{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مان

#ࢪمان
       🌸دختࢪ‌عموۍ‌چآدࢪۍمن‌!🌸
#به_قلم_بانو ❄️
#قسمت35
#یاس

بعد شنیدن حرفام قاضی گفت:
- اون اقایی که فوتشاپ کرده عکس ها رو کجاست؟
پاشا سر به زیر گفت:
- شکایت کردیم حکم شلاق بریدن براش و حکم ش رو کشید! و الان حبسه اقای قاضی!
قاضی گفت:
- شما واقعا وقتی خانوم تون حجاب نداشته و اون فرد چشم چرونی می خواسته بکنه هیچی بهش نگفتید و به جاش به خانوم تون هم کشیده زدید؟
پاشا با مکث گفت:
- بعد رفتن خانوم با اون فرد حسابی دعوا کردم و به مشت و لگد کشید کارمون و من شرمنده خانومم.
قاضی سری به نشونه تاسف تکون داد و گفت:
- و وقتی هم عکس ها به دستتون رسید بی تحقیق این بلا رو سر خانوم تون اوردین؟
پاشا نگاهی بهم انداخت و گفت:
- من پشیمونم اقای قاضی من خیلی دوسش دارم و روش حساسم وقتی اون عکس ها رو دیدم حقیقتا دیونه شدم و خون به مغزم نرسید و نفهمیدم چی شد! اقای قاضی من نمی خوام از زن م جدا شم نمی تونم ازش دل بکنم خامی کردم جوونی کردم شرمنده اشم حتا دیگه نمی زارم خم به ابروش بیاد فقط با من برگرده سر خونه زندگی مون هر کاری بگه من انجام می دم فقط برگرده سر خونه زندگی مون!
قاضی گفت:
- توی این شرایط قانون می گه زوجین باید 6 ماه باهم زندگی کنن اگر به توافق رسیدن که خداروشکر اگر هم نه و دوباره روی شما دست بلند کرد خانوم می تونید طلاق تونو بگیرید!
پایان دادگاه.
شش ماه؟
ناباور به ساشا نگاه کردم.
مطمعنم می دونست که اخرش اینه چون تعجبی نکرد اصلا!
پاشا زود سمتم اومد و گفت:
- یاس بریم خونه؟ حالت بد می شه زیاد سر پا باشی!
ساشا از کنارم رد شد و اروم گفت:
- این اخرین بار رو هم.بهش فرصت بده.
و خداحافظ ی کرد و رفت.
حکم قاضی بود و چاره ای نداشتم!
پاشا رو کنار زرم و خودم اروم اروم راه افتادم سمت ماشین پاشا که زود تر درو برام باز کرد و
دیدگاه ها (۰)

#ࢪمان√       🌸دختࢪ‌عموۍ‌‌چآدࢪۍمن‌!🌸#به_قلم_بانو ❄️#قسمت36#یا...

#ࢪمان√       🌸دختࢪ‌عموۍ‌‌چآدࢪۍمن‌!🌸#به_قلم_بانو ❄️#قسمت37#یا...

#ࢪمان√       🌸دختࢪ‌عموۍ‌چآدࢪۍمن‌!🌸#به_قلم_بانو ❄️#قسمت34#یاس...

#ࢪمان√       🌸دختࢪ‌عموۍ‌چآدࢪۍمن‌!🌸#به_قلم_بانو ❄️#قسمت33#یاس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط