{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۵۷


ددی_فاکر



سوبین و آنا در رفتن و بین راه میخندیدن و تندتند نفس میزدن
وقتی رسیدن زودی رفتن تو خونه
وسط سالن بودن ک خنده هاشون شدت گرفت

آنا:: جییییییییغغغغغغغغغ حاااال دااااااد🤣
سوبین:: پدصگ ساکت نونا خوابهههه

ساناکو از اتاق زود زد بیرون
و نگران بهشون خیره شد

سوبین:: گورمونو کندی
ساناکو:: چ مرگتونه؟!
آنا:: رفتیم تو پارک با چنتا درگیر شدیم بعععد زیدیمشووون😀
ساناکو:: گمشین جم جور کنین امشب میریم
آنا:: نهههه
ساناکو:: دهنو ببند با ماشین هم میریم
آنا:: یااااا سوبییین امشب دوستم ک مال اینجاس خاست بیاااد😭
سوبین:: خب...میگی چیکار کنم آییییششششش
ساناکو:: گفتم برید حاضر شید
آنا:: ازت بدم میااااد😭
ساناکو:: ب تخمام
سوبین:: 🤦

ساناکو رفت تو آشپزخونه خونه واسه خودش نوشیدنی بیاره
سوبین و آنا هم رفتن تو اتاقشون وسایل چیزاشونو جم جور کنن


سوبین:: چرا وایسادی بیا کمک کن
آنا:: نمیخام باهام حرف نزن
سوبین:: بیخود...گمشو بیا جم کن بینم
آنا:: دهنتو ببند تو هم مثل همون نونای بیریخت و بیشعورتی
سوبین:: ب خودم چیزی بگی کار ندارم ولی نونا خط قرمزمه
آنا:: آها بعد منم هیچ گوهی نیستم...

آنا پاشد و از اتاق زد بیرون
سوبینم دنبالش

سوبین:: آنا ... آنا وایسا عشقم...ببین منظوری نداشتم آناااا

آنا بی محل فقط میرفت
خاست درو باز کنه ک دستش گرفته شد و پرت شد کنار

آنا:: عااایییی چیکار میکنی
ساناکو:: همین الان برگرد برو تو اتاقت و واسه یکی دو ساعت دیگه حاضر شو
سوبین:: نونا الان...
ساناکو:: تو ساکت
آنا:: من هیجا نمیام با شما میخام الآنم از این خونه برم
ساناکو:: اوکی...گمشو بیرون
سوبین:: نونااا اون یچیزی واسه خودش گفته حالا...
ساناکو:: گفتم بیرون!

آنا بلند شد و با بغض آروم آروم رفت سمت در
درو باز کرد و روشو برگردوند سمت سوبین ک داشت نگران نگاش میکرد...
یهو برگشت و پرید بغل سوبین
سوبینم محکم بغلش کرد و بوسیدش

سوبین:: خودم همیشه کنارتم
آنا:: ببخشید😭
سوبین:: مهم نیست اروم باش...
ساناکو:: ماشین تا یه ساعت دیگه دم دره...

بعدشم رفت تو اتاقش

سوبین:: بریم حاضر شیم
آنا:: چشم
اینام رفتن چیزاشونو جم جور کنن تا برن
ساناکو دلش واسه کوک تنگتر شده بود
فقط میخاست بره و ببینش...
دیدگاه ها (۳۶)

ب جدم تازه اینا نصف خیلی کمتونهخییییلیا پیام دادنکم کم دارم ...

پارت بعدی هم اسمات شد بیاین پی وی😐😂✨

پارت ۵۶ددی_فاکرساناکو ب بوسان رسیده بود...پرش زمانیخونه سوبی...

فصلــ💜دومــ💜پارت ۵۳💜ددی💜شوگره💜اجباریه من 💜سانامی:: خسته شدمم...

اشتباه‌خاص!پارت⁵-:لباساشو عوض کرد..اروم ب سمت مبل پسر اومد.....

آبنبات تلخ

Part : 219چند دقیقه بعد حرف زدن تهیونگ و مامانشته : اوفف لعن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط