شب آخر بود یا پیروزی یا سقوط یونگی گفته بود باید نقشهی اصلی رو ...
𝑼𝒏𝒅𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑺𝒌𝒊𝒏 𝒐𝒇 𝑵𝒊𝒈𝒉𝒕
---
𝑷𝑨𝑹𝑻 ¹⁰
شب آخر بود. یا پیروزی… یا سقوط. یونگی گفته بود باید نقشهی اصلی رو از دل اون سازمان بیرون بکشم. بدون پشتیبانی. بدون اشتباه.
با هویت «سو جین»، وارد شدم. همون مرد اونجا بود. تنها. منتظر.
«برگشتی، سو جین؟ یا بهتره بگم… هانا؟»
قلبم از کار افتاد. دستم رو بردم سمت اسلحه پنهون توی کمربندم.
«تو میدونستی…؟»
«نه اولش. ولی از یه جایی به بعد، وقتی یه نفر زیادی خوب بازی میکنه، آدم شک میکنه.»
صدای تیر نیومد. چون از پشت سرش، صدای آشنایی بلند شد.
_ «دیر گفتی.»
یونگی بود. با اسلحهاش. پشت اون مرد.
«تو؟ چطور...»
_ «ما همهچیو دیدیم. هر حرف، هر حرکت.»
همهچی خیلی سریع تموم شد. گلولهای در کار نبود. فقط یه سیگنال از یونگی... و صدای سقوط.
بعد از اون، سوز و سرما. بوی دود. ما از ساختمون بیرون زدیم قبل از اینکه همهچی منفجر شه. نقشه رو داشتیم. آدمای خطرناک، یا مرده بودن، یا فرار کرده بودن.
کنار جاده ایستادیم. موهام پر از خاکستر، ولی قلبم... آروم.
«تموم شد؟»
_ «آره. تموم شد. دیگه تو یه گروگان نیستی، سو جین. و حتی یه جاسوس هم نیستی.»
«پس چیام؟»
یونگی یه لحظه نگاهم کرد. اون نگاه مرموزش هنوز بود، ولی یه چیزی توش تغییر کرده بود. نرمتر. واقعیتر.
_ «تو هاناای. همون دختری که از وسط آتیش رد شد و هنوز وایساده. و حالا... کنار منی.»
لبخند زدم. بعد از همهی زخمها، دروغها، بازیها... آخرش یه لحظهی واقعی بود.
دستشو گرفتم.
«پس این بار، ما تصمیم میگیریم. نه اونا.»
ماشین روشن شد. جاده تاریک بود، ولی ما دیگه از تاریکی نمیترسیدیم. چون توی دلش، بالاخره، به هم رسیده بودیم.
---
پایان.
---
𝑷𝑨𝑹𝑻 ¹⁰
شب آخر بود. یا پیروزی… یا سقوط. یونگی گفته بود باید نقشهی اصلی رو از دل اون سازمان بیرون بکشم. بدون پشتیبانی. بدون اشتباه.
با هویت «سو جین»، وارد شدم. همون مرد اونجا بود. تنها. منتظر.
«برگشتی، سو جین؟ یا بهتره بگم… هانا؟»
قلبم از کار افتاد. دستم رو بردم سمت اسلحه پنهون توی کمربندم.
«تو میدونستی…؟»
«نه اولش. ولی از یه جایی به بعد، وقتی یه نفر زیادی خوب بازی میکنه، آدم شک میکنه.»
صدای تیر نیومد. چون از پشت سرش، صدای آشنایی بلند شد.
_ «دیر گفتی.»
یونگی بود. با اسلحهاش. پشت اون مرد.
«تو؟ چطور...»
_ «ما همهچیو دیدیم. هر حرف، هر حرکت.»
همهچی خیلی سریع تموم شد. گلولهای در کار نبود. فقط یه سیگنال از یونگی... و صدای سقوط.
بعد از اون، سوز و سرما. بوی دود. ما از ساختمون بیرون زدیم قبل از اینکه همهچی منفجر شه. نقشه رو داشتیم. آدمای خطرناک، یا مرده بودن، یا فرار کرده بودن.
کنار جاده ایستادیم. موهام پر از خاکستر، ولی قلبم... آروم.
«تموم شد؟»
_ «آره. تموم شد. دیگه تو یه گروگان نیستی، سو جین. و حتی یه جاسوس هم نیستی.»
«پس چیام؟»
یونگی یه لحظه نگاهم کرد. اون نگاه مرموزش هنوز بود، ولی یه چیزی توش تغییر کرده بود. نرمتر. واقعیتر.
_ «تو هاناای. همون دختری که از وسط آتیش رد شد و هنوز وایساده. و حالا... کنار منی.»
لبخند زدم. بعد از همهی زخمها، دروغها، بازیها... آخرش یه لحظهی واقعی بود.
دستشو گرفتم.
«پس این بار، ما تصمیم میگیریم. نه اونا.»
ماشین روشن شد. جاده تاریک بود، ولی ما دیگه از تاریکی نمیترسیدیم. چون توی دلش، بالاخره، به هم رسیده بودیم.
---
پایان.
- ۲.۸k
- ۱۹ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط