خیلی؟من حتی یچیزی فراتر از خیلی دوست دارم...
خیلی؟من حتی یچیزی فراتر از خیلی دوست دارم...
موضوع: وقتی بهش میگیم بابایی
بعد از پوشیدن کفشهات روبروی هیونجین ایستادی و با لبخندی ملیح نظرش رو پرسیدی
+قشنگه؟😁
_خودتم میدونی که هرچیزی تن تو قشنگه!🫠 ولی میدونی چی قشنگتر از اونه؟
+معلومه دیگه من!😁🌚
_آفرین خانوم کوچولو! الان اجازه هست بریم؟
+آره بابایی!🥹
_جان؟چی گفتی کوچولو؟
+گفتم آره
_نهنه بعدش
+بابایی
_اوه...از کی تاحالا شدم بابایی؟
+از الان به بعد میشی بابایی😁
_اوه باشه باشه هرچی خانوم بگه!ولی بهت نشون میدم که این بابای شما چه کارهایی از دستش برمیاد😏
و شروع به مارک گذاشتن روی نقاطی که دیده میشد کرد از جلمه گردنش و سینههاش و از همه مهمتر اون لبها:)
+یااا هیون(ضربهای آروم با کف دست به سینههای هیونجین میزنه)الان وقتش نیست
_باشه باشه من تسلیمم حالا بهتره که بریم دیرمون میشه
هیونجین در ماشین رو به آرومی باز کرد و ات رو به داخل ماشین هدایت کرد و بعد از بستن در ماشین به سمت صندلی راننده رفت و به سمت رستوران مورد نظرش که فاصله آنچنانی با خونه نداشت حرکت کرد،زمانی که رسیدن روی میزی که از قبل رزو کرده بود نشستن،بعد از سفارش غذاها هیونجین با لبخندی که کل پهنای صورتش رو پر کرده دستای ات رو گرفت وشروع به نوازش دستاش کرد.
_ آه ات خیلی خوشحالم که وارد زندگیم شدی!دوست دارم خانوم کوچولو🫠
+اوه پس «مستر هوانگ» منو خیلی دوست داره مگه نه؟😼
_خیلی؟من حتی یچیزی فراتر از خیلی دوست دارم!🫠
+اوه پس اینطوریاست!
_پس چی؟فک کردی بعد از این همه سال علاقهم بهت کم شده؟
درخواست بانو🧸🪄:https://wisgoon.com/989045_3483
END🎀✨️
موضوع: وقتی بهش میگیم بابایی
بعد از پوشیدن کفشهات روبروی هیونجین ایستادی و با لبخندی ملیح نظرش رو پرسیدی
+قشنگه؟😁
_خودتم میدونی که هرچیزی تن تو قشنگه!🫠 ولی میدونی چی قشنگتر از اونه؟
+معلومه دیگه من!😁🌚
_آفرین خانوم کوچولو! الان اجازه هست بریم؟
+آره بابایی!🥹
_جان؟چی گفتی کوچولو؟
+گفتم آره
_نهنه بعدش
+بابایی
_اوه...از کی تاحالا شدم بابایی؟
+از الان به بعد میشی بابایی😁
_اوه باشه باشه هرچی خانوم بگه!ولی بهت نشون میدم که این بابای شما چه کارهایی از دستش برمیاد😏
و شروع به مارک گذاشتن روی نقاطی که دیده میشد کرد از جلمه گردنش و سینههاش و از همه مهمتر اون لبها:)
+یااا هیون(ضربهای آروم با کف دست به سینههای هیونجین میزنه)الان وقتش نیست
_باشه باشه من تسلیمم حالا بهتره که بریم دیرمون میشه
هیونجین در ماشین رو به آرومی باز کرد و ات رو به داخل ماشین هدایت کرد و بعد از بستن در ماشین به سمت صندلی راننده رفت و به سمت رستوران مورد نظرش که فاصله آنچنانی با خونه نداشت حرکت کرد،زمانی که رسیدن روی میزی که از قبل رزو کرده بود نشستن،بعد از سفارش غذاها هیونجین با لبخندی که کل پهنای صورتش رو پر کرده دستای ات رو گرفت وشروع به نوازش دستاش کرد.
_ آه ات خیلی خوشحالم که وارد زندگیم شدی!دوست دارم خانوم کوچولو🫠
+اوه پس «مستر هوانگ» منو خیلی دوست داره مگه نه؟😼
_خیلی؟من حتی یچیزی فراتر از خیلی دوست دارم!🫠
+اوه پس اینطوریاست!
_پس چی؟فک کردی بعد از این همه سال علاقهم بهت کم شده؟
درخواست بانو🧸🪄:https://wisgoon.com/989045_3483
END🎀✨️
- ۱.۴k
- ۲۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط