیا: ا.ت خوبی
ا.ت: اره حتما بخاطر مشروبای دیشبه
لیا: باشه ولی ا.ت
ا.ت: همم بله اونی
لیا: ولی من فکر میکنم حامله ای
ا.ت: نه بابا
لیا: حالا یه امتحانی بکن شاید بودی
ا.ت: نمیدونم خب باشه
لیا: خوبه حالا بیبی چک ازکجا بباریم
ا.ت: آااا نمیدونم باید به کوک بگم؟
لیا: باید بگی ولی فعلا نه بعد اینکه مطمئن شدی بگو
ا.ت: میگم بریم بیمارستان
لیا: اره این خوبه اماده شو بریم
ا.ت: اهمم
رفتیم اماده شدیم و راه افتادیم و بعد چند مین رسیدیم بیمارستان و رفتیم داخل با منشی حرف زدیم و یه نوبت گرفتیم بعد چند مین نوبت من شد استرس داشتم با اونی رفتیم داخل و سلام کردیم دکتر گفت روی تخت دراز بکشم و دراز کشیدم که شروع کرد به معاینه
دکتر: خب ا.ت جان تبریک میگم شما یک ماهه که باردارید
ا.ت: و واقعا
دکتر: بله
ا.ت: ممنون دکتر
دکتر: خواهش میکنم عزیزم
و بعد خداحافظی رفتیم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم
لیا: ا.ت خوشحال نشدی
ا.ت: چرا خوشحالم فقط میترسم
لیا: از چی
ا.ت: اینکه کوک نخوادش
لیا: مگه دست خودشه کار خودشه باید گردن بگیره همین امشب بهش میگی
ا.ت: باشه
رسیدیم و رفتیم داخل رفتم لباسمو عوض کردم اومدم پایین و به کوک زنگ زدم
«مکالمه»
کوک: الو
ا.ت: سلام کوکی
کوک: جانم پرنسس
ا.ت: هیچ فقط میخواستم بدونم کی برمیگردین
کوک: ساعت 6برمیگردیم عشقم
ا.ت: اها باشه عشقم مراقب خودت باش
کوک: تو هم همین طور لیدی فعلا
ا.ت: فعلا
گوشی رو قطع کردم و به ساعت نگاه کردم ساعت 3بود
لیا: چیشد ساعت چند میان
ا.ت: 6
لیا: اها خوبه بیا تا اون موقع فیلم ببینیم
ا.ت: باشه خوبه ببینیم
لیا: خب چی ببینیم
ا.ت: نمی دونم وایسا بگردم
لیا: باشه
اونی اومد کنارم باهم گشتیم که یه فیلم پیدا کردیم و وصل کردیم تلوزیون و یکم تنقلات اماده کردیم و نشستیم فیلمو گذاشتیم که بعد 1ساعت و نیم تموم شد
ا.ت: آااا خیلی خوب بود
لیا: اره دو شم ببینیم
ا.ت: اهمم ببینیم
دوشم گذاشتیم و اخراش بود که در باز شد و کوک و تهیونگ اومدن
کوک: سلام
ته: سلام
ا.ت. لیا: سلام خسته نباشین
کوک و ته: مرسی
اومدن نشستن
کوک: چیکار میکنید
ا.ت: فیلم میدیدیم
ته: اهمم
کوک: ا.ت
ا.ت: بله عزیزم
کوک: شما رفته بودین بیمارستان
ا.ت: امم خ خب... ا اره
کوک: چرا چیزی شده حالت خوبه چرا به من نگفتی
ا.ت: خب میخواستم شب بگم
کوک: خب
ا.ت: خب چی
کوک: چیشد چرا رفتین
ا.ت: خب راستش
کوک: راستش چی
ا.ت: م من خب من
کوک: تو چی ا.ت
ا.ت: من حاملم
کوک: چی
ا.ت: من حاملم
کوک:.....
لایک و کامنت یادتون نره عشقولیا☺️🥰
part : 29
که کوک اومد سمتم و دستشو گذاشت رو صورتم و
کوک: مطمئنی
ا.ت: اره چیزی نیست
کوک؛: باشه
رفتیم سمت میز و نشستیم که لیا و تهیونگ هم اومدن خدمتکارا میزو چیده بودن پس شروع کردیم به خوردن و بعد تموم کردن
ته: ما امروز تو شرکت کار داریم باید زود بریم
کوک: اهمم درسته
ا.ت: واقعا باشه*ناراحت
لیا: باشه
کوک: ا.ت چرا ناراحت میشی
ا.ت: شما تازه برگشتین دلم میخواست باهم وقت بگزرونیم
کوک اومد سمتم و از پیشونیم بوسید و
کوک: بمونه برای یه وقت دیگه همم
ا.ت: اهم باشه
و بعد خداحافظی رفتن ماهم رفتیم نشستیم که یهو سرم گیج رفت دستمو گذاشتم روی سرم
لیا: ا.ت خوبی
ا.ت: اره حتما بخاطر مشروبای دیشبه
لیا: باشه ولی ا.ت
ا.ت: همم بله اونی
لیا: ولی من فکر میکنم حامله ای
ا.ت: نه بابا
لیا: حالا یه امتحانی بکن شاید بودی
ا.ت: نمیدونم خب باشه
لیا: خوبه حالا بیبی چک ازکجا بباریم
ا.ت: آااا نمیدونم باید به کوک بگم؟
لیا: باید بگی ولی فعلا نه بعد اینکه مطمئن شدی بگو
ا.ت: میگم بریم بیمارستان
لیا: اره این خوبه اماده شو بریم
ا.ت: اهمم
رفتیم اماده شدیم و راه افتادیم و بعد چند مین رسیدیم بیمارستان و رفتیم داخل با منشی حرف زدیم و یه نوبت گرفتیم بعد چند مین نوبت من شد استرس داشتم با اونی رفتیم داخل و سلام کردیم دکتر گفت روی تخت دراز بکشم و دراز کشیدم که شروع کرد به معاینه
دکتر: خب ا.ت جان تبریک میگم شما یک ماهه که باردارید
ا.ت: و واقعا
دکتر: بله
ا.ت: ممنون دکتر
دکتر: خواهش میکنم عزیزم
و بعد خداحافظی رفتیم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم
لیا: ا.ت خوشحال نشدی
ا.ت: چرا خوشحالم فقط میترسم
لیا: از چی
ا.ت: اینکه کوک نخوادش
لیا: مگه دست خودشه کار خودشه باید گردن بگیره همین امشب بهش میگی
ا.ت: باشه
رسیدیم و رفتیم داخل رفتم لباسمو عوض کردم اومدم پایین و به کوک زنگ زدم
«مکالمه»
کوک: الو
ا.ت: سلام کوکی
کوک: جانم پرنسس
ا.ت: هیچ فقط میخواستم بدونم کی برمیگردین
کوک: ساعت 6برمیگردیم عشقم
ا.ت: اها باشه عشقم مراقب خودت باش
کوک: تو هم همین طور لیدی فعلا
ا.ت: فعلا
گوشی رو قطع کردم و به ساعت نگاه کردم ساعت 3بود
لیا: چیشد ساعت چند میان
ا.ت: 6
لیا: اها خوبه بیا تا اون موقع فیلم ببینیم
ا.ت: باشه خوبه ببینیم
لیا: خب چی ببینیم
ا.ت: نمی دونم وایسا بگردم
لیا: باشه
اونی اومد کنارم باهم گشتیم که یه فیلم پیدا کردیم و وصل کردیم تلوزیون و یکم تنقلات اماده کردیم و نشستیم فیلمو گذاشتیم که بعد 1ساعت و نیم تموم شد
ا.ت: آااا خیلی خوب بود
لیا: اره دو شم ببینیم
ا.ت: اهمم ببینیم
دوشم گذاشتیم و اخراش بود که در باز شد و کوک و تهیونگ اومدن
کوک: سلام
ته: سلام
ا.ت. لیا: سلام خسته نباشین
کوک و ته: مرسی
اومدن نشستن
کوک: چیکار میکنید
ا.ت: فیلم میدیدیم
ته: اهمم
کوک: ا.ت
ا.ت: بله عزیزم
کوک: شما رفته بودین بیمارستان
ا.ت: امم خ خب... ا اره
کوک: چرا چیزی شده حالت خوبه چرا به من نگفتی
ا.ت: خب میخواستم شب بگم
کوک: خب
ا.ت: خب چی
کوک: چیشد چرا رفتین
ا.ت: خب راستش
کوک: راستش چی
ا.ت: م من خب من
کوک: تو چی ا.ت
ا.ت: من حاملم
کوک: چی
ا.ت: من حاملم
کوک:.....
لایک و کامنت یادتون نره عشقولیا☺️🥰
- ۴.۶k
- ۲۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط