دیدی آخر به لبت عشق من ابراز نشد؟

دیدی آخر به لبت عشق من ابراز نشد؟
مُردم  و زنده شدم    دلبری آغاز نشد
دیدی آخر شده ام سنگ صبور دل و جان
عمرم آخر شده و سوزه بر آن ساز نشد
بس نشستم به در کوچه ی غم پیر شدم
چه نشستی که شب و قصه ام آغاز شد
به چنین دام بلا نیست کسی همچو منی
وای بر من که نسیم سحرم باز   نشد
میروم تا که شوم گم به هیاهوی زمان
منتظر ماندم و گُل بر لب طنّاز نشد
دیدگاه ها (۵۶)

نیمه شب آواره و بی حس و حالدر سرم سودای جامی بی زوالپرسه ایی...

نیمه شب آواره و بی حس و حالدر سرم سودای جامی بی زوالپرسه ایی...

نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سودای جامی بی ز...

نیمه شب ، آواره و بی حس حال در سرم سودای عشقی بی زو...

نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سدای جامی بی زوالپرسه ایی...

*نفس* ........تو اتاقم نشسته بودم وداشتم کتاب می خوندم زنگ خ...

اسفندیار نظر

شعر عقیله (در مورد ولادت حضرت زینب سلام الله علیها)قلم به دس...

مهناز الله وردی میگونی

Slytherin girl p27

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط