مان
#ࢪمان√
🌸دختࢪعموۍچآدࢪۍمن!🌸
#به_قلم_بانو ❄️
#قسمت36
#یاس
نشستم و از درد لب مو گاز گرفتم.
حالا فقط مونده بود کاری کنه دست از پا خطا کنه تا طلاق مو بگیرم!
ماشین و دور زد و گفت:
- برات یه سوپرایز دارم .
نگاهی بهش انداختم.
نگاهشو به چهره پر از دردم دوخت و گفت:
- یکم تحمل کن زود می رسیم کلی استراحت کنی قربونت برم.
خم شد و دکمه صندلی رو زد خابوندش.
حالا بهتر بود و تحمل درد و جای کمربند ها اسون تر.
چشامو بستم حسابی خسته شده بودم!
بعد سه هفته از خوابیدن و درد کشیدن توی بیمارستان تازه بلند شده بودم و این همه توی دادگاه سر پا بودم و معلوم بود بهم فشار می یاد.
سرم فقط بهتر شده بود و بدتر از همه مچ دستم بود که ابی چیزی بهش می خورد زود درد می گرفت!
کم مونده بود رگ م زده بشه!
ماشین وایساد و گفت:
- رسیدیم عزیزم وایسا بیام کمکت.
واقعا به کمک نیاز داشتم.
در سمت منو باز کرد و دستمو گرفت کمک کرد پیاده بشم!
بی رمق نگاهی به جلوم انداختم که با دیرن خونه روبروم شکه شدم.
همون خونه ای بود که پسندیده بودم.
ناباور به پاشا نگاه کردم که لبخند زد و گفت:
- با کلی بدبختی دوباره خریدمش اخه یکی خریده بودش و با کلی التماس ازش خریدمش!
درو باز کرد و وارد حیاط شدیم.
همه جا اب و جارو کشیده بود و حوز پر از ماهی.
حتا خونه رو کامل رنگ زده بود و نماش از قبل صد برابر بهتر شده بود.
نمای چوبی جلوی در ها با اسپند و دعا های قشنگ تزعین شده بود.
جلوی در ها یه میز چوبی کوچیک و متوسط و بزرگ بود و که سه تا سنگ تزعینی که روشون دعا نوشته بود با نما چیده شده بودند.
وارد خونه شدیم!
تمام وسایلی که انتخاب من بود توی خونه چیده شده بودن به اضافه کلی عکس شهدا و امام خمینی و رهبر که سر تا سر خونه با حالت و نمای زیبایی توی دیوار زده بودن.
دقیقا فضای مذهبی که عاشقش بودم.
مهو تماشای اطراف بودم که پاشا سمت اتاق مون بردم و درو باز کرد.
کل اطراف و با عکس های عروسی مون و عکس های من که نمی دونم از کجا گیر اورده بود پر کرده بود.
یه طرف عکس های من
یه طرف عکس های اون
وسط این عکس ها عکس های عروسی مون!
روی تخت خابوندم و یه بالشت پشت کمرم گذاشت و گفت:
- خوبی؟
سری تکون دادم و باز به اطراف نگاه کردم.
نشست رو تخت پایین پاهام و گفت:
- کلی زحمت کشیدم برای اینجا تا فقط یه لبخند روی لب ت بیاد!من خیلی دوست دارم خیلی! فقط نمی دونم چه رفتاری باید باهات داشته باشم! ممنون می شم یادم بدی!
🌸دختࢪعموۍچآدࢪۍمن!🌸
#به_قلم_بانو ❄️
#قسمت36
#یاس
نشستم و از درد لب مو گاز گرفتم.
حالا فقط مونده بود کاری کنه دست از پا خطا کنه تا طلاق مو بگیرم!
ماشین و دور زد و گفت:
- برات یه سوپرایز دارم .
نگاهی بهش انداختم.
نگاهشو به چهره پر از دردم دوخت و گفت:
- یکم تحمل کن زود می رسیم کلی استراحت کنی قربونت برم.
خم شد و دکمه صندلی رو زد خابوندش.
حالا بهتر بود و تحمل درد و جای کمربند ها اسون تر.
چشامو بستم حسابی خسته شده بودم!
بعد سه هفته از خوابیدن و درد کشیدن توی بیمارستان تازه بلند شده بودم و این همه توی دادگاه سر پا بودم و معلوم بود بهم فشار می یاد.
سرم فقط بهتر شده بود و بدتر از همه مچ دستم بود که ابی چیزی بهش می خورد زود درد می گرفت!
کم مونده بود رگ م زده بشه!
ماشین وایساد و گفت:
- رسیدیم عزیزم وایسا بیام کمکت.
واقعا به کمک نیاز داشتم.
در سمت منو باز کرد و دستمو گرفت کمک کرد پیاده بشم!
بی رمق نگاهی به جلوم انداختم که با دیرن خونه روبروم شکه شدم.
همون خونه ای بود که پسندیده بودم.
ناباور به پاشا نگاه کردم که لبخند زد و گفت:
- با کلی بدبختی دوباره خریدمش اخه یکی خریده بودش و با کلی التماس ازش خریدمش!
درو باز کرد و وارد حیاط شدیم.
همه جا اب و جارو کشیده بود و حوز پر از ماهی.
حتا خونه رو کامل رنگ زده بود و نماش از قبل صد برابر بهتر شده بود.
نمای چوبی جلوی در ها با اسپند و دعا های قشنگ تزعین شده بود.
جلوی در ها یه میز چوبی کوچیک و متوسط و بزرگ بود و که سه تا سنگ تزعینی که روشون دعا نوشته بود با نما چیده شده بودند.
وارد خونه شدیم!
تمام وسایلی که انتخاب من بود توی خونه چیده شده بودن به اضافه کلی عکس شهدا و امام خمینی و رهبر که سر تا سر خونه با حالت و نمای زیبایی توی دیوار زده بودن.
دقیقا فضای مذهبی که عاشقش بودم.
مهو تماشای اطراف بودم که پاشا سمت اتاق مون بردم و درو باز کرد.
کل اطراف و با عکس های عروسی مون و عکس های من که نمی دونم از کجا گیر اورده بود پر کرده بود.
یه طرف عکس های من
یه طرف عکس های اون
وسط این عکس ها عکس های عروسی مون!
روی تخت خابوندم و یه بالشت پشت کمرم گذاشت و گفت:
- خوبی؟
سری تکون دادم و باز به اطراف نگاه کردم.
نشست رو تخت پایین پاهام و گفت:
- کلی زحمت کشیدم برای اینجا تا فقط یه لبخند روی لب ت بیاد!من خیلی دوست دارم خیلی! فقط نمی دونم چه رفتاری باید باهات داشته باشم! ممنون می شم یادم بدی!
- ۶۵
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط