صدای موزیک مثل پتک توی سرم میکوبید اما تمرکزم فقط روی اون مرد بود ...
𝑼𝒏𝒅𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑺𝒌𝒊𝒏 𝒐𝒇 𝑵𝒊𝒈𝒉𝒕
𝑷𝑨𝑹𝑻 ⁸
---
صدای موزیک، مثل پتک توی سرم میکوبید. اما تمرکزم فقط روی اون مرد بود. هر حرکت، هر کلمه، هر نگاهش رو میبلعیدم. چون میدونستم هر ثانیهای که میگذره، بیشتر وارد بازی یونگی میشم... بازیای که تهش معلوم نیست قربانی کیه.
«سو جین، از کجا میدونی دنبال چی میگردم؟»
«نمیدونم. ولی میدونم کسی که چیزی واسه پنهون کردن نداره، از سوال پرسیدن نمیترسه.»
یه لحظه سکوت کرد. بعد یه صندلی برام کشید. نشستم. صدای یونگی دوباره تو گوشم پیچید.
_ «داری خوب پیش میری. فقط نذار بفهمه دروغ میگی. یا حتی یک لحظه شک کنه...»
مرد خم شد جلو.
«دنبال چی میگردی، سو جین؟ واقعاً دنبال پاسخ... یا دنبال دردسر؟»
«شاید جفتش.»
لبخند زد. اما اون لبخند از اون نوعی بود که پشتش تیغ پنهان شده. یه لیوان نوشیدنی گذاشت جلوم.
«نه، ممنون. من فقط اومدم حرف بزنم.»
«ترسو نیستی، درسته؟»
«نه. ولی احمق هم نیستم.»
اون لحظه بود که نگاهش عوض شد. جدیتر. دقیقتر. انگار یه چیزی رو فهمیده باشه.
«تو رو فرستادن، نه؟»
قلبم ایستاد.
«چی؟»
«هیچی. فقط... زیادی خوب حرف میزنی برای یه آدم گمشده.»
از پشت سرم، صدایی بلند شد. صدایی آشنا.
یونگی.
_ «خب، فکر کنم وقتشه این گفتوگو رو تموم کنیم.»
مرد با دیدن یونگی خشک شد. سکوتی سنگین بینشون افتاد.
_ «اونو با خودم میبرم. مشکلی هست؟»
«فکر نکنم. ولی این دخترو دیگه نمیتونم از ذهنم بیرون کنم.»
یونگی دستم رو گرفت. آروم اما محکم.
_ «همینه که خطرناک میشه.»
از اونجا بیرون اومدیم. تنم میلرزید. ولی نه از ترس... از چیزی عمیقتر.
«من داشتم لو میرفتم...»
_ «اما نرفتی. و این یعنی... تو دیگه اون دخترهی ترسو نیستی، هانا. تو حالا یه زهر شیری.»
---
𝑷𝑨𝑹𝑻 ⁸
---
صدای موزیک، مثل پتک توی سرم میکوبید. اما تمرکزم فقط روی اون مرد بود. هر حرکت، هر کلمه، هر نگاهش رو میبلعیدم. چون میدونستم هر ثانیهای که میگذره، بیشتر وارد بازی یونگی میشم... بازیای که تهش معلوم نیست قربانی کیه.
«سو جین، از کجا میدونی دنبال چی میگردم؟»
«نمیدونم. ولی میدونم کسی که چیزی واسه پنهون کردن نداره، از سوال پرسیدن نمیترسه.»
یه لحظه سکوت کرد. بعد یه صندلی برام کشید. نشستم. صدای یونگی دوباره تو گوشم پیچید.
_ «داری خوب پیش میری. فقط نذار بفهمه دروغ میگی. یا حتی یک لحظه شک کنه...»
مرد خم شد جلو.
«دنبال چی میگردی، سو جین؟ واقعاً دنبال پاسخ... یا دنبال دردسر؟»
«شاید جفتش.»
لبخند زد. اما اون لبخند از اون نوعی بود که پشتش تیغ پنهان شده. یه لیوان نوشیدنی گذاشت جلوم.
«نه، ممنون. من فقط اومدم حرف بزنم.»
«ترسو نیستی، درسته؟»
«نه. ولی احمق هم نیستم.»
اون لحظه بود که نگاهش عوض شد. جدیتر. دقیقتر. انگار یه چیزی رو فهمیده باشه.
«تو رو فرستادن، نه؟»
قلبم ایستاد.
«چی؟»
«هیچی. فقط... زیادی خوب حرف میزنی برای یه آدم گمشده.»
از پشت سرم، صدایی بلند شد. صدایی آشنا.
یونگی.
_ «خب، فکر کنم وقتشه این گفتوگو رو تموم کنیم.»
مرد با دیدن یونگی خشک شد. سکوتی سنگین بینشون افتاد.
_ «اونو با خودم میبرم. مشکلی هست؟»
«فکر نکنم. ولی این دخترو دیگه نمیتونم از ذهنم بیرون کنم.»
یونگی دستم رو گرفت. آروم اما محکم.
_ «همینه که خطرناک میشه.»
از اونجا بیرون اومدیم. تنم میلرزید. ولی نه از ترس... از چیزی عمیقتر.
«من داشتم لو میرفتم...»
_ «اما نرفتی. و این یعنی... تو دیگه اون دخترهی ترسو نیستی، هانا. تو حالا یه زهر شیری.»
---
- ۲.۶k
- ۱۹ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط