تکپارتی
تکپارتی
موضوع:( وقتی چند روز پیش با یکی از همکاری خانومش گرم گرفته بود و تو.. )
جونگین/ا.ت
امروز قرار بود برای چند ساعت بچه یکی از دوستات پیشت بمونه، تو خیلی واسه امروز ذوق داشتی چون بازی کردن و وقت گذروندن با بچه هارو خیلی دوست داشتی..!
طبق همیشه اون روز هم جونگین ساعت ۷ صبح از خواب بیدار شده بود و رفته بود سرکار.
اون معمولا ساعت ۱۲ یا نهایتا ساعت ۱ بعد از ظهر به خونه برمیگشت پس تو باید تا اون موقع هم برای جونگین غذا درست میکردی هم با سونگ هون بازی میکردی و ازش مراقبت میکردی به نظر کار جالبی میومد اما مطمئن بودی سختی های خودشم داره..!
نزدیک یک ساعت تو اشپزخونه بودی و داشتی برای جونگین غذا درست میکردی، تو تمام این مدت اون پسر بچه پنج ساله رو گذاشته بودی رو اپن تا هم بشینه و به کارات نگاه کنه هم تو حواست بهش باشه..
بلاخره غذاش آماده شد و تونست به حال برگرده..
سونگ هون رو از اون اپن برداشت و به طرف مبل ها رفت..
اونا باهم بازی میکردن و حرف میزدن تا اینکه سونگ هون گفت..
سونگ هون: خاله عمو جونگین کی میاد خونه؟
ا.ت: اون یک ساعت دیگه میاد
سونگ هون: آهان..میشه تا وقتی که عمو بیاد بریم پارک؟
ا.ت: پارک؟ باشه ولی قول بده که زیاد ازم دور نشی، باشه؟
سونگ هون: باشه😃
از جات بلند شدی و دست سونگ هون رو گرفتی و کمکش کردی کفشاش رو بپوشه و بعد از اون دستش رو گرفتی و از خونه بیرون رفتید..
تو سونگ هون رو بردی به یکی از نزدیک ترین پارک های محلتون..!
اونجا تو رو صندلی نشستی و اون پسر بچه رفت و بازی کرد..
برای یه لحظه گوشیت رو بیرون آوردی تا چکش کنی اون لحظه سونگ هون صدات کرد تا نگاهش کنی برای همین سرت رو بالا آوردی تا نگاهش کنی..
سونگ هون رو دیدی و بعد یه لبخند بهش زدی اما تو لحظه لبخندت باچیزی که دیدی محو شد..
اون جونگین بود؟
آره اون خودش بود اما دختر جوان دیگه کی بود؟
بیشتر که دقت کردی دیدی اون دختر یکی از معلمای همون مدرسهایه که جونگین توش کار میکنه!
ظاهراً رابطه خوبی با جونگین داشت چون مدام با دستش شونه جونگین رو لمس میکرد و با حرفایی اون میخندید..
با دیدن اون صحنه قلبت مچاله شد..
سریع رفتی سمت سونگ هون و باهم برگشتید خونه..
حدود یک ربع بعد جونگین برگشت خونه اون اول متوجه حضور سونگ هون نشد برای همین داشت میومد سمتت تا بغلت کنه که تو خودتو کشیدی کنار و به بچهای که کنارت بود اشاره کردی..
جونگین با دیدن سونگ هون یکم تعجب کرد اما بعدش خیلی سریع یه حالت خندون رو به خودش گرفت و سونگ هون رو بغل کرد..
.
.
چند ساعت بعد مامان سونگ هون اومد دنبالش و اونو با خودش برد..
تو دوباره رفتی تو آشپزخونه تا یکم اونجارو مرتب کنی که تو همون لحظه جونگین اومد و از پشت بغلت کرد..
جونگین: یکی از همکارام گفت که شب بریم بار
ا.ت: اوه خب خوش بگذره
جونگین: خب تنها که نباید برم توهم باید باهام بیای
ا.ت: میشه نیام؟
جونگین: نخیرم نمیشه😊
ا.ت: ععع نهع جونگینن😭
جونگین: حرف نباشه
-یکم دیگه برو آماده شو
.
.
بعد از مرتب کردن آشپزخونه به طرف اتاق مشترکتون رفتی..
جونگین آماده بود و روی تخت دراز کشیده بود..
ازش خواستی بره بیرون تا توهم بتونی لباس هاتو عوض کنی..
وقتی رفت، به طرف کمد لباس هات رفتی و یه لباس کوتاه و تنگ برداشتی و پوشیدی..
بعدش یه میکاپ نسبتا غلیظ انجام دادی و از اتاق بیرون رفتی..
وقتی جونگین لباس و میکاپت رو دید میخواست مخالفت کنه و درموردش بهت گیر بده اما با دیدن ساعت نظرش عوض شد و ترجیح داد که برید..
تو راه هیچ کدومتون حرف نزدید و فقط به مسیرتون نگاه کردید..
وقتی رسیدید از ماشین پیاده شدید و به طرف بار رفتید..
همکارای جونگین رو پیدا کردید و رفتید کنارشون نشستید..
از شانس خوبت همون دختر که امروز با جونگین دیده بودیش هم همونجا بود(بزن پارش کن😑)
با دیدن اون دختر لبخند رو لبات محو شدن دقیقا مثل همون بار اولی که با جونگین دیدیش!
کمی بعد، خسته شدی و از جات بلند شدی و به طرف بار کوچیک اونجا رفتی..
رو صندلی نشستی و بعد سفارش دادن منتظر موندی..
یکم بعد یه پسر اومد و کنارت نشست و شروع کرد به صحبت کردن باهات. اول سعی کردی نادیدش بگیری اما با چیزی که یادت اومد پشیمون شدی و مشغول صحبت کردن باهاش شدی..
هنوز چیزی از شروع مکالمتون نگذشته بود که شخصی دستت رو گرفت و از رو صندلی بلندتت کرد..
موضوع:( وقتی چند روز پیش با یکی از همکاری خانومش گرم گرفته بود و تو.. )
جونگین/ا.ت
امروز قرار بود برای چند ساعت بچه یکی از دوستات پیشت بمونه، تو خیلی واسه امروز ذوق داشتی چون بازی کردن و وقت گذروندن با بچه هارو خیلی دوست داشتی..!
طبق همیشه اون روز هم جونگین ساعت ۷ صبح از خواب بیدار شده بود و رفته بود سرکار.
اون معمولا ساعت ۱۲ یا نهایتا ساعت ۱ بعد از ظهر به خونه برمیگشت پس تو باید تا اون موقع هم برای جونگین غذا درست میکردی هم با سونگ هون بازی میکردی و ازش مراقبت میکردی به نظر کار جالبی میومد اما مطمئن بودی سختی های خودشم داره..!
نزدیک یک ساعت تو اشپزخونه بودی و داشتی برای جونگین غذا درست میکردی، تو تمام این مدت اون پسر بچه پنج ساله رو گذاشته بودی رو اپن تا هم بشینه و به کارات نگاه کنه هم تو حواست بهش باشه..
بلاخره غذاش آماده شد و تونست به حال برگرده..
سونگ هون رو از اون اپن برداشت و به طرف مبل ها رفت..
اونا باهم بازی میکردن و حرف میزدن تا اینکه سونگ هون گفت..
سونگ هون: خاله عمو جونگین کی میاد خونه؟
ا.ت: اون یک ساعت دیگه میاد
سونگ هون: آهان..میشه تا وقتی که عمو بیاد بریم پارک؟
ا.ت: پارک؟ باشه ولی قول بده که زیاد ازم دور نشی، باشه؟
سونگ هون: باشه😃
از جات بلند شدی و دست سونگ هون رو گرفتی و کمکش کردی کفشاش رو بپوشه و بعد از اون دستش رو گرفتی و از خونه بیرون رفتید..
تو سونگ هون رو بردی به یکی از نزدیک ترین پارک های محلتون..!
اونجا تو رو صندلی نشستی و اون پسر بچه رفت و بازی کرد..
برای یه لحظه گوشیت رو بیرون آوردی تا چکش کنی اون لحظه سونگ هون صدات کرد تا نگاهش کنی برای همین سرت رو بالا آوردی تا نگاهش کنی..
سونگ هون رو دیدی و بعد یه لبخند بهش زدی اما تو لحظه لبخندت باچیزی که دیدی محو شد..
اون جونگین بود؟
آره اون خودش بود اما دختر جوان دیگه کی بود؟
بیشتر که دقت کردی دیدی اون دختر یکی از معلمای همون مدرسهایه که جونگین توش کار میکنه!
ظاهراً رابطه خوبی با جونگین داشت چون مدام با دستش شونه جونگین رو لمس میکرد و با حرفایی اون میخندید..
با دیدن اون صحنه قلبت مچاله شد..
سریع رفتی سمت سونگ هون و باهم برگشتید خونه..
حدود یک ربع بعد جونگین برگشت خونه اون اول متوجه حضور سونگ هون نشد برای همین داشت میومد سمتت تا بغلت کنه که تو خودتو کشیدی کنار و به بچهای که کنارت بود اشاره کردی..
جونگین با دیدن سونگ هون یکم تعجب کرد اما بعدش خیلی سریع یه حالت خندون رو به خودش گرفت و سونگ هون رو بغل کرد..
.
.
چند ساعت بعد مامان سونگ هون اومد دنبالش و اونو با خودش برد..
تو دوباره رفتی تو آشپزخونه تا یکم اونجارو مرتب کنی که تو همون لحظه جونگین اومد و از پشت بغلت کرد..
جونگین: یکی از همکارام گفت که شب بریم بار
ا.ت: اوه خب خوش بگذره
جونگین: خب تنها که نباید برم توهم باید باهام بیای
ا.ت: میشه نیام؟
جونگین: نخیرم نمیشه😊
ا.ت: ععع نهع جونگینن😭
جونگین: حرف نباشه
-یکم دیگه برو آماده شو
.
.
بعد از مرتب کردن آشپزخونه به طرف اتاق مشترکتون رفتی..
جونگین آماده بود و روی تخت دراز کشیده بود..
ازش خواستی بره بیرون تا توهم بتونی لباس هاتو عوض کنی..
وقتی رفت، به طرف کمد لباس هات رفتی و یه لباس کوتاه و تنگ برداشتی و پوشیدی..
بعدش یه میکاپ نسبتا غلیظ انجام دادی و از اتاق بیرون رفتی..
وقتی جونگین لباس و میکاپت رو دید میخواست مخالفت کنه و درموردش بهت گیر بده اما با دیدن ساعت نظرش عوض شد و ترجیح داد که برید..
تو راه هیچ کدومتون حرف نزدید و فقط به مسیرتون نگاه کردید..
وقتی رسیدید از ماشین پیاده شدید و به طرف بار رفتید..
همکارای جونگین رو پیدا کردید و رفتید کنارشون نشستید..
از شانس خوبت همون دختر که امروز با جونگین دیده بودیش هم همونجا بود(بزن پارش کن😑)
با دیدن اون دختر لبخند رو لبات محو شدن دقیقا مثل همون بار اولی که با جونگین دیدیش!
کمی بعد، خسته شدی و از جات بلند شدی و به طرف بار کوچیک اونجا رفتی..
رو صندلی نشستی و بعد سفارش دادن منتظر موندی..
یکم بعد یه پسر اومد و کنارت نشست و شروع کرد به صحبت کردن باهات. اول سعی کردی نادیدش بگیری اما با چیزی که یادت اومد پشیمون شدی و مشغول صحبت کردن باهاش شدی..
هنوز چیزی از شروع مکالمتون نگذشته بود که شخصی دستت رو گرفت و از رو صندلی بلندتت کرد..
- ۶۲۸
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط