مان
#ࢪمان√
🌸دختࢪعموۍچآدࢪۍمن!🌸
#به_قلم_بانو ❄️
#قسمت37
#یاس
دراز کشیدم چون کمرم درد می کرد و گفتم:
- یه دفتر بیار.
سریع پاشد و اورد.
چشامو بستم و گفتم:
- بنویس با رفیق های بد نمی گردی! فقط رفیق های مذهبی و خانواده دوست.
گفت:
- نوشتم.
گفتم:
- بنویس وقتی می ریم بیرون یاس و یادم نمی ره.
با ناراحتی گفت:
- نوشتم .
گفتم بنویس:
- دیگه یاس و کتک ش نمی زنم
دیگه یاس و با کمربند سیاه و کبود نمی کنم
سرشو نمی زنم لبه ی تخت
به سلیقه اش احترام می زارم
باهاش جاهای مذهبی می رم و مذهبی می شم
سرش داد نمی کشم
رفیق بازی و کنار می زارم
می برمش بیرون
بهش اهمیت می دم
عین کلفت باهاش رفتار نمی کنم
پاشا بعد کمی گفت:
- نوشتم.
خابالود گفتم:
- حالا بهشون فکر کن ک بعد عمل کنی.
گفت:
- باشه عزیزم بخواب خسته ای.
چشامو باز کردم و گفتم:
- درد دارم.
پاشا سرشو بین دستاش گرفت و گفت:
- بریم دکتر؟
زدم زیر گریه و گفتم:
- دردم میاد بلند شم.
پاشا گوشی شو برداشت و بدون اینکه بهم نگاه کنه رفت بیرون.
بعد چند دقیقه اومد داخل و با سر پایین گفت:
- زنگ زدم دکتر داره میاد یکم تحمل کن.
سری تکون دادم و سعی کردم با گاز گرفتن لبم دردمو کنترل کنم.
تکون می خوردم جای زخم ها می سوخت.
انقدر دراز کشیده بودم می ترسیدم زخم بستر هم بگیرم!
نماز هامم که همه نشسته یا دراز کشیده می خوندم و دلم حسابی برای رکوع وسجده هام مقابل الله تنگ شده بود.
گلزار شهدا شده بود رویا برام و دعا می کردم زود تر خوب بشم و باز برم کنار مزار شهدا تا صبح بشینم و درد و دل کنم.
ولی جای کمربند روی گونه ام ازارم می داد و همه یه طوری با ترحم نگاهم می کردن.
دستت بشکنه پاشا.
گریه ام شدید تر شد و پاشا همون دم در رو زمین نشست و با درموندگی نگاهم کرد.
یهو بلند شد با خشم و سمت در رفت.
جیغ زدم:
- کجا داری می ری دارم می میرم از درد.
مشتی توی دیوار کوبید که قلبم اومد تو دهنم و غرید:
- برم اون حروم زاده رو بزنم تا شاید یکم از دردام کم کنه!
با هق هق گفتم:
- اون تو زندانه می خوای بری شر به پا کنی توهم بگیرن؟
از شدت خشم صدای نفس هاش کل اتاق و پر کرده بود و داد کشید:
- چیکاررررر کنم پس بشینم زجر کشیدن عزیز ترین فرد زندگی مو ببینم؟
منم مثل خودش جیغ کشیدم:
- داد نزن سرم می ترسم.
کنارم رو تخت نشست و دستمو توی دستش گرفت و گفت:
- غلط کردم تو اروم باش دورت بگردم اروم باش الان دکتر میاد.
چشامو با درد بستم که بلاخره دکتر رسید.
🌸دختࢪعموۍچآدࢪۍمن!🌸
#به_قلم_بانو ❄️
#قسمت37
#یاس
دراز کشیدم چون کمرم درد می کرد و گفتم:
- یه دفتر بیار.
سریع پاشد و اورد.
چشامو بستم و گفتم:
- بنویس با رفیق های بد نمی گردی! فقط رفیق های مذهبی و خانواده دوست.
گفت:
- نوشتم.
گفتم:
- بنویس وقتی می ریم بیرون یاس و یادم نمی ره.
با ناراحتی گفت:
- نوشتم .
گفتم بنویس:
- دیگه یاس و کتک ش نمی زنم
دیگه یاس و با کمربند سیاه و کبود نمی کنم
سرشو نمی زنم لبه ی تخت
به سلیقه اش احترام می زارم
باهاش جاهای مذهبی می رم و مذهبی می شم
سرش داد نمی کشم
رفیق بازی و کنار می زارم
می برمش بیرون
بهش اهمیت می دم
عین کلفت باهاش رفتار نمی کنم
پاشا بعد کمی گفت:
- نوشتم.
خابالود گفتم:
- حالا بهشون فکر کن ک بعد عمل کنی.
گفت:
- باشه عزیزم بخواب خسته ای.
چشامو باز کردم و گفتم:
- درد دارم.
پاشا سرشو بین دستاش گرفت و گفت:
- بریم دکتر؟
زدم زیر گریه و گفتم:
- دردم میاد بلند شم.
پاشا گوشی شو برداشت و بدون اینکه بهم نگاه کنه رفت بیرون.
بعد چند دقیقه اومد داخل و با سر پایین گفت:
- زنگ زدم دکتر داره میاد یکم تحمل کن.
سری تکون دادم و سعی کردم با گاز گرفتن لبم دردمو کنترل کنم.
تکون می خوردم جای زخم ها می سوخت.
انقدر دراز کشیده بودم می ترسیدم زخم بستر هم بگیرم!
نماز هامم که همه نشسته یا دراز کشیده می خوندم و دلم حسابی برای رکوع وسجده هام مقابل الله تنگ شده بود.
گلزار شهدا شده بود رویا برام و دعا می کردم زود تر خوب بشم و باز برم کنار مزار شهدا تا صبح بشینم و درد و دل کنم.
ولی جای کمربند روی گونه ام ازارم می داد و همه یه طوری با ترحم نگاهم می کردن.
دستت بشکنه پاشا.
گریه ام شدید تر شد و پاشا همون دم در رو زمین نشست و با درموندگی نگاهم کرد.
یهو بلند شد با خشم و سمت در رفت.
جیغ زدم:
- کجا داری می ری دارم می میرم از درد.
مشتی توی دیوار کوبید که قلبم اومد تو دهنم و غرید:
- برم اون حروم زاده رو بزنم تا شاید یکم از دردام کم کنه!
با هق هق گفتم:
- اون تو زندانه می خوای بری شر به پا کنی توهم بگیرن؟
از شدت خشم صدای نفس هاش کل اتاق و پر کرده بود و داد کشید:
- چیکاررررر کنم پس بشینم زجر کشیدن عزیز ترین فرد زندگی مو ببینم؟
منم مثل خودش جیغ کشیدم:
- داد نزن سرم می ترسم.
کنارم رو تخت نشست و دستمو توی دستش گرفت و گفت:
- غلط کردم تو اروم باش دورت بگردم اروم باش الان دکتر میاد.
چشامو با درد بستم که بلاخره دکتر رسید.
- ۹۱
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط