He still loves me...
part¹
تنها صدایی که تو گوشه دخترک دلشکسته میرسید صدای شُر شُرِ آب بود.
برای دقایقی سرش رو زیر آب برد.
میخواست همه چی رو فراموش کنه.
این که کی بوده براش.
و حتی اون براش کی بوده.
اما نمیشد.
نمیشد که بشه.
هر کار باعث تازه شدن اسمش میشد.
اسم نَحسِ کسی که زمانی همه وجودش را فرا گرفته بود یا شاید بهتر باشد بگیم...
«بِهتَرین دوست»... که تمام ذهنش را به درگیری ابدی محکوم نمود.
اشکی به چشم دختر نیامد...
فریادی گلویش را پُر نکرد.
تمام زخم هایش را با بد و بیرا مانند سیلی ای از نفرت در صورتش نزد.
فقط سکوت کرد.
فقط مُدارا کرد.
اما آنی که مثلاً بِهتَرین دوستَش بود؟
او فقط ازش دور تر میشد.
تمام قول هایش را زیر پا گذاشت.
قولهایی که زمانی تمام زندگی دخترک بود.
حرف هایی که دلیل زیستن دخترک بود.
برخلاف دختر او با بیرحمیِ تمام سخنانش را مانند تیری سمی در قلب دختر نشانه گرفت و به دردناک ترین شکل ممکن فرو برد.
هیچ احساسی دیگر در چشمانش نبود که دختر را دلخوش کند.
دلخوش به چه چیزش؟
به اینکه حداقل یک نفر در انتظارش است.
یک نفر آینده اش را با دختر روشن میسازد.
و از بین میلیارد ها انسان آن یک نفر است که به طور خاص دوستش دارد.
اما همه این دل بستن ها خیالی باطل بود.
چندین سال تلاشش را کرد تا بتواند برش گرداند.
اما هر لحظه دورتر و دورتر میشد.
دختر بارها سعی کرد با حرف ها، نگاه ها، زخم های روی تنش، لب خشک و ترک خورده و کنده شده اش، گودی زیر چشم هایش و.... حتی بیماری های گاه به گاهش که دست از سرش بر نمیداشتند به پسر بی رحم بفهامند که نباید اینکار را با خودشان بکند، نباید همه چیز را نابود کند...
اما کو گوش شنوآ؟
هر وقت میخواست با او کمی از گذشته شیرین اما تلخی که الان از خود به جآ گذاشته بود سخن بگویید پسر یا فرار میکرد یا بی اعتنایی و یا از دوست های جدیدی که به دختر ترجیح داده بود.
هیچوقت متوجه جسم و روح زخمی دخترک نشد.
شاید هم نمیخواست که متوجه شود.
اما چه کسی میتوانست بیشتر از دخترک سیاه بخت پسر را دوست بدارد و مانند خدایی که در آسمانها و زمین مانندی ندارد بپرستد و به ستایش ابدی بپردازد؟
قطعا هیچکس.
فقط دختر بود که میتوانست بیشترین عشق را به او بدهد.
حتی دوستانش هم توانایی دادن آن عشقی که دختر به پای سالها دوستی ریخت هم نداشتند.
دخترک بارها جلوی پسرک بی رحم اشک ریخت و به سختی بخشی از احساسات تَرَک خورده اش را به زبان آورد.
اما پسر فقط نگاهش کرد و برای باره بی نهایت دخترک را به لبه پرتگاه نزدیک تر کرد که دختر در تقلا بود که خودش را نجات دهد اما پسر محکم تر و بی رحم تر دختر را هل میداد.
هر زمان که دخترک از بخت بدش با پسر به سخن میپرداخت پسر فقط با بی احساسی گوش میداد.
دیگر مثل گذشته دلداری اش نمیداد و آغوش پر محبتش را به دختر تقدیم نمیکرد.
تنها سکوتی بی رحمانه را نثار میکرد.
شاید هم فقط داشت تظاهر به نشنیدن میکرد.
شاید دهانش میتوانست دروغ هایی چون آن به زبان آورد...
اما چشمانش...
چشمانش بدون هیچ احساسی بود.
دیگر هیچ برق خاصی درونش نبود.
و از آنجا میتوانست بفهمد که چشمانش حرف اصلی را میزنند....
دخترک همیشه... همیشه دوست بود نه بهترین دوست،
همیشه گزینه بود نه یک انتخاب،
همیشه باید کسی میبود که باید تلاش کند نه کسی که کافیست،
همیشه فقط یک عکاس بود نه اونی که از او عکس گرفته میشود..
چشمان پسر باز بود اما دختر را که درحال جان دادن بود نمیدید.
زبانش میچرخید اما از دختر سخن نمیگفت.
گوش هایش میشنیدند اما به التماس های دختر گوش نمیدادند.
دست هایش سرٍ جایشان بود اما در دستان زخمیه دختر نبودند.
تنش زنده بود اما در آغوش از هم شکسته دختر نبود.
و بدترین دردش این بود که آیا باید فقط منتظر برگشت پسر باشد یا باید فراموشش کند؟
.
.
.
ادامه دارد...
𝑾𝒚𝒍𝒅𝒆𝒓_𝑰𝒂𝒏★
لایک:50
کامنت10
فالو:10
بازنشر:10
(حمایتا خیلی کم شدع..)
تنها صدایی که تو گوشه دخترک دلشکسته میرسید صدای شُر شُرِ آب بود.
برای دقایقی سرش رو زیر آب برد.
میخواست همه چی رو فراموش کنه.
این که کی بوده براش.
و حتی اون براش کی بوده.
اما نمیشد.
نمیشد که بشه.
هر کار باعث تازه شدن اسمش میشد.
اسم نَحسِ کسی که زمانی همه وجودش را فرا گرفته بود یا شاید بهتر باشد بگیم...
«بِهتَرین دوست»... که تمام ذهنش را به درگیری ابدی محکوم نمود.
اشکی به چشم دختر نیامد...
فریادی گلویش را پُر نکرد.
تمام زخم هایش را با بد و بیرا مانند سیلی ای از نفرت در صورتش نزد.
فقط سکوت کرد.
فقط مُدارا کرد.
اما آنی که مثلاً بِهتَرین دوستَش بود؟
او فقط ازش دور تر میشد.
تمام قول هایش را زیر پا گذاشت.
قولهایی که زمانی تمام زندگی دخترک بود.
حرف هایی که دلیل زیستن دخترک بود.
برخلاف دختر او با بیرحمیِ تمام سخنانش را مانند تیری سمی در قلب دختر نشانه گرفت و به دردناک ترین شکل ممکن فرو برد.
هیچ احساسی دیگر در چشمانش نبود که دختر را دلخوش کند.
دلخوش به چه چیزش؟
به اینکه حداقل یک نفر در انتظارش است.
یک نفر آینده اش را با دختر روشن میسازد.
و از بین میلیارد ها انسان آن یک نفر است که به طور خاص دوستش دارد.
اما همه این دل بستن ها خیالی باطل بود.
چندین سال تلاشش را کرد تا بتواند برش گرداند.
اما هر لحظه دورتر و دورتر میشد.
دختر بارها سعی کرد با حرف ها، نگاه ها، زخم های روی تنش، لب خشک و ترک خورده و کنده شده اش، گودی زیر چشم هایش و.... حتی بیماری های گاه به گاهش که دست از سرش بر نمیداشتند به پسر بی رحم بفهامند که نباید اینکار را با خودشان بکند، نباید همه چیز را نابود کند...
اما کو گوش شنوآ؟
هر وقت میخواست با او کمی از گذشته شیرین اما تلخی که الان از خود به جآ گذاشته بود سخن بگویید پسر یا فرار میکرد یا بی اعتنایی و یا از دوست های جدیدی که به دختر ترجیح داده بود.
هیچوقت متوجه جسم و روح زخمی دخترک نشد.
شاید هم نمیخواست که متوجه شود.
اما چه کسی میتوانست بیشتر از دخترک سیاه بخت پسر را دوست بدارد و مانند خدایی که در آسمانها و زمین مانندی ندارد بپرستد و به ستایش ابدی بپردازد؟
قطعا هیچکس.
فقط دختر بود که میتوانست بیشترین عشق را به او بدهد.
حتی دوستانش هم توانایی دادن آن عشقی که دختر به پای سالها دوستی ریخت هم نداشتند.
دخترک بارها جلوی پسرک بی رحم اشک ریخت و به سختی بخشی از احساسات تَرَک خورده اش را به زبان آورد.
اما پسر فقط نگاهش کرد و برای باره بی نهایت دخترک را به لبه پرتگاه نزدیک تر کرد که دختر در تقلا بود که خودش را نجات دهد اما پسر محکم تر و بی رحم تر دختر را هل میداد.
هر زمان که دخترک از بخت بدش با پسر به سخن میپرداخت پسر فقط با بی احساسی گوش میداد.
دیگر مثل گذشته دلداری اش نمیداد و آغوش پر محبتش را به دختر تقدیم نمیکرد.
تنها سکوتی بی رحمانه را نثار میکرد.
شاید هم فقط داشت تظاهر به نشنیدن میکرد.
شاید دهانش میتوانست دروغ هایی چون آن به زبان آورد...
اما چشمانش...
چشمانش بدون هیچ احساسی بود.
دیگر هیچ برق خاصی درونش نبود.
و از آنجا میتوانست بفهمد که چشمانش حرف اصلی را میزنند....
دخترک همیشه... همیشه دوست بود نه بهترین دوست،
همیشه گزینه بود نه یک انتخاب،
همیشه باید کسی میبود که باید تلاش کند نه کسی که کافیست،
همیشه فقط یک عکاس بود نه اونی که از او عکس گرفته میشود..
چشمان پسر باز بود اما دختر را که درحال جان دادن بود نمیدید.
زبانش میچرخید اما از دختر سخن نمیگفت.
گوش هایش میشنیدند اما به التماس های دختر گوش نمیدادند.
دست هایش سرٍ جایشان بود اما در دستان زخمیه دختر نبودند.
تنش زنده بود اما در آغوش از هم شکسته دختر نبود.
و بدترین دردش این بود که آیا باید فقط منتظر برگشت پسر باشد یا باید فراموشش کند؟
.
.
.
ادامه دارد...
𝑾𝒚𝒍𝒅𝒆𝒓_𝑰𝒂𝒏★
لایک:50
کامنت10
فالو:10
بازنشر:10
(حمایتا خیلی کم شدع..)
- ۷.۱k
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط