{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ناخدای عشق

ناخدای عشق
__________________♡ پارت چهارم

_نه
+چرااااا
_چون هنوز کلی کار هست
+مثلا چه کاری کل کشتی تمیز شده
_خوب باشه برو استراحت کن
+چشم ممنون * ذوق زده*
_هی آنقدر خوشحال نشو فقط یک ساعت میخوابی فهمیدی
+چشم ناخدا مرسی
دازای به چویا لبخند زد و اون رفت
چویا متعجب موند که دازای برای اولین بار تو سورتش لبخند زد
+خوب من برم تو اتاقم

ویو چویا
رفتم تو اتاق و خودمو پرت کردم رو تخت انقد خسته بودم که با لباس کار خوابیدم
*بعد از ۶ ساعت *
_پس این پسره کجاست
^^نمیدونم ناخدا
_۶ ساعته که خوابیده اون اجازه ای خاب رو نداره همین الان باید بیدار شه

دازای با لگد در رو باز کرد و چویا از صدای لگد بیدار شد
+چی....چیشده
_چی شده ببین چند ساعت خوابیدی تو *با خشم‌*
+ببخشید من زیاد تو خواب موندم
_ببخشید..ببخشید... همش ببخشید بسه *با داد *
_بلند شو زود باش و دیگه هیچ خوابی تو چشمات نمیبینی
دازای خواست بره که چویا جوابش رو داد:
+یعنی چی این حرفها تو منو نوکر خودت کردی نه همکارت .. همیشه بم سخت میگری همیشه سرم داد میزنی انگار که بازیچت شدم
ولی دیگه نه من خسته شدم

دازای چشماش گرد شد و با خشم داد زد:

_تو واقعا کی هستی که اینجوری با من صحبت میکنی هان
+من کیم من ناکاهارا چویام فهمیدی کیم
دازای در اتاق رو بست و قفل کرد و رفت سمت چویا و ب ا لحن سردی گفت :
_زبونتو بیشتر دراز کنی این بار میبرمش و میزارم کف دستت فهمیدی
چویا ر گرفت و کوبوند رو دیوار
_آخرین بارتون باشه فسقلی فهمیدی و اگر نفهمیدی خودم از این روزگار محوت میکنم

ولش کرد و از اتاق بیرون زد
+احمق اگه این توری خودم باید از این کشتی فرار کنم هر طور شده میرم

ویو دازای

از اتاقش بیرون زدم با خشم زیادم فهمیدم باید تنبيه کنم اما چه طوری ولش کن
که یک نفر صدام کرد
^^ناخدا بفرمایید شام
منم بله ای گفتم و رفتم
^^بفرماید بشینید
دازای رو میز نشست و با شکر خدا غذا شو خرد بقیه هم با دازای شروع به خوردن کردن
دازای همین جوری داشت از شانش لذت می‌برد که دید همه آمدن بجز چویا براش مهم نبود
بعد از غذا دازای بلند شد و تشکر کرد و با سرعت رفت سمت اتاق چویا و محکم در رو کوبید
_این درو باز کن با داد
+برای چی باز کنم ها
_برای این که من میگم
+نمیخام باز کنم
_چرا نیومدی واسه شام ها
+ چون گرسنه نیست
_باشه بدرک همین جا تو اتاق بمون و از گرسنگی بمیر *با داد *
+چرا واست آنقدر غذا خوردنم مهمه
_چی کی گفت برام مهمه
دازای اخم کرد
_باشه من میرم ولی اگر پاتو از این اتاق بزاری میکشمت
دازای رفت و چویا زود زود وسایل خودش رو جمع کرد تا ساعت ۲ شب بزنه بیرون و فرار کنه بره به اون جزیره




ادامه دارد
دیدگاه ها (۵)

ناخدای عشق ___________________♡ویو چویا وسایلمو جمع کردم و س...

ناخدای عشق _________________♡ پارت ۶چویا رفت تو اتاق دازای +...

ناخدای عشق ____________________♡ پارت ۳که یهووو دازای آمد و ...

ناخدای عشق __________________♡ پارت دوم ویو چویا داشتم به اط...

آینه جادویی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط