{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فصل سوم( شب دردناک )

فصل سوم( شب دردناک )
پارت ۲۳۶


با همان مو های خیس دل شکسته بغض تو گلو خاطرات تلخ و دردناک لحظه پر از غم ... پیراهن مشکی تا زانو .... دردی در میان بدنش می‌گذشت غصه ای در میان قلبش می‌گذشت..... قطرات آب می‌چکید از آن موهای کوتاه .... چه دردی پشت این قطرات آب بود مثل اینکه هر قطره ای از آسمان به زمین می‌بارید..... بدونه هیچ حالی و نبودن حس ... به حالا اینکه فکر می‌کرد این یک کابوس از اتاق با پاهای برهنه به سمته پله ها .... انگار واقعا خدا میخواست امروز آسمان هم با این دختر بی‌زبان غصه بخوره .... از کنار هر آدمی رد میشد و حرف های که می‌شوند براش مهم نبود انگار واقعا هیچی نمی‌شنید فقد یک نفر را میخواست تا آن دختر بی‌سرپناه را زیر پنهان اش ببره با بی حالی و بی اهمیتی قدم برمیداشت فقد این چند کلمه در ذهنش تکرار میشد" چرا باهام این کاری کردی مگه من چیکارت کرده بودم "
.. : وای دختره دیونست
...: اره ببینش تو این هوا با این حالت اومده بیرون
... : نکنه مسته
زنه ای که سنش زیاد بود باز این دختر را گرفت و با زبان خودش گفت
.. : ببینم دخترم تو چت شده
ات کمی با زبان انگلیسی راه داشت ولی حال در حال خودش نبود که خرف بزنه ..‌‌ دست زنه رو پس زد و راهی شد با خودش گفت
" حق با جیمین بود من فقد یک معیوب لال هستم حقه زندگی ندارم "
بدون هیچ معطلی به سمته جاده بزرگ راه رفت ماشین ها با سرعت میرفت و موتر ها بودن نگاه کردن تک تک ماشین ها نگران و بعضی ها هم فوش میدادن صدا رینگ ماشین اصلا براش مهم نبود هیچی براش مهم نبود دیگه میخواست از این زندگی فرار کنه کامیون با بوق های زیادی که میزد و ماشینی مشکی موتر هر سه با بوق های زیادی که میزدن توقع داشتن که این دختر کنار بره ولی...... با هول دادنش و گرفتن گرفتن آغوشش هر دو رو زمین افتادن و راننده کامیون نگاه عصبی در حال راننده گی به دختره انداخت ‌‌‌ ...
حال که دختره رو چمن ها افتاده و مرده که درست روش افتاده بود از روش بلند شد و عصبی مچ دستش را گرفت و از رو زمین بلندش کرد
جیمین: احمق ! داشتی چیکار میکردی ها ‌‌‌ ...
عصبی غرید و دختره جلوش بدونه هیچ حالی به جاده خیره شده بود جیمین هر دو بازو های دختره رو گرفت و به خود نزدیکش کرد عصبی تر داد زد و گفت
جیمین: مگه عقلت رو از دست دادی ها
حال ات از خوابش بیدار شد و به اطراف نگاه کرد با بی‌حالی به سمته جیمین نگاه کرد نم نم باران شروع به باریدن کرد
دیدگاه ها (۷)

فصل سوم ( شب دردناک )پارت ۲۳۷نم نم باران شروع به باریدن کرد ...

فصل سوم ( شب دردناک )پارت ۲۳۸" اسمت چیه "میجی : چوی میجی " م...

فصل سوم ( شب دردناک ) پارت ۲۳۵جیمین باز میجی را محکم گرفت و ...

فصل سوم( شب دردناک )پارت ۲۳۴دختره با شنیدن صدا آشنا سرش را ب...

افسانه‌ی خون و گل قسمت ۲۲: اولین نگاهِ سردجونگ‌کوک چشماش رو ...

عشق پنهانی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط