{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

「#NEWTON'S LAW 」

#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 92
✦.................................

جونگکوک فقط کلید ماشین را به یکی از آن‌ها داد

_ وسایل رو منتقل کنید

کارمند با احترام سر خم کرد

کامند: چشم قربان.

نیکی با دهان نیمه‌باز اطراف را نگاه میکرد

+ اینم... مال خودته؟

جونگکوک بی‌تفاوت گفت:

_ آره.

+ مافیایی چیزی هستی؟

جونگکوک فقط نگاه کوتاهی به صورت خندانش انداخت و بدون جواب، دستش را جلو آورد.

_ بیا.

نیکی چند لحظه به دستش نگاه کرد، بعد بی‌اختیار دستش را داخل دست جونگکوک گذاشت؛ با هم از روی اسکله عبور کردند... باد دریا موهای نیکی را به هم می‌ریخت و بوی نمک تمام فضا را پر کرده بود.

چند دقیقه بعد کشتی آرام از اسکله جدا شد؛ آب زیر نور آفتاب برق می‌زد.

نیکی خودش را به نرده‌ها رساند و با ذوق به موج‌ها خیره شد.

+ وای...

جونگکوک چند قدم عقب‌تر ایستاده بود و فقط او را نگاه می‌کرد؛ همان لبخندی که از چند دقیقه قبل روی صورت نیکی مانده بود، هنوز هم از بین نرفته بود.
...

ـ [ همان زمان | مقابل عمارت جئون ]

درگیری بالاخره تمام شده بود، محافظ‌ها عقب کشیده بودند... هیچ‌کس دیگر مشت نمی‌زد.

نیکان نفس عمیقی کشید... نگاهش برای آخرین بار روی پنجره‌های عمارت چرخید؛ هیچ خبری نبود، هیچ‌کس بیرون نیامد، خواهرش را هم ندید.

جکسون از داخل محوطه فقط نظاره‌گر بود؛ دستور جونگکوک واضح بود:

«تا جای ممکن درگیریو تموم کنید.»

نیکان چند ثانیه بی‌حرکت ایستاد بعد خیلی آرام گفت:

نیکان: بریم...

بادیگاردها با تعجب نگاهش کردند، یکی از آن‌ها پرسید:

بادیگارد: رئیس...؟

نیکان بدون اینکه برگردد، سوار ماشین شد
در خودرو بسته شد... داخل ماشین سکوت سنگین حاکم بود؛ شهر از پشت شیشه آرام عقب میرفت اما ذهن نیکان هنوز جلوی همان عمارت مانده بود.

سرش را به صندلی تکیه داد و چشم‌هایش را بست؛ صدای خنده‌ی دختر بچه‌ای در ذهنش پیچید...

«+ داداش... صبر کن... منم میام...»

فکش منقبض شد... زیر لب، آن‌قدر آرام که فقط خودش شنید، گفت:

نیکان: حاضرم همچیمو بدم... فقط یه یار دیگه صداتو بشنوم.

چشم‌هایش را باز کرد، نگاهش دیگر خشمگین نبود... فقط خسته بود.

ماشین آرام از خیابان دور شد.
...

ـ [ 1:۲۰ ظهر | خوابگاه دخترانه | اتاق یونا ]

باران ریزی از صبح شروع شده بود و قطره‌های آب آرام به شیشه‌ی قدیمی پنجره می‌خوردند. اتاق کوچک یونا مثل همیشه ساکت بود؛ یک تخت فلزی، یک کمد قدیمی، میز چوبی رنگ‌ورورفته و چند گلدان کوچک روی لبه‌ی پنجره.

یونا با رنگی پریده روی لبه‌ی تخت نشسته بود. چند روز بود حالش عجیب شده بود؛ صبح‌ها با حالت تهوع از خواب بیدار می شد، بوی غذا اذیتش می‌کرد، سرش مدام گیج میرفت و خستگی از تنش بیرون نمی‌ رفت.

دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت

یونا: چه‌مرگمه...

همان لحظه دوباره موج تهوع سراغش آمد، سریع از جایش بلند شد و خودش را به سرویس بهداشتی مشترک انتهای راهرو رساند... چند دقیقه بعد، با صورتی خیس از آب بیرون آمد و مقابل آینه ایستاد.

به چهره‌ی رنگ‌پریده‌ی خودش خیره شد ناگهان چیزی در ذهنش جرقه زد، لب‌هایش آرام از هم فاصله گرفت:

یونا:...نه...

همان لحظه بی‌اختیار تقویم گوشی‌اش را باز کرد... انگشتش روی تاریخ‌ها حرکت کرد چند ثانیه بعد، نفسش بند آمد؛ چند هفته.. چند هفته از زمان عادت ماهانه‌اش گذشته بود.

دستش لرزید

یونا: امکان نداره...

ـ [ ده دقیقه بعد ]

یونا با کیسه‌ی کوچکی در دست، از دارو خانه‌ی سر کوچه برگشت... تمام مسیر را با استرس راه آمده بود، چند بار خواسته بود برگردد و بی‌خیال شود... اما دلش آرام نمی‌گرفت.

در اتاق را بست، چند لحظه فقط به جعبه‌ کوچک داخل دستش خیره ماند... بعد با نفس عمیقی وارد سرویس بهداشتی شد.

...
چند دقیقه...

برای یونا، طولانی‌ترین چند دقیقه‌ی عمرش بود، بیبی‌چک را با دست‌های لرزان روی روشویی گذاشته بود؛ جرئت نگاه کردن نداشت. پلک‌هایش را محکم بست زیر لب زمزمه کرد:

+ خدایا...

آهسته چشم‌هایش را باز کرد، نگاهش روی نوار سفید افتاد؛ یک خط و خط دوم، واضح و بی‌هیچ تردیدی.

دنیا برای چند دور سرش چرخید؛ یونا ناباورانه بیبی‌چک را برداشت و دوباره نگاه کرد و باز همان دو خط دست دیگرش بی‌اختیار جلوی دهانش نشست چشم‌ هایش پر از اشک شد.

یونا: نه...

صدایش می‌لرزید:

یونا: نه... امکان نداره...
دیدگاه ها (۲۴)

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 91✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 90✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 28✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 83✦....................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط