★وقتی به فکر انتقامی...p⁵(End)
★وقتی به فکر انتقامی...p⁵(End)
سانمین:
اولین نقاشی رو پارچهی نامجون رو به همه نشون دادم...
نامجون سرش رو گرفت و با لبخندی مصنوعی گفت:"ببخشید یک لحظه جمع رو ترک میکنم!"
ناخواسته بلند شدم، اومدم برم دنبالش که جین جلوم رو گرفت و گفت:"سانمین الان میرم پیشش یکم باهاش صحبت میکنم تو ده دقیقه دیگه بیا پیشمون... باشه؟؟"
سرم رو به نشانهی تایید تکون دادم و منتظر موندم تا ده دقیقه بشه و برم پیش نامجون!
جین و سوهو رفتن پیشش و من میدونستم نامجون چقدر ازم ناراحت بود...
نامجون:
دوباره آشتی میکردیم... اما الان چی؟؟
گیج شده بودم که چرا سانمین توی بدترین شرایط به فکر انتقام افتاد! اگر فقط با رانندگیم، مسخرم میکرد انقدر ناراحت نمیشدم... جین و سوهو رو دیدم که به سمتم اومدن.
سوهو سیگارشو روشن کرد و گفت:"تو در جریان بودی میخواد انتقام بگیره نه؟؟"
جواب دادم:"میدونستم ازم انتقام میگیره اما نه الان... و توی همچین جمع جدی و مهمی!"
جین پرسید:"انتقام؟؟ موضوع چیه؟"
کل موضوع رو براش توضیح دادیم...
سانمین داشت میومد طرف ما، برای اینکه نشون بدم چقدر از دستش عصبانی و ناراحتم به سوهو اشاره کردم که سیگارشو بهم بده... نمیتونست بهم بگه نه!
یک کام سنگین از سیگار گرفتم و با پوزخند گفتم:"بریم تو سالن تا یکی به مسخره کردنم ادامه بده!"
داشتم از کنار سانمین میگذشتم که صدای گریهاش رو شنیدم... گفتم:"سانمین؟؟"
وای نه... نفسم گرفته!! سرم، سرم داره گیج میره...
چشام سیاهی رفته و نمیتونم نفس بکشم!
با تلاش زیاد زیر لب گفتم:"سان... سانمین"
(*۲ ساعت بعد*)
وقتی بیدار شدم توی بیمارستان بودم...
سانمین بالاسرم بود وقتی دید چشامو باز کردم گفت:"نامجون... نامجونننن بیدار شدییییی"
لباش رو روی لبام گذاشت و شروع به بوسیدنم کرد...
این اولین باری بود که اون منو میبوسید نه من سانمین رو!
با صدای آرومی گفت:"ببخشید... واقعا پشیمونم که همچین حرفی زدم!" جواب دادم:"اما اون جمع..."
پرید وسط حرفم و گفت:"من با همه هماهنگ بودم!"
متعجب گفتم:"چی!؟؟؟"
جواب داد:"به همه گفته بودم که قراره شوخی های مسخره بکنم چون یکم ازت دلخورم... حتی گفته بودم اون نقاشی رو من کشیدم!"
میخواستم بگم دروغه که جیمین یهو پیداش شد و گفت:"راست میگه... خوشحالم که سانمین انقدر با درکه!"
راستش تعجب کرده بودم اما خوشحال بودم...
سانمین رو بغل کردم و گفتم:"مرسی که حتی تو انتقام هم هوامو داری!! ازت ممنونم سانمین"
اونم بغلم کرد و گفت:"چون دوست دارم"
گردنبند بابونه ای که درست کرده بودم رو انداخته بود گردنش و اون رو بهم نشون داد و گفت:"تو هم منو دوست داری نه؟"
جواب دادم:"همیشه دوست داشتم... همیشه همینطور بوده!"
سانمین:
بعد مرخصی نامجون، با رزین اکسسوری ها رو درست کردیم و رفتیم پیش بچههای اکیپ...
اونجا یهو یک انگشتر درآورد که خودش درست کرده بود و گفت:"قول میدید همیشه کنارم بمونی و عاشقم باشی؟"
با ذوق و شوق گفتم:"بله... دوست دارم آقای کیم"
بغلم کرد و گفت:"دوست دارم انتقامگیر من!"
این فیک رو دوست داشتید؟؟ فیک بعدی از جیهوپه...
_ آگاتا★
سانمین:
اولین نقاشی رو پارچهی نامجون رو به همه نشون دادم...
نامجون سرش رو گرفت و با لبخندی مصنوعی گفت:"ببخشید یک لحظه جمع رو ترک میکنم!"
ناخواسته بلند شدم، اومدم برم دنبالش که جین جلوم رو گرفت و گفت:"سانمین الان میرم پیشش یکم باهاش صحبت میکنم تو ده دقیقه دیگه بیا پیشمون... باشه؟؟"
سرم رو به نشانهی تایید تکون دادم و منتظر موندم تا ده دقیقه بشه و برم پیش نامجون!
جین و سوهو رفتن پیشش و من میدونستم نامجون چقدر ازم ناراحت بود...
نامجون:
دوباره آشتی میکردیم... اما الان چی؟؟
گیج شده بودم که چرا سانمین توی بدترین شرایط به فکر انتقام افتاد! اگر فقط با رانندگیم، مسخرم میکرد انقدر ناراحت نمیشدم... جین و سوهو رو دیدم که به سمتم اومدن.
سوهو سیگارشو روشن کرد و گفت:"تو در جریان بودی میخواد انتقام بگیره نه؟؟"
جواب دادم:"میدونستم ازم انتقام میگیره اما نه الان... و توی همچین جمع جدی و مهمی!"
جین پرسید:"انتقام؟؟ موضوع چیه؟"
کل موضوع رو براش توضیح دادیم...
سانمین داشت میومد طرف ما، برای اینکه نشون بدم چقدر از دستش عصبانی و ناراحتم به سوهو اشاره کردم که سیگارشو بهم بده... نمیتونست بهم بگه نه!
یک کام سنگین از سیگار گرفتم و با پوزخند گفتم:"بریم تو سالن تا یکی به مسخره کردنم ادامه بده!"
داشتم از کنار سانمین میگذشتم که صدای گریهاش رو شنیدم... گفتم:"سانمین؟؟"
وای نه... نفسم گرفته!! سرم، سرم داره گیج میره...
چشام سیاهی رفته و نمیتونم نفس بکشم!
با تلاش زیاد زیر لب گفتم:"سان... سانمین"
(*۲ ساعت بعد*)
وقتی بیدار شدم توی بیمارستان بودم...
سانمین بالاسرم بود وقتی دید چشامو باز کردم گفت:"نامجون... نامجونننن بیدار شدییییی"
لباش رو روی لبام گذاشت و شروع به بوسیدنم کرد...
این اولین باری بود که اون منو میبوسید نه من سانمین رو!
با صدای آرومی گفت:"ببخشید... واقعا پشیمونم که همچین حرفی زدم!" جواب دادم:"اما اون جمع..."
پرید وسط حرفم و گفت:"من با همه هماهنگ بودم!"
متعجب گفتم:"چی!؟؟؟"
جواب داد:"به همه گفته بودم که قراره شوخی های مسخره بکنم چون یکم ازت دلخورم... حتی گفته بودم اون نقاشی رو من کشیدم!"
میخواستم بگم دروغه که جیمین یهو پیداش شد و گفت:"راست میگه... خوشحالم که سانمین انقدر با درکه!"
راستش تعجب کرده بودم اما خوشحال بودم...
سانمین رو بغل کردم و گفتم:"مرسی که حتی تو انتقام هم هوامو داری!! ازت ممنونم سانمین"
اونم بغلم کرد و گفت:"چون دوست دارم"
گردنبند بابونه ای که درست کرده بودم رو انداخته بود گردنش و اون رو بهم نشون داد و گفت:"تو هم منو دوست داری نه؟"
جواب دادم:"همیشه دوست داشتم... همیشه همینطور بوده!"
سانمین:
بعد مرخصی نامجون، با رزین اکسسوری ها رو درست کردیم و رفتیم پیش بچههای اکیپ...
اونجا یهو یک انگشتر درآورد که خودش درست کرده بود و گفت:"قول میدید همیشه کنارم بمونی و عاشقم باشی؟"
با ذوق و شوق گفتم:"بله... دوست دارم آقای کیم"
بغلم کرد و گفت:"دوست دارم انتقامگیر من!"
این فیک رو دوست داشتید؟؟ فیک بعدی از جیهوپه...
_ آگاتا★
- ۹۶
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط