چند پارتی
چند پارتی
پارت دوم
شب بعد از آن بوسهی ممنوعه، همهچیز برای ات تغییر کرد. هر بار که جونگکوک در اتاق کناری قدم میزد، قلبش به تندی میزد. نگاههایشان در میز شام طولانی میشد، و هر بار وقتی دستهایشان اتفاقی به هم میخورد، جرقهای از عطش در وجودشان روشن میشد.
یک شب، وقتی همه خواب بودند، ات از تشنگی به آشپزخانه رفت. نور کم یخچال روی صورتش افتاده بود. در همان لحظه، صدای آرامی پشت سرش آمد:
"تو هم خواب نداری؟"
ات برگشت… جونگکوک با لباس راحتی ایستاده بود. نگاهش سنگین و عمیق بود. قدمی جلو آمد، آنقدر نزدیک که ات میتوانست گرمای نفسش را روی گونهاش حس کند.
جونگکوک زمزمه کرد: "نمیتونم دیگه وانمود کنم فقط یه پسرعمو هستم…"
قبل از آنکه ات فرصت واکنش پیدا کند، جونگکوک او را به دیوار آشپزخانه نزدیک کرد، دستانش را دو طرف صورتش گذاشت و بوسهای طولانیتر و داغتر از قبل روی لبهایش گذاشت. بوسهای که پر از نیاز و عطش بود، چیزی که هر دو مدتها پنهان کرده بودند.
ات در ابتدا دستپاچه شد، اما بعد آرام دستانش را دور گردن او حلقه کرد. بدنشان در هم پیچید، و برای دقایقی همهچیز جز گرمای یکدیگر محو شد.
آن شب، برای اولین بار، آنها بیش از یک بوسه داشتند. در آغوش یکدیگر نشستند، سر روی شانهی هم گذاشتند و با صدای نفسهای سنگین و آرامشان، سکوت خانه را شکستند.
جونگکوک آرام در گوش ات گفت:
"از این به بعد، هر بار که تنها شدیم… میخوام همین نزدیکی رو حس کنم. حتی اگه ممنوع باشه، من نمیتونم دست ازت بکشم."
ات لبخند زد، گونهاش سرخ شده بود، و آرام زمزمه کرد:
"و من هم نمیخوام که عقب بری… حتی یک قدم."
بعد از آن شب در آشپزخانه، هیچ چیز مثل قبل نبود. هر بار که چشمهایشان در خانه به هم گره میخورد، چیزی مثل جرقه در هوا روشن میشد.
پارت دوم
شب بعد از آن بوسهی ممنوعه، همهچیز برای ات تغییر کرد. هر بار که جونگکوک در اتاق کناری قدم میزد، قلبش به تندی میزد. نگاههایشان در میز شام طولانی میشد، و هر بار وقتی دستهایشان اتفاقی به هم میخورد، جرقهای از عطش در وجودشان روشن میشد.
یک شب، وقتی همه خواب بودند، ات از تشنگی به آشپزخانه رفت. نور کم یخچال روی صورتش افتاده بود. در همان لحظه، صدای آرامی پشت سرش آمد:
"تو هم خواب نداری؟"
ات برگشت… جونگکوک با لباس راحتی ایستاده بود. نگاهش سنگین و عمیق بود. قدمی جلو آمد، آنقدر نزدیک که ات میتوانست گرمای نفسش را روی گونهاش حس کند.
جونگکوک زمزمه کرد: "نمیتونم دیگه وانمود کنم فقط یه پسرعمو هستم…"
قبل از آنکه ات فرصت واکنش پیدا کند، جونگکوک او را به دیوار آشپزخانه نزدیک کرد، دستانش را دو طرف صورتش گذاشت و بوسهای طولانیتر و داغتر از قبل روی لبهایش گذاشت. بوسهای که پر از نیاز و عطش بود، چیزی که هر دو مدتها پنهان کرده بودند.
ات در ابتدا دستپاچه شد، اما بعد آرام دستانش را دور گردن او حلقه کرد. بدنشان در هم پیچید، و برای دقایقی همهچیز جز گرمای یکدیگر محو شد.
آن شب، برای اولین بار، آنها بیش از یک بوسه داشتند. در آغوش یکدیگر نشستند، سر روی شانهی هم گذاشتند و با صدای نفسهای سنگین و آرامشان، سکوت خانه را شکستند.
جونگکوک آرام در گوش ات گفت:
"از این به بعد، هر بار که تنها شدیم… میخوام همین نزدیکی رو حس کنم. حتی اگه ممنوع باشه، من نمیتونم دست ازت بکشم."
ات لبخند زد، گونهاش سرخ شده بود، و آرام زمزمه کرد:
"و من هم نمیخوام که عقب بری… حتی یک قدم."
بعد از آن شب در آشپزخانه، هیچ چیز مثل قبل نبود. هر بار که چشمهایشان در خانه به هم گره میخورد، چیزی مثل جرقه در هوا روشن میشد.
- ۱۶.۹k
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط