سناریوی
سناریوی ۱
قسمت ۶
دوست دارم .....
ا/ت " بابت حرفی که تو مغازه زدم عذر میخوام
[با لحنی خجالت آور](و در حالی که قرمز شوده بودم)
با کوگو گفت "
[دلم میخواد بخندم ولی الان وقتش نیست]
هِه میبینمت نفله
میخواستم یه چیزی بگم اما گفت
با حرفات دیگه سر منو درد نیارم نفله خدافظ😏💢
چند دقیقه بعد...
رفتم توی خونه چراغ ها رو روشن کردم و خونه خالی خالی بود و توی سکوت غرق بود .....
رفتم توی اتاق و بریدم روی تختم و بی هوش شودم [از خستگی]...........
فردا
خمیازه * وای خدا دیشب ساعت چند خوابیدم ؟؟
خیلی خستم بود ......
میرم تا دست و صورتم رو بشورم که چشمم به نامه رویه میز اوفتاد برشداشتم و خواندمش توش نوشته بود"
سلام دخترم
من و پدرت امروز یه کار خیلی مهم برامون بیش اومد و ساعت ۵ صبح رفتیم و امشب دیر میام دوست داریم خدافظ بوسسسسس مامان💋
*یه آههههههههه کشیدم* و گفتم " شما کی کار مهم نداشتین
و نامه رو گذاشتم سر جاش و خیلی کوچک نوشتم "
باش دوستون دارم خدااااااا حاف😮💨😘
رفتم دست و صورتم رو شستم و با حوصله خشک کردم نگاه به ساعت کردم دیدم ۷ من باید ۸ مدرسه باشم لباسام و کفشام رو پوشیدم و زرم بیرون همه اینا ۱۵ دقیقه طول کشید یعنی ساعت ۸ ربع بود ....
چند دقیقه بعد.....
رسیدم یو ای و رفتم نشستم سر کلاس ج...جفت...با.. باکوگو
تا خواستم چیزی بگم بهش معلم اومد
و شروع کرد به درس دادن منم هم هواسم رو جمع درس کردم ولی یه لحظه برگشتم و نگاش کردم نمیدونم چرا قلبم تند تر میزد و یه حس ترس نه استرس نمیدونم واقعا نمیدونم......
توی همین فکر را بودم و سرم هم سمت باکوگو ولی رو به پایین بود شنیدم استاد آیزاوا داره صدام میزنه و میگه" خانم ا/ت حواست کجاست؟ ؟؟
گفتم " ب..بخشید استا آیزاوا تو فکر بودم
گفت "حواست به درس باشه.......
گفتم " ب..بله
ادامه درس ..........
زنگ خورد *
وسایلم رو جمع کردم و میخواستم برم بیرون
که یکی صدام زد " سلام ا/ت
روم رو برگردوند دیدم یاارز بود
گفتم " سلام خوبی یارز
گفت "ممنون خوبم یادته گفت با میخوای حرکت نشونم بدی ؟
گفتم " آره آره خب پس بریم تو حیاط
یه لحظه احساس کردم یکی نگام میکنه روم رو بر گردوندم دیدم باکوگو زل زده به من 😳
همه اتفاقات دیشب از جلوی چشمم گذشت
باکوگو تا دید منم دارم نگاش میکنم اصبانی شد و روش رو برگردوند 💢💢
انگار تقسیر من بو که اصبانی شده با خودم
گفتم " وات ..... این چشه ؟؟ از رفتارش نمیدونم چرا عصبی شدم
یاارز " خوبی ؟؟ بریم؟؟؟ اولوووو ا/ت کجایی؟ :/
ادامه داره
قسمت ۶
دوست دارم .....
ا/ت " بابت حرفی که تو مغازه زدم عذر میخوام
[با لحنی خجالت آور](و در حالی که قرمز شوده بودم)
با کوگو گفت "
[دلم میخواد بخندم ولی الان وقتش نیست]
هِه میبینمت نفله
میخواستم یه چیزی بگم اما گفت
با حرفات دیگه سر منو درد نیارم نفله خدافظ😏💢
چند دقیقه بعد...
رفتم توی خونه چراغ ها رو روشن کردم و خونه خالی خالی بود و توی سکوت غرق بود .....
رفتم توی اتاق و بریدم روی تختم و بی هوش شودم [از خستگی]...........
فردا
خمیازه * وای خدا دیشب ساعت چند خوابیدم ؟؟
خیلی خستم بود ......
میرم تا دست و صورتم رو بشورم که چشمم به نامه رویه میز اوفتاد برشداشتم و خواندمش توش نوشته بود"
سلام دخترم
من و پدرت امروز یه کار خیلی مهم برامون بیش اومد و ساعت ۵ صبح رفتیم و امشب دیر میام دوست داریم خدافظ بوسسسسس مامان💋
*یه آههههههههه کشیدم* و گفتم " شما کی کار مهم نداشتین
و نامه رو گذاشتم سر جاش و خیلی کوچک نوشتم "
باش دوستون دارم خدااااااا حاف😮💨😘
رفتم دست و صورتم رو شستم و با حوصله خشک کردم نگاه به ساعت کردم دیدم ۷ من باید ۸ مدرسه باشم لباسام و کفشام رو پوشیدم و زرم بیرون همه اینا ۱۵ دقیقه طول کشید یعنی ساعت ۸ ربع بود ....
چند دقیقه بعد.....
رسیدم یو ای و رفتم نشستم سر کلاس ج...جفت...با.. باکوگو
تا خواستم چیزی بگم بهش معلم اومد
و شروع کرد به درس دادن منم هم هواسم رو جمع درس کردم ولی یه لحظه برگشتم و نگاش کردم نمیدونم چرا قلبم تند تر میزد و یه حس ترس نه استرس نمیدونم واقعا نمیدونم......
توی همین فکر را بودم و سرم هم سمت باکوگو ولی رو به پایین بود شنیدم استاد آیزاوا داره صدام میزنه و میگه" خانم ا/ت حواست کجاست؟ ؟؟
گفتم " ب..بخشید استا آیزاوا تو فکر بودم
گفت "حواست به درس باشه.......
گفتم " ب..بله
ادامه درس ..........
زنگ خورد *
وسایلم رو جمع کردم و میخواستم برم بیرون
که یکی صدام زد " سلام ا/ت
روم رو برگردوند دیدم یاارز بود
گفتم " سلام خوبی یارز
گفت "ممنون خوبم یادته گفت با میخوای حرکت نشونم بدی ؟
گفتم " آره آره خب پس بریم تو حیاط
یه لحظه احساس کردم یکی نگام میکنه روم رو بر گردوندم دیدم باکوگو زل زده به من 😳
همه اتفاقات دیشب از جلوی چشمم گذشت
باکوگو تا دید منم دارم نگاش میکنم اصبانی شد و روش رو برگردوند 💢💢
انگار تقسیر من بو که اصبانی شده با خودم
گفتم " وات ..... این چشه ؟؟ از رفتارش نمیدونم چرا عصبی شدم
یاارز " خوبی ؟؟ بریم؟؟؟ اولوووو ا/ت کجایی؟ :/
ادامه داره
- ۳.۵k
- ۱۸ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط