{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

I love you with hatredبا نفرت دوستت دارم

I love you with hatred_با نفرت دوستت دارم
---------------------------------------------
بعد از اون اتفاق دیگه نمی‌تونستم باهاش چشم تو چشم بشم...چرا اینطوری شد؟ من فقط راجب مادرش باهاش گفتم..

به سمت خونه آروم آروم حرکت کردم، چکمه های آبیم رو درآوردم و گذاشتم بیرون خونه بمونه «مامان! من اومدم!» مامانم که پای تلویزیون نشسته بود آروم سمتم اومد و گفت: «آیووری...» محکم بغلم کرد و منم محکم تر بغلش کردم.
+نمی‌خوای راجب روز اول مدرسه‌م ازم بپرسی؟
میخواست با خوشحالی جواب بده که گردن قرمزم رو دید...«این چیه؟!» دستی روی گردنم کشید و از سوزش آروم ناله کردم «هیچی مامان» بعد دستم رو آروم روی جاش گذاشتم «من میرم داخل اتاقم..» آروم به طبقه ی بالا رفتم، مامانم خیلی نگران شده بود ولی هیچی نگفت. روی میز تحریرم نشستم و شروع به یادداشت کردن نکاتی که معلمان امروز گفتن.

2 hours later

سرم رو روی میز گذاشتم و با صدای نوتیفی که از گوشیم اومد از جام پریدم.. ساعت هفت و نیم شب...کی پیام میده؟ من که شماره تلفن دانیال رو ندارم پس چجوری؟ به گوشیم نگاه کردم و یه پیام ناشناس برام اومده بود از یه شماره ی ناشناس...
«اگه میخوای دوستت زنده بمونه ساعت ۸ بیا منطقه ی نئون سئول، منتظرتم» با یه عکسی که از دانیال روی صندلی بسته شده بود دهنم وا مونده بود...فقط یه نفر می‌تونه این کارو کرده باشه...جونگکوک...
دیدگاه ها (۰)

من و دانیال وارد کلاس شدیم، دلم نمی‌خواست جلوی کلاسمون خودم ...

با نفرت دوستت دارم_ I love you with hatredروز های بارونی قشن...

پارت هشتم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط