پارت
پارت ۶
از زبان یونگی
امشب به مهمونی مافیا ها دعوت شدیم منم به ات گفتم اوتجا باید منو چاگیا صدا کنه اونم قبول کرد
الان شاعت ۵ بود و مهمونی ساعت ۸ بود
ات : چاگیا من میرم دوش بگیرم
یونگی : باشه
از زبان ات
خلاصه رفتم یه دوش ۲۰ مینی گرفتم اومدم موهام رو خشک کردم ساعت شد شیش و نیم منم رفتم برا خودمو یونگی یه رامیون درست کردم باهم خوردیم بعد اون رفت لباسشو بپوشه منم رفتم لباسمو پوشیدم ( بچه ها عکس لباسای ات و یونگی رو میزارم)
وقتی رفتیم مهمونی همه ی مافیا ها اونجا بودن حتی هوپی
از زبان یونگی
رفتیم نشستیم بعد چند دقیقه ات گفت من میرم دستشویی و رفت
از زبان هوپی
وقتی وارد مهمونی شدیم ات و یونگی هم اونجا بودن بعد چند دقیقه ات بلند شد رفت سمت دست شویی منم دنبالش رفتم (بچه ها هوپی مسته ولی نه زیاد که هوشیار نباشه نفهمه چی گار میکنه )
از زبان ات
وقتی رفتیم نشستیم بعد چند دقیقه من بلند شدم برم دستشویی وقتی میخواستم بیام بیرون یکی من گرفت اون هوپی بود وقتی دیدمش اشک تو چشمام جمع شد
هوپی : ات میخوام یه سوال ازت بپرسم اما باید راستشو بهم بگی باشه
ات : با..باشه
هوپی: چرا ازم جدا شدی ها چرا میخواستی برگردی پیش اون تو گفتی دیگه دوستش نداری پس چرا رفتی پیشش ها
(ات چاره ای نداشت پس همه چیز رو به هوپی گفت و بهش گفت )
ات: بیا بدون اینکه کسی بفهمه دوباره باهم باشیم باشه
هوپی : باشه.
از زبان ات
وقتی برگشتم پیش یونگی دیدم مشت کرده خلاصه دو ساعت نشستیم بعد برگشتیم خونه
...........
اینم از این پارت
از زبان یونگی
امشب به مهمونی مافیا ها دعوت شدیم منم به ات گفتم اوتجا باید منو چاگیا صدا کنه اونم قبول کرد
الان شاعت ۵ بود و مهمونی ساعت ۸ بود
ات : چاگیا من میرم دوش بگیرم
یونگی : باشه
از زبان ات
خلاصه رفتم یه دوش ۲۰ مینی گرفتم اومدم موهام رو خشک کردم ساعت شد شیش و نیم منم رفتم برا خودمو یونگی یه رامیون درست کردم باهم خوردیم بعد اون رفت لباسشو بپوشه منم رفتم لباسمو پوشیدم ( بچه ها عکس لباسای ات و یونگی رو میزارم)
وقتی رفتیم مهمونی همه ی مافیا ها اونجا بودن حتی هوپی
از زبان یونگی
رفتیم نشستیم بعد چند دقیقه ات گفت من میرم دستشویی و رفت
از زبان هوپی
وقتی وارد مهمونی شدیم ات و یونگی هم اونجا بودن بعد چند دقیقه ات بلند شد رفت سمت دست شویی منم دنبالش رفتم (بچه ها هوپی مسته ولی نه زیاد که هوشیار نباشه نفهمه چی گار میکنه )
از زبان ات
وقتی رفتیم نشستیم بعد چند دقیقه من بلند شدم برم دستشویی وقتی میخواستم بیام بیرون یکی من گرفت اون هوپی بود وقتی دیدمش اشک تو چشمام جمع شد
هوپی : ات میخوام یه سوال ازت بپرسم اما باید راستشو بهم بگی باشه
ات : با..باشه
هوپی: چرا ازم جدا شدی ها چرا میخواستی برگردی پیش اون تو گفتی دیگه دوستش نداری پس چرا رفتی پیشش ها
(ات چاره ای نداشت پس همه چیز رو به هوپی گفت و بهش گفت )
ات: بیا بدون اینکه کسی بفهمه دوباره باهم باشیم باشه
هوپی : باشه.
از زبان ات
وقتی برگشتم پیش یونگی دیدم مشت کرده خلاصه دو ساعت نشستیم بعد برگشتیم خونه
...........
اینم از این پارت
- ۲.۷k
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط