سناریوی شماره
سناریوی شماره ۱
قسمت هشتم
هیچی نگفت و با عصبانیت رفت ......
از زبون باکوگو
* زنگ خورد *
سر کلاس نشسته بودم و منتظر یومی بودم
اندر ذهن باکوگو "
به اون نفله بگم بیاد با هم بریم نههههه........چرااااا بگم
*در همین فکر ها بود که *
اونی که درس میداد اومد دیدم هنوز اون نفله نیومده
یعنی چی شد به من چه بابا..... صبر کن نکنه حالش بد شده نه اصلا به من چه ...... اگه...
داشتم اینا رو با خودم تکرار میکردم که اون مرده کی بود آیزو آیزاوا آره آیزاوا بود گفت " یومی کجات؟
خب خوب شد الان منو میفرسه دنبالش
*آیزاوا هر کاری داشته باشه به باکوگو میگه چون میدونه از این کار بدش میاد *
[نویسنده" خووووو چرااا اذیتش میکنیییی هاااااا ]
ولی .....
اون دختره که دوست اون نفله بود پاشود و گفت "
[[نويسنده "میدونی دیگه چرا بگم دوباره هاااا]]
تا این حرف رو شنیدم شکه شودم ولی به روی خودم نیوردم ولی استرس ولم نمیکرد
یعنی چش شده چرا این چطوری شد چرا من پیش نبودم چرا به من نگفتم میخوام برم پیشش ولی نمیشه خدااااااا چکار کنم
توی این فکر ها بودم که
کیریشیما از پشت میزنه بهم بدون این که اجازه بدم حرفی بزنه گفتم "
چتهههههههههه نفلهههههههههه چراااااااااا منو دو دقیقه ول نمی کنییییییییی هااااااااااا [با داد]
کیریشیما که انگار از شدت این حرکت باکوگو خشکش
زده بود گفت " استاد.....آ...آیزاوا.....گ...گفت....ب..ب.ریم...تو..ح..حیاط...ولی...ت.و.....طو....ف..فکر...بودی...همه رفتن....تو حیاط...ف.ف.فقط من....تو....د...دا...داخلیم
باکوگو گفت" پس مَرَز داری زود تر نمی گیییییییی هاااا
کیریشیما حرفی نزد و رفت
[نویسنده" بد بخت میدونستم اگه حرف بزنه میمیره ]
وسایلم رو جمع کردم و رفتم طو حیاط با خودم گفتم یاارز میدونه اون نفله چش میرم از اون میپرسم
هوی اون نفله چش بود؟ ؟
یاارز" تو کلاس حالش بد شد ...
(نويسنده "میدونی دیگه.....)
هیچی نگفتم و رفتم
چی پس طو کلاس حالش بد شد دیدم تو خودش بود چرا بهش نگفتم چته چرا به من نگفت[با اصبانیت]
زنگ که خور.....
میرم پیش تا ببینم چطور نکنه حالش خیلی بد باشه...
در همین هین یومی
خواب......
کم کم داره پا میشه
چی شد ساعت چنده من کجام ؟؟؟
(همه چیز یادش اومد)
هاااا حالا فهمیدم.....
پرستار نبضم رو میگیره و میگه" آره خوبه حالت خوب شده ولی حواست باشه اگه به موقع نمی اومدی پیش من ممکن بود بی هوشی یا فلجی کوتاه مدت بگیری
پس حواست باشه خب ....
سرم رو به نشانه قبولی تکن دادم
کمی بعد زنگ خورد
خودم رو مرتب کردم و میخواستم برم تو کلاس که وسایلم ور دارم
که به صحنه عجیبی بر خوردم.......
ادامه دارد..........
نویسنده " هه جای خوبش بود نه 😏
خدافظ تا وقتی دوازده تایی شدیممممم
قسمت هشتم
هیچی نگفت و با عصبانیت رفت ......
از زبون باکوگو
* زنگ خورد *
سر کلاس نشسته بودم و منتظر یومی بودم
اندر ذهن باکوگو "
به اون نفله بگم بیاد با هم بریم نههههه........چرااااا بگم
*در همین فکر ها بود که *
اونی که درس میداد اومد دیدم هنوز اون نفله نیومده
یعنی چی شد به من چه بابا..... صبر کن نکنه حالش بد شده نه اصلا به من چه ...... اگه...
داشتم اینا رو با خودم تکرار میکردم که اون مرده کی بود آیزو آیزاوا آره آیزاوا بود گفت " یومی کجات؟
خب خوب شد الان منو میفرسه دنبالش
*آیزاوا هر کاری داشته باشه به باکوگو میگه چون میدونه از این کار بدش میاد *
[نویسنده" خووووو چرااا اذیتش میکنیییی هاااااا ]
ولی .....
اون دختره که دوست اون نفله بود پاشود و گفت "
[[نويسنده "میدونی دیگه چرا بگم دوباره هاااا]]
تا این حرف رو شنیدم شکه شودم ولی به روی خودم نیوردم ولی استرس ولم نمیکرد
یعنی چش شده چرا این چطوری شد چرا من پیش نبودم چرا به من نگفتم میخوام برم پیشش ولی نمیشه خدااااااا چکار کنم
توی این فکر ها بودم که
کیریشیما از پشت میزنه بهم بدون این که اجازه بدم حرفی بزنه گفتم "
چتهههههههههه نفلهههههههههه چراااااااااا منو دو دقیقه ول نمی کنییییییییی هااااااااااا [با داد]
کیریشیما که انگار از شدت این حرکت باکوگو خشکش
زده بود گفت " استاد.....آ...آیزاوا.....گ...گفت....ب..ب.ریم...تو..ح..حیاط...ولی...ت.و.....طو....ف..فکر...بودی...همه رفتن....تو حیاط...ف.ف.فقط من....تو....د...دا...داخلیم
باکوگو گفت" پس مَرَز داری زود تر نمی گیییییییی هاااا
کیریشیما حرفی نزد و رفت
[نویسنده" بد بخت میدونستم اگه حرف بزنه میمیره ]
وسایلم رو جمع کردم و رفتم طو حیاط با خودم گفتم یاارز میدونه اون نفله چش میرم از اون میپرسم
هوی اون نفله چش بود؟ ؟
یاارز" تو کلاس حالش بد شد ...
(نويسنده "میدونی دیگه.....)
هیچی نگفتم و رفتم
چی پس طو کلاس حالش بد شد دیدم تو خودش بود چرا بهش نگفتم چته چرا به من نگفت[با اصبانیت]
زنگ که خور.....
میرم پیش تا ببینم چطور نکنه حالش خیلی بد باشه...
در همین هین یومی
خواب......
کم کم داره پا میشه
چی شد ساعت چنده من کجام ؟؟؟
(همه چیز یادش اومد)
هاااا حالا فهمیدم.....
پرستار نبضم رو میگیره و میگه" آره خوبه حالت خوب شده ولی حواست باشه اگه به موقع نمی اومدی پیش من ممکن بود بی هوشی یا فلجی کوتاه مدت بگیری
پس حواست باشه خب ....
سرم رو به نشانه قبولی تکن دادم
کمی بعد زنگ خورد
خودم رو مرتب کردم و میخواستم برم تو کلاس که وسایلم ور دارم
که به صحنه عجیبی بر خوردم.......
ادامه دارد..........
نویسنده " هه جای خوبش بود نه 😏
خدافظ تا وقتی دوازده تایی شدیممممم
- ۳.۸k
- ۲۰ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط