{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

میریزد از این غم 'عرق شرم ز رویم

میریزد از این غم 'عرق شرم ز رویم
دیگر چه بگویم که شکسته‌ست سبویم
ِ ای کاش که بر آتش جان خاک بریزند!
با گریه نشد از غم او دست بشویم
حرفی نزد از ماندن و بستم چمدان را
انگار خبر داشت که دلبسته اویم
بگذر تو هم از قصه عشقی که گذشته‌ست
مگذار که از آنچه گذشته‌ست بگویم!
بعد از تو مرا هر نفسی آه کشنده‌ست
مرگ است که آغوش گشوده‌ست به سویم
دیدگاه ها (۴)

از باغ چشم های تو یک گل ربوده امیک شعر سُرخ از قِبَلِ آن سرو...

صدایم کن!تا طنین صدایت نفسگیرم کند دیوانه‌ام کندنه اصلا؛عاش...

خداوندا گُلی زیبا در این گلشن نمی بینمدر این دریاچه ی اشکی ؛...

دیدی آخر به لبت عشق من ابراز نشد؟مُردم  و زنده شدم    دلبری ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط