#نفرتی_عاشقانه
#نفرتی_عاشقانه
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟑𝟏
جونگکوک گوشی رو قطع کرد و خودش رو انداخت رو تخت.
دلش میخاست یک چرتی بزنه، نگاهی به ساعت کرد دید پنجه پس گفت یه کم بخوابم.
ساعتو روی 7 تنظیم کرد و خوابید.
بعد از کمی خواب با صدای الارم که ساعت هفت رو نشون میداد بیدار شد.
رفت سمت کمد لباس و یک شلوار گشاد چرم مشکی همراه با یک کت چرم مشکی و زیرش یک زیرپوش مشکی پوشید، و کمی موهاشو حالت داد و کمی از عطر تلخی که تازگیا خریده بود زد، و از اخر هم کمی از بالم لبش که صورتی کمرنگ بود زد.
نگاهی به خودش از تو اینه زد.
از خوشتیپیش لبخندی زد.
جونگکوک:اوه جناب جئون از زیباییتون چشمام کور شد.( اعتماد به نفس روبه خودش میگه نیشخند)
بالاخره بعد از هزار بار تعریف کردن از خودش تصمیم گرفت بره پیش تهیونگ.
اومد درو باز کرد، که یهویی تهیونگ رو در چارچوب در دید همین عمل باعث شد جونگکوک بترسه و بخاد بیوفته زمین، اما تهیونگ سریع تر بود و تند و سریع از کمر کوک گرفت.
چشم تو چشم بودن.
جونگکوک غرق چشمای کشیده و خمار و همینطور سگیه تهیونگ بود، چشمای تهیونگ سگ داشت و همین باعث جذابیت و هات بودنش میشد.
ولی تهیونگ گم شده بود تو چشمای گرد و کهکشانیه بانی کوچولوش که ازش بامزگی و مظلومیت میبارید.
جونگکوک که فهمیده بود چشمای هیونگ سگ داره ناخداگاه گفت.
جونگکوک:چشات سگ داره.( خنده کمرنگ)
تهیونگ متعجب بود از حرف جونگکوک.
تهیونگ:هان؟( گیج متعجب)
جونگکوک اروم دستشو کشید رو پلک های تهیونگ و همینطور لب زد.
جونگکوک:میگم چشمات سگ داره، چشمات جوریه که هر عاشقی رو فریب بده، چشمات خماره طوری که خود به خود ادم رو به سمت خودش میکشونه و غرق خودش میکنه.( اروم )
تهیونگ که تازه منظور جونگکوک رو فهمیده بود، و از حرفاش خوشش اومده بود، جونگکوک رو بلند کرد و هردو دستش رو دور کمر کوک گزاشت و با نیشخند و خ.مار ل.ب زد.
تهیونگ:یعنی میگی که توهم غرق چشمام شدی و نمیتونی ازش دل بکنی.( خ.مار اروم)
جونگکوک با این حرف تهیونگ به خودش اومد و دستپاچه گفت.
جونگکوک:ن.نه م.منظورم این بود کههه.( خنده ضایع)
تهیونگ:کههه؟( نیشخند)
تا جونگکوک خواست حرفی بزنه گوشیش زنگ خورد.
و از این موقعیت استفاده کرد و از چنگ تهیونگ بیرون اومد.
تهیونگ با خنده نگاش میکرد.
گوشیش رو از جیبش دراورد و نگاهشو به صفحه داد، جیمین بود.
ایکون سبز رو کشید و گوشی رو جواب داد.
جونگکوک:الو جوجه؟
جیمین:پسر کجایی من نیم ساعت حاضرم چرا نمیگی کجا بیام.
جونگکوک نگاهی به ساعت انداخت دید هشت شده.
جونگکوک:اه ببخشید نفهمیدم زمان کی گذشت ولی میام دنبالت.
جیمین:میای دنبالم، مگه خونمون رو بلدی.
جونگکوک:خب لوکیشن بفرست میام.
جیمین:باشه.
جونگکوک گوشی رو قطع کرد و نگاهشو به تهیونگ داد.
مثل هرشب تیپ زده بود.
شلوار راسته ی مشکی همراه با یک پیراهن چهار خونه ی مشکی طوسی، قطعا تیپ دختر کشی بود.
تهیونگ:کی بود.
جونگکوک:ها، کی کی بود.
تهیونگ:اونی که زنگ زده بود.
جونگکوک:اهان همون دوستم که بهت میگفتم بود.
تهیونگ:هوم خب نمیخای بریم.
جونگکوک:بریم ولی من میخام برم دنبال دوستم.
تهیونگ:میخای بری دنبالش.( تعجب )
جونگکوک:اره دیگه.
تهیونگ:مگه قرار دارین، ادرس بده بیاد( حسوده ولی بروی خودش نمیاره)
جونگکوک:هیونگ چه ربطی داره فقط میخام برم دنبالش .
تهیونگ:باشه پس منم میام.
جونگکوک چیی؟ توهم باهام میای( تعجب)
تهیونگ:اره.
جونگکوک باشه ای گفت و هردو پسر رفتن به سمت خونه ی جیمین.
بعد از دقیقه ها جلوی یک خونه ی نسبتن ساده ولی زیبا ایستادن.
جیمین سوار ماشین شد.
تهیونگ رانندگی میکرد جونگکوک هم صندلیه شاگرد نشسته بود و جیمین عقب بود.
جیمین با دیدن تهیونگ تعظیم کرد.
جیمین:سلام اقای وی.
تهیونگ سری تکون داد و روبه کوک گفت.
تهیونگ:رفیقت جیمینه.؟
جونگکوک:اره، خدایی میبینی چه جوجه س، چقدر کیوته( خنده)
جیمین با حرف های جونگکوک خجالت زده شد( الهی بچم خب کوک راست میگه)
ولی تهیونگ داشت از حسودی میترکید، خودشم دلیل این همه واکنش رو نمیدونست.
ادامه دارد.........
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟑𝟏
جونگکوک گوشی رو قطع کرد و خودش رو انداخت رو تخت.
دلش میخاست یک چرتی بزنه، نگاهی به ساعت کرد دید پنجه پس گفت یه کم بخوابم.
ساعتو روی 7 تنظیم کرد و خوابید.
بعد از کمی خواب با صدای الارم که ساعت هفت رو نشون میداد بیدار شد.
رفت سمت کمد لباس و یک شلوار گشاد چرم مشکی همراه با یک کت چرم مشکی و زیرش یک زیرپوش مشکی پوشید، و کمی موهاشو حالت داد و کمی از عطر تلخی که تازگیا خریده بود زد، و از اخر هم کمی از بالم لبش که صورتی کمرنگ بود زد.
نگاهی به خودش از تو اینه زد.
از خوشتیپیش لبخندی زد.
جونگکوک:اوه جناب جئون از زیباییتون چشمام کور شد.( اعتماد به نفس روبه خودش میگه نیشخند)
بالاخره بعد از هزار بار تعریف کردن از خودش تصمیم گرفت بره پیش تهیونگ.
اومد درو باز کرد، که یهویی تهیونگ رو در چارچوب در دید همین عمل باعث شد جونگکوک بترسه و بخاد بیوفته زمین، اما تهیونگ سریع تر بود و تند و سریع از کمر کوک گرفت.
چشم تو چشم بودن.
جونگکوک غرق چشمای کشیده و خمار و همینطور سگیه تهیونگ بود، چشمای تهیونگ سگ داشت و همین باعث جذابیت و هات بودنش میشد.
ولی تهیونگ گم شده بود تو چشمای گرد و کهکشانیه بانی کوچولوش که ازش بامزگی و مظلومیت میبارید.
جونگکوک که فهمیده بود چشمای هیونگ سگ داره ناخداگاه گفت.
جونگکوک:چشات سگ داره.( خنده کمرنگ)
تهیونگ متعجب بود از حرف جونگکوک.
تهیونگ:هان؟( گیج متعجب)
جونگکوک اروم دستشو کشید رو پلک های تهیونگ و همینطور لب زد.
جونگکوک:میگم چشمات سگ داره، چشمات جوریه که هر عاشقی رو فریب بده، چشمات خماره طوری که خود به خود ادم رو به سمت خودش میکشونه و غرق خودش میکنه.( اروم )
تهیونگ که تازه منظور جونگکوک رو فهمیده بود، و از حرفاش خوشش اومده بود، جونگکوک رو بلند کرد و هردو دستش رو دور کمر کوک گزاشت و با نیشخند و خ.مار ل.ب زد.
تهیونگ:یعنی میگی که توهم غرق چشمام شدی و نمیتونی ازش دل بکنی.( خ.مار اروم)
جونگکوک با این حرف تهیونگ به خودش اومد و دستپاچه گفت.
جونگکوک:ن.نه م.منظورم این بود کههه.( خنده ضایع)
تهیونگ:کههه؟( نیشخند)
تا جونگکوک خواست حرفی بزنه گوشیش زنگ خورد.
و از این موقعیت استفاده کرد و از چنگ تهیونگ بیرون اومد.
تهیونگ با خنده نگاش میکرد.
گوشیش رو از جیبش دراورد و نگاهشو به صفحه داد، جیمین بود.
ایکون سبز رو کشید و گوشی رو جواب داد.
جونگکوک:الو جوجه؟
جیمین:پسر کجایی من نیم ساعت حاضرم چرا نمیگی کجا بیام.
جونگکوک نگاهی به ساعت انداخت دید هشت شده.
جونگکوک:اه ببخشید نفهمیدم زمان کی گذشت ولی میام دنبالت.
جیمین:میای دنبالم، مگه خونمون رو بلدی.
جونگکوک:خب لوکیشن بفرست میام.
جیمین:باشه.
جونگکوک گوشی رو قطع کرد و نگاهشو به تهیونگ داد.
مثل هرشب تیپ زده بود.
شلوار راسته ی مشکی همراه با یک پیراهن چهار خونه ی مشکی طوسی، قطعا تیپ دختر کشی بود.
تهیونگ:کی بود.
جونگکوک:ها، کی کی بود.
تهیونگ:اونی که زنگ زده بود.
جونگکوک:اهان همون دوستم که بهت میگفتم بود.
تهیونگ:هوم خب نمیخای بریم.
جونگکوک:بریم ولی من میخام برم دنبال دوستم.
تهیونگ:میخای بری دنبالش.( تعجب )
جونگکوک:اره دیگه.
تهیونگ:مگه قرار دارین، ادرس بده بیاد( حسوده ولی بروی خودش نمیاره)
جونگکوک:هیونگ چه ربطی داره فقط میخام برم دنبالش .
تهیونگ:باشه پس منم میام.
جونگکوک چیی؟ توهم باهام میای( تعجب)
تهیونگ:اره.
جونگکوک باشه ای گفت و هردو پسر رفتن به سمت خونه ی جیمین.
بعد از دقیقه ها جلوی یک خونه ی نسبتن ساده ولی زیبا ایستادن.
جیمین سوار ماشین شد.
تهیونگ رانندگی میکرد جونگکوک هم صندلیه شاگرد نشسته بود و جیمین عقب بود.
جیمین با دیدن تهیونگ تعظیم کرد.
جیمین:سلام اقای وی.
تهیونگ سری تکون داد و روبه کوک گفت.
تهیونگ:رفیقت جیمینه.؟
جونگکوک:اره، خدایی میبینی چه جوجه س، چقدر کیوته( خنده)
جیمین با حرف های جونگکوک خجالت زده شد( الهی بچم خب کوک راست میگه)
ولی تهیونگ داشت از حسودی میترکید، خودشم دلیل این همه واکنش رو نمیدونست.
ادامه دارد.........
- ۱.۷k
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط