من که خوشبینم به عشقی که میانِ ما نشست
من که خوشبینم به عشقی که میانِ ما نشست
تا که آمد خانه یِ غم پایه اش از جا شکست
یک دو پیمانه زِ چشم خود تو مهمان کن مرا
تا که در مستی نفهمم دین من رفته زِ دست
در خیالم ای مسیحِ من شفا دادی مرا
تو بیا لب بر لبم دِه تا هنوزم وقت هست
گر تو باشی من دگر دنیا نمی خواهم عزیز
جان ببخشم تا که هستی عاشقِ این مردِ مست
ای زلیخای دلم پیراهنم را پاره کن
تو خیالت جمع،این دل هست بر عهدی که بست
من که خوشبینم به فرداها عزیزم مِی بریز
با تو در این خانه یِ ما جا برای غم کمَ است
تا که آمد خانه یِ غم پایه اش از جا شکست
یک دو پیمانه زِ چشم خود تو مهمان کن مرا
تا که در مستی نفهمم دین من رفته زِ دست
در خیالم ای مسیحِ من شفا دادی مرا
تو بیا لب بر لبم دِه تا هنوزم وقت هست
گر تو باشی من دگر دنیا نمی خواهم عزیز
جان ببخشم تا که هستی عاشقِ این مردِ مست
ای زلیخای دلم پیراهنم را پاره کن
تو خیالت جمع،این دل هست بر عهدی که بست
من که خوشبینم به فرداها عزیزم مِی بریز
با تو در این خانه یِ ما جا برای غم کمَ است
- ۶۲۳
- ۱۴ آذر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط